5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای اونیکه جنایی میخواست ❗️
https://eitaa.com/sbkhrAF
Tyler Shaw | موزیکدلTyler_Shaw_-_Love_You_Still_(320).mp3
زمان:
حجم:
6.2M
Thanks bahar🙏🏻❤️
اون از اهنگ مبینا اینم از بهار
سلیقه بدکی ندارید واقعا
به نام خداوند جان و خرد
درود🖌
موضوع: به تازگی فروشگاهی باز شده است که چیزهایی میفروشند که در فروشگاه های دیگری نیست.
چند روزی از افتتاح مغازهای عجیب در انتهای یکی از کوچههای قدیمی شهر میگذشت؛ مغازهای که تابلوی کوچکش روی در چوبی و فرسودهاش نوشته بود: «به دنبال آرزوهایت بیا.»
کنجکاوی، مرا به درون کشاند. از دری باریک گذشتم و ناگهان خود را در تالاری عظیم یافتم؛ تالاری پر از راهروهای بیپایان، ساعتهای معلق و قفسههایی که انتهایشان پیدا نبود. عجیبتر آنکه هیچ مشتریای آنجا نبود، اما اشیا خودبهخود حرکت میکردند؛ گویی مغازه زنده بود.
در گوشهای، ساعت شیشهای بزرگی توجهم را جلب کرد. عقربههایش بهجای زمان، خاطرات را نشان میدادند؛ خندهای زیر باران، آغوش گرمی در سرمای زمستان و لحظهای که کسی برای نخستین بار به رؤیایش ایمان آورده بود. مدتی به تماشایش نشستم و با خود اندیشیدم که چه شگفتانگیز است اگر بتوان لحظههای ازدسترفته را دوباره دید.
ناگهان صدایی مرا به خود آورد. لاکپشتی پیر با کلاهی دلقکوار و سه گوی سبز آویخته از آن، کنارم ایستاده بود. لبخندی خردمندانه داشت و خود را مسئول بخش دانش معرفی کرد. از او دربارهی مغازه پرسیدم، اما پیش از آنکه پاسخی بدهد، لبخندش محو شد.
با صدایی آهسته گفت: «اینجا همهچیز پیدا میشود؛ جز چیزی که آدمها خودشان گم کردهاند.»
پرسیدم: «چه چیزی؟»
نگاهش به راهرویی تاریک افتاد. «شجاعت دنبالکردن آرزوهایشان را.»
در همان لحظه، چراغها کمنور شدند. ساعتها از حرکت ایستادند و سکوتی سنگین بر تالار نشست. سایهای بلند روی دیوار افتاد؛ سایهی صاحب مغازه، دلقک بزرگ، آقای جیمز. کارگران با دیدنش سر به زیر انداختند. خندهی سردی در فضا پیچید و پیش از آنکه بتوانم چهرهاش را ببینم، صدایی شنیدم: «هرکس چیزی را اینجا جا گذاشته، روزی برای یافتنش بازمیگردد.>>
صدای زنگ مدرسه آرامآرام در گوشم پیچید و تصویر مغازه در مهی ناپیدا فرو رفت. چشم که باز کردم، خودم را پشت میز کلاس یافتم؛ قلمی میان انگشتانم و انشایی نیمهتمام مقابلم. نه دری بود، نه مغازهای و نه آقای جیمزی؛ تنها جملهای روی کاغذ مانده بود که نمیدانستم چه وقت نوشتهام:
«آدمها کجا آرزوهایشان را گم میکنند؛ کاش جایی برای خرید انها بود.»
مدتی به آن خیره ماندم. شاید آن مغازه هیچوقت وجود نداشت؛ شاید تمام آن راهروهای عجیب، ساعت شیشهای و پیرمرد دانا، ساختهی ذهنم بودند تا چیزی را به من نشان دهند که در شلوغی روزمرگی فراموش کرده بودم.
نگاهم به پنجره افتاد. دنیا، مثل همیشه، بیاعتنا به خیالهای من ادامه داشت.
قلم را برداشتم و آخرین جمله را نوشتم: شاید آرزوهایمان را نه در گذر زمان، بلکه در لحظههایی گم میکنیم که از ترسِ نرسیدن، حتی قدمی به سویشان برنمیداریم؛ و شاید روزی که برای یافتنشان بازمیگردیم، تنها چیزی که باقی مانده باشد، حسرتِ راهی باشد که هرگز نرفتیم.
☕️ستایش * ☕️
سپاس از توجه شما 🙏🏻
|ʙʀᴀɪɴ ʜᴜʙ سابق
به نام خداوند جان و خرد درود🖌 موضوع: به تازگی فروشگاهی باز شده است که چیزهایی میفروشند که در فروشگا
این شد
به جالبی اون قبلی نیست ولی خب مقدمی پسند تره 🙏🏻
نوبل فیزیک ۲۰۲۶ به فرانسیس هالزن تعلق گرفت کسی که فعالیتهای مهمی در زمینه بررسی نوترینوها با منشا اختر فیزیکی انجام داد و باعث شد نورترینوها به ابزار کلیدی برای مشاهده بررسی پدیدههای کیهانی تبدیل بشه تا ما برای بررسی کیهان صرفا وابسته به نور و فوتون نباشیم
بیشتر فعالیتهای هالزن در آشکارساز نوترینوی Ice cube انجام شده و به نتیجههای قابل توجه رسیده؛
تا قبل از این ۴ بار نوبل فیزیک به فعالیتهای مرتبط با بررسی نوترینوها تعلق گرفته بود و حالا شد پنجمین مرتبه و این حکایت از اهمیت نوترینوها داره
......
🌍 جهان پر از شگفتی است؛ و این فقط آغاز راه ما در BRAIN HUB است.
#یادگرفتیم
https://eitaa.com/sbkhrAF