شهید «بابک نوری هریس» تاریخ بیست و یکم مهر سال ۱۳۷۱ در رشت به دنیا آمد. در تحصیل زرنگ و باهوش بود. علاقه زیادی به گوش دادن خاطرات جبهه پدر داشت و برای یافتن پاسخ سوالات زیاد خود، دفتر خاطرات و آلبوم رزمندگان دفاع مقدس پدر که مملو از عکس شهدای والا مقام دفاع مقدس بود را بارها مرور کرد. در مقطع کارشناسی ارشد رشته حقوق پذیرفته شد، اما لحظهای از فکر دفاع از میهن و حرم حضرت زینب (س) غافل نبود، اخبار سوریه را دنبال میکرد، شش ماه پس از ثبت نام در ارتش منتظر ماند تا مجوز رفتنش را اخذ کرد. به ظاهرش اهمیت میداد امام به باطنش بیشتر...
سرانجام در روز ۲۸ آبان ماه سال ۱۳۹۶ در منطقه البوکمال سوریه به دست تکفیریهای داعش به شهادت رسید.
‹ سـایـه سـار ¹³³›
🕊بسم رب شُهدا و الصدیقین🕊 🌷شهید بابک نوری هریس🌷 تاریخ تولد : 1371/07/21 محل تولد : گیلان - رشت تاری
{ معرفی کتاب }
کتاب بیست و هفت روز یک لبخند ، روایتی از زندگی شهید مدافع حرم ، بابک نوری هریس هست ...
این کتاب به قلم سرکار خانم فاطمه رهبر به چاپ رسیده است .
این کتاب ، کتابی هست که من خودم مطالعه کردم و به علاقه مندان کتاب و کتابخوانی پیشنهاد میکنم مطالعه کنن..
{ تیکه کتاب }
شماره تلفن بابک را می گیرد : که خاموش است . بعد شماره ی مسعود را : که آن هم خاموش است .
دوباره شماره بابک را می گیرد : که خاموش است ... و باز شماره ی مسعود را .
سربوق دوم ، پسرش جواب می دهد .
با تحکم می گوید : « با بابک ای ؟ گوشی رو بده بهش ...»
پسر من و من می کند : اما صدای محکم مادر ، کارساز می شود . .
صدای بابک می پیچد توی گوشی :
خاله می پرسد « بابک ، کجا داری می ری ؟».
بابک می خندد و می گوید « می رم سوریه ».
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صد پسر در خون بغلتد..
گم نگردد دختری...
ساعت حدود ۹ صبح بود . عطیه هنور خواب بود . مادر (شهیده طاهره نصر آبادی) داشت به حوزه می رفت . من نمی دانم چه حکمتی بود که ناگهان عطیه بیدار شد و گفت مامان منم میام !
هر چه مادر گفت عطبه دوست من جلوی در منتظر است . تو هنوز حاضر هم نیستی ! نیا !
عطیه اصرار کرد و فوری حاضر شد !
من فقط دیدم که خواهر دو قلویم مثل یک پرنده از جلوی چشمان من پر کشید و پرواز کرد و رفت ... رفت که رفت !
راوی : خواهر شهیده عطیه اصلاحی
استادۍ میگفت:
گاهی یک پیام بہ نامحࢪم
یڪ صحبت بانامحࢪم
یہ نگاه ڪࢪدن به نامحࢪم
بسیاࢪیازلطفهارا
ازانسانمی گیࢪد؛
لطفࢪسیدنبہ مراتبالہۍ..!
لطفࢪسیدنبہ شہادت..!
لطفࢪسیدنبہمقامِ
سࢪبازۍامام زمان‹عج›!
‹🥲💔›
‹ سـایـه سـار ¹³³›
ــــــ
ولی تا میخوام جا بزنم ، یه نشونه از داداش بهم میرسه 💔