eitaa logo
‹ سـایـه سـار ¹³³›
301 دنبال‌کننده
433 عکس
141 ویدیو
1 فایل
بسم رب العباس :) می گفتند "سایه‌سار" یعنی پناه! جایی برای آسودن، برای فراموش کردن زخم‌ها و دوباره جان گرفتن . . . اصلا عبـاس(ع) یعنی : مصداق بارز یک آغوش امن در همه لحظه هــا ، امام امید هاے خرد شده :) و اینجا ؟ سایه سار ابوفاضل..!
مشاهده در ایتا
دانلود
ما ها خیلی وقتا دلمون میگیره .. فکر میکنیم خدا باهامون قهره😕..
اتفاقا اصلا اینجور نیس ما ها انقدر بی معرفتیم که فقط موقع بدبختی ها و گرفتاری ها و حال بدی ها میریم با خدا حرف میزنیم..
این دل گرفتگیا برا اینه که تو بری با خدا درد و دل کنی ، همین ... خودش داره دعوت میکنه ، ما چرا پس بزنیم ؟😉
کاری نداره که ... بلند شو برو وضو بگیر نماز شب بخون نشسته بخون ، اصلا یه رکعت بخون ... ولی بخون 🙂
اگه امشب نماز شب خوندین ، منو از دعای خیرتون بی نصیب نزارین 🙏🏻
به رسم ادب الهی ب رقیه♥️
🕊بسم رب شُهدا و الصدیقین🕊 🌷شهید بابک نوری هریس🌷 تاریخ تولد : 1371/07/21 محل تولد : گیلان - رشت تاریخ شهادت : 1396/08/27 محل شهادت : سوریه - بوکمال وضعیت تاهل : مجرد محل مزار شهید : گلزار شهدای رشت
شهید «بابک نوری هریس» تاریخ بیست و یکم مهر سال ۱۳۷۱ در رشت به دنیا آمد. در تحصیل زرنگ و باهوش بود. علاقه زیادی به گوش دادن خاطرات جبهه پدر داشت و برای یافتن پاسخ سوالات زیاد خود، دفتر خاطرات و آلبوم رزمندگان دفاع مقدس پدر که مملو از عکس شهدای والا مقام دفاع مقدس بود را بار‌ها مرور کرد. در مقطع کارشناسی ارشد رشته حقوق پذیرفته شد، اما لحظه‌ای از فکر دفاع از میهن و حرم حضرت زینب (س) غافل نبود، اخبار سوریه را دنبال می‌کرد، شش ماه پس از ثبت نام در ارتش منتظر ماند تا مجوز رفتنش را اخذ کرد. به ظاهرش اهمیت می‌داد امام به باطنش بیشتر... سرانجام در روز ۲۸ آبان ماه سال ۱۳۹۶ در منطقه البوکمال سوریه به دست تکفیری‌های داعش به شهادت رسید.
‹ سـایـه سـار ¹³³›
🕊بسم رب شُهدا و الصدیقین🕊 🌷شهید بابک نوری هریس🌷 تاریخ تولد : 1371/07/21 محل تولد : گیلان - رشت تاری
{ معرفی کتاب } کتاب بیست و هفت روز یک لبخند ، روایتی از زندگی شهید مدافع حرم ، بابک نوری هریس هست ... این کتاب به قلم سرکار خانم فاطمه رهبر به چاپ رسیده است . این کتاب ، کتابی هست که من خودم مطالعه کردم و به علاقه مندان کتاب و کتابخوانی پیشنهاد میکنم مطالعه کنن..
{ تیکه کتاب } شماره تلفن بابک را می گیرد : که خاموش است . بعد شماره ی مسعود را : که آن هم خاموش است . دوباره شماره بابک را می گیرد : که خاموش است ... و باز شماره ی مسعود را . سربوق دوم ، پسرش جواب می دهد . با تحکم می گوید : « با بابک ای ؟ گوشی رو بده بهش ...‌» پسر من و من می کند : اما صدای محکم مادر ، کارساز می شود . . صدای بابک می پیچد توی گوشی : خاله می پرسد « بابک ، کجا داری می ری ؟». بابک می خندد و می گوید « می رم سوریه ».