📮 سکوت، همیشه پیش از آنکه در جهان بیرون اتفاق بیفتد، در درون آدم آغاز میشود. مثل غباری که آرامآرام روی اشیا مینشیند؛ بیآنکه کسی لحظهی نشستن آن را ببیند. من نخستینبار سکوت را نه در اتاقی خالی، که در حیاط خانهی پدری فهمیدم؛ عصرهای تابستان که گرما روی دیوارهای کاهگلی میخوابید و درخت توت سایهای کوتاه و خسته روی زمین میانداخت.
از اینجا بخوانید:
✻ Vaqayet.com
🟥 @sdjdm_ir
✻ آنچه که خواندید، بخشهایی بود از جستار "در سایهی توت و خاطرهی سکوت"، نوشتهی محمدعلی خلاقی، در شمارهی ۱۲۷ نشریه وقایع اتفاقیه.
🟥 @sdjdm_ir
معرفی کتاب هایدی.mp3
زمان:
حجم:
7.1M
✻ اینروزها چه کتابی بخونیم خوبه؟
✉️ | هایدی
- بیا برای چند دقیقه از تمامِ شلوغیهایِ این شهر فاصله بگیریم...
بیا برویم به کوههای آلپ، جایی که آسمان آنقدر به زمین نزدیک است که میتوانی لمسش کنی.
داستانِ ما دربارهی «هایدی» است. دختری پنجساله با قلبی که انگار از نور ساخته شده. هایدی رو میسپارن به دستِ پدربزرگش؛ پیرمردی که اهالیِ روستا بهش میگن «عمو آلم». پیرمردی که سالهاست تنهاست و رابطهاش رو با کلِ دنیا قطع کرده. خیلیها میترسیدن پدربزرگ با این دخترِ کوچیک چه کار میکنه، اما... هایدی، با همون خندههایِ بیدلیلش، با کنجکاویهایِ کودکانهاش، و با اون روحِ آزادیخواهش، ناخودآگاه کلبهی سنگیِ پدربزرگ رو به گرمترین خونهی دنیا تبدیل میکنه.
میدونی قشنگیِ داستانِ هایدی کجاست؟
اینکه به ما یادآوری میکنه خوشبختی، چقدر سادهست.
هایدی عاشقِ رختخوابِ کاهیش بود، عاشقِ دویدن بینِ گلهایِ کوهی، و عاشقِ لحظههایی که با «پیتر»، پسرِ بزچران، میگذروند.
توی این کتاب، ما شاهدِ بزرگ شدنِ هایدی هستیم. دیدنِ اینکه چطور اون، با مهربونی و هوشِ سرشارش، حتی توی سختترین سرمایِ زمستون، گرما رو برای دیگران میبره.
اگه دنبالِ داستانی هستی که بعد از خوندنش، احساس کنی قلبت سبک شده، اگه دلت برایِ معصومیتِ گمشدهات تنگ شده، حتماً «هایدی» رو بخون. این فقط داستانِ یک دختربچه نیست؛
داستانِ پیدا کردنِِ خودِ واقعیمونه، در آغوشِ طبیعت.
#معرفی_کتاب #هایدی
🟨 @sdjdm_ir
سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی خراسان رضوی
✻ اینروزها چه کتابی بخونیم خوبه؟ ✉️ | هایدی - بیا برای چند دقیقه از تمامِ شلوغیهایِ این شهر فاصله
بُرش |
📄 «در یک صبح روشن و آفتابی در ماه ژوئن، دو نفر از این مسیر باریک کوهستانی بالا میرفتند؛ دختری قدبلند و نیرومند و کودکی که دست در دست آن دختر داشت و گونههای کوچکش براثر گرما چنان سرخ شده بود که رنگ قرمزش حتی از روی پوست تیره و آفتابسوختهاش به چشم میآمد. البته نباید از این بابت تعجب کنیم، چون علاوهبر آفتاب داغ ماه ژوئن، به کودک چنان لباس پوشانده بودند که انگار میخواستند او را در برابر سرمای شدید محافظت کنند.
[در طاقچه بخونید ]
🟨 @sdjdm_ir
📮 علاقهی من به فیلم و سریال از زمانی شروع شد که در خانهی قدیمی حیاطدارمان در نیریز زندگی میکردیم. تلوزیون مکعبی کوچکمان بین دو پذیراییِ خصوصی و مهمان بود و پشتش دو پنجرهی بزرگ قدی. کمتر از دهساله بودم که با بابا جلوی همان تلویزیون و رو به پنجرههای حیاطی که پشتش زمینِ خالیِ بزرگی بود دراز میکشیدیم و فیلم ترسناک میدیدیم؛ پارانورمال اکتیویتی و Insidious و سری فیلمهای جنگیر قدیمی. آن زمان فکر میکردم چیزی ترسناکتر از یک وجود نامرئی و انتقامگیر وجود ندارد و منی که اینها را تماشا میکنم، دیگر از چیزی نخواهم ترسید. اگر بابا میدانست که وقتی خودش جلوی تلویزیون دراز میکشد و من پشت سرش چهارزانو، با دستهای زیر چانه و کوسنِ سفت مبلهای جهیزیه مامان در آغوشم هر لحظه نگاهم را از تلویزیون به پنجرهی پشتش میچرخانم و برمیگردانم به فیلم، احتمالا نگرانیهای مامان را جدی میگرفت و هیچوقت نمیگذاشت آن چیزها را با هم تماشا کنیم.
از اینجا بخوانید:
✻ Vaqayet.com
🟥 @sdjdm_ir
سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی خراسان رضوی
📮 علاقهی من به فیلم و سریال از زمانی شروع شد که در خانهی قدیمی حیاطدارمان در نیریز زندگی میکردی
✻ آنچه که خواندید، بخشهایی بود از جستار "تا اینکه دیگر نشد "، نوشتهی هنگامه الهیفرد، در شمارهی ۱۲۵ نشریه وقایع اتفاقیه.
🔻[ادامهی این جستار در سایت اختصاصی نشریه ]
🟥 @sdjdm_ir