سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی خراسان رضوی
📮 بنا بود رنج حاصل از رفتن به روستاهای مختلف برای تدریس را به جان بخرم تا بگذرد این روزگار. با خودم
✻ آنچه که خواندید، بخشهایی بود از جستار "گتسبی و گوی معلقِ آینده"، نوشتهی مرضیه حقی، در شمارهی ۱۱۴ نشریه وقایع اتفاقیه.
🔻[ادامهی این جستار در سایت اختصاصی نشریه]
🟥 @Sdjdm_ir
✻ اینروزها چه کتابی بخونیم خوبه؟
✉️ | بامداد خمار
- بعضی تصمیمها در زندگی در یک لحظه گرفته میشوند؛ لحظهای کوتاه، آمیخته با هیجان، احساس و گاه کمی سرکشی. اما همان تصمیمِ ظاهراً ساده، گاهی آنقدر سنگین است که میتواند سالهای بعدِ زندگی را دگرگون کند. در فارسی اصطلاحی هست: «بامداد خمار»؛ حالوهوای صبحِ پس از مستی، زمانی که شور فروکش کرده و واقعیت چهره واقعی خود را نشان میدهد. رمان «بامداد خمار» نوشتهی فتانه حاج سیدجوادی دقیقاً از همین فاصله میگوید؛ فاصلهی میان جوشش جوانی و بیداری تلخی که پس از آن فرا میرسد.
داستان با سودابه آغاز میشود؛ دختر جوانی در آستانهی تصمیمی مهم برای زندگیاش. دختری احساساتی، پرشور و کمی سرکش که میخواهد مسیر خودش را انتخاب کند، حتی اگر خانوادهاش با او موافق نباشند. اما مخالفت خانواده از سر سختگیری نیست؛ آنها پیشتر داستانی مشابه را زیستهاند.
سالها قبل، در همین خانواده، دختری به نام محبوبه زندگی میکرد؛ دختری زیبا و جسور، بزرگشده در خانوادهای اعیانی در سالهای آغازین حکومت رضاشاه. دنیای محبوبه جهانی منظم و پر از قواعد بود؛ با آداب مشخص و فاصلههای روشن میان طبقات اجتماعی. با این حال زندگی او زمانی دگرگون شد که با رحیم آشنا شد؛ شاگرد نجاری جوان و متفاوت از آنچه محبوبه تاکنون دیده بود. رحیم نه از همان طبقه بود و نه از همان جهان، اما همین تفاوت، برای محبوبه جذابیتی تازه داشت.
این آشنایی به عشقی پرشور تبدیل شد؛ عشقی که محبوبه را واداشت بر همهی تفاوتها چشم ببندد: بر فاصلهی طبقاتی، بر هشدارهای خانواده، و بر واقعیتهایی که در آن روزها چندان مهم به نظر نمیرسید. اکنون سالها گذشته و محبوبه، با تجربهای که از آن عشق پرتبوتاب با خود حمل میکند، تصمیم گرفته داستانش را برای سودابه تعریف کند. نه فقط به عنوان خاطرهای از گذشته، بلکه روایتی از انتخابی که توانست زندگیاش را برای همیشه دگرگون کند.
🟨 @Sdjdm_ir
📮 تصورم از علاقهی اتللو به دزدمونا همان چیزیست که هومر میگوید: کسی که بیش از حد عشق میورزد، با همان شدت هم متنفر میشود. هیچچیز در این چرخه تعادل ندارد؛ عشق و نفرت دو روی یک سکهاند. یا ماجرای بالونسواریست که هنگام عبور از کانال مانش و در اوج، ناگهان سقوط میکند؛ رابطهی عشق و نفرت چنین تصویری دارد انگار.
*از اینجا بخوانید:*
✻ Vaqayet.com
🟥 @Sdjdm_ir
سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی خراسان رضوی
📮 تصورم از علاقهی اتللو به دزدمونا همان چیزیست که هومر میگوید: کسی که بیش از حد عشق میورزد، با ه
✻ آنچه که خواندید، بخشهایی بود از جستار "مثل سقوط یک بالونسوار در اوج"، نوشتهی شادی اسعدی، در شمارهی ۱۱۳ نشریه وقایع اتفاقیه.
🔻[ادامهی این جستار در سایت اختصاصی نشریه]
🟥 @Sdjdm_ir
📮 نفرت از کجا سر میرسد؟ چطور میشود میفهمیم از کسی متنفریم؟ گاهی اتفاقی و بیدلیل است. صدا، چشمها، حرفزدن و حتی راهرفتنش نفرتانگیز است. گاهی به مرور متنفرمان میکنند. چیزهایی میبینیم و میشنویم که آن موجود میشود شر مطلق، فرزند خلف شیطان. گاهی هم نفرت، طرف دیگر عشق است. کسی را دوست داشتهایم، ترکِمان کرده یا ترکش کردهایم و چون دیگر نمیتوانیم دوستش بداریم، از او متنفر میشویم که بهنظر من این مورد آخر، مثل تراشیدن اطراف زخم است با چاقو.
*از اینجا بخوانید:*
✻ Vaqayet.com
🟥 @Sdjdm_ir
سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی خراسان رضوی
📮 نفرت از کجا سر میرسد؟ چطور میشود میفهمیم از کسی متنفریم؟ گاهی اتفاقی و بیدلیل است. صدا، چشمها
✻ آنچه که خواندید، بخشهایی بود از جستار "ساکنِ برمودای نفرت"، نوشتهی نیلوفر قاآنی، در شمارهی ۱۱۳ نشریه وقایع اتفاقیه.
🔻[ادامهی این جستار در سایت اختصاصی نشریه]
🟥 @Sdjdm_ir
📮 بیشتر آدمها همهی عمر تلاش میکنند به دیگران ثابت کنند که انسانهای بدجنسی نیستند و برعکس بسیار رئوف، خوشطینت و خیرخواهاند. آنها معمولاً درگیر نقش بازیکردن در یک تئاتر فرضیِ درجه هشتِ دبستانی میشوند و دیالوگها را فراموش میکنند و از شدت مصنوعیبودن، بیننده را یاد انگورهای پلاستیکی آویزان از گوشهی دیوار یک چلوکبابیِ بینجادهای میاندازند. درحالیکه بهقول کامو در اعماق نفرت میتوان عشقی بیپایان یافت.
با نگرشی رادیکال چهبسا نفرت را از عشق ارزشمندتر بدانم؛ عشق همواره در مراجعه است اما نفرت نه. اگرچه یادآوری خاطرات تلخی از گذشته که اسباب نفرت شده، قرین گداختن است ولی در بطن آنها برایم تسلی نهفته است.
*از اینجا بخوانید:*
✻ Vaqayet.com
🟥 @Sdjdm_ir
سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی خراسان رضوی
📮 بیشتر آدمها همهی عمر تلاش میکنند به دیگران ثابت کنند که انسانهای بدجنسی نیستند و برعکس بسیار
✻ آنچه که خواندید، بخشهایی بود از جستار "بازپروریِ روایتِ نفرتهای شعلهور"، نوشتهی فرزانه آگاه، در شمارهی ۱۱۳ نشریه وقایع اتفاقیه.
🔻[ادامهی این جستار در سایت اختصاصی نشریه]
🟥 @Sdjdm_ir
📮 در روزگارانی که نشانههای دشواری در هر گوشه از زندگی پدیدار میشود، پرسش از چگونگی زیستن، نه یک دغدغهی فلسفی انتزاعی، بلکه ضرورتی درونی است. انسان در برابر بحرانهای بیرونی، اغلب به جستوجوی پناهی در درون خویش برمیخیزد؛ اما این بازگشت درونی، گاه بهجای آرامش، او را به ورطهای از تردید و خودآزاری میکشاند. فئودور داستایفسکی در یادداشتهای زیرزمینی چهرهای از این انسان را ترسیم میکند: فردی که در برابر جهان و نظم حاکم، پناه به خلوت خود میبرد، اما در همان خلوت، اسیر خویش میشود. او انسانی است که نمیتواند با جهان سازگار شود، زیرا بیش از آن میاندیشد که بتواند به سادگی زیست کند.
*از اینجا بخوانید:*
✻ Vaqayet.com
🟥 @Sdjdm_ir
سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی خراسان رضوی
📮 در روزگارانی که نشانههای دشواری در هر گوشه از زندگی پدیدار میشود، پرسش از چگونگی زیستن، نه یک دغ
✻ آنچه که خواندید، بخشهایی بود از جستار "رنج دانستن"، نوشتهی علی اسدیان، در شمارهی ۱۲۵ نشریه وقایع اتفاقیه.
🔻[ادامهی این جستار در سایت اختصاصی نشریه]
🟥 @Sdjdm_ir
📮 یک عده هیچوقت هیچ نظری ندارند. بیتفاوتاند. چون آنها تصمیم گرفتهاند نادان باشد. تصمیم گرفتهاند میدان را، میدان فراخ پیشتازی خبیثان را، تماموکمال به خودشان واگذار کنند و به قعر جدول بروند. عطای معامله بهتر و پرسودتر، رفتن به مراتب و درجات مرتفعتر و عالیتر را به لقایش بخشیدهاند. وقتی با خباثت زیادی برخورد میکنی که توانایی مقابله نداری فقط یک راه را انتخاب میکنی و آن بازندهبودن است. بازندهبودن به نظر افتخار بزرگتری میآید و همیشه، دستکم در این فقره، چیز ناگوار و ناجوری نیست.
*از اینجا بخوانید:*
✻ Vaqayet.com
🟥 @Sdjdm_ir