هدایت شده از -پناهگاه𓏲࣪.
روزهای طلایی شهر خاطرات مغایرتی با شکوفه های آفتاب نداشت.
روزهایی که کلمات خسته کتابخانه ها بال می گشایند و به مهمانی رایحه چای می پیوندند.
و رویاها حقیقت را برای همیشه نادیده میگیرند.
روزهایی که هرکدام روایتگر ذره های نه چندان کوچک لبخند هاست.
میخواهم به آن روزها بازگردم...
_تقدیم به @Astagh_for_allahh ☕️
هدایت شده از -پناهگاه𓏲࣪.
دستانت به زمختی دستان من نیست...
شاید تنها هنگامی که مذاب اشک صورتت را می سوزانند آنها را پاک کنند.
و چثه ات حتی از زخم هایت کوچکتر است.
اما بال هایت..
بال هایت به بزرگی آسمان های پرواز است. آسمان هایی که خود قاتل سقوط های مرده هستند.
به یاد داشته باش...
دنیا مانند پوکه های سیگار لذت بخش و در عین حال بیهوده است.
پس پلکانی از فاصله بساز تا زمین و به آسمان برو.
شاید آنجا جای بهتری باشد...
_تقدیم به paradox 🗝
هدایت شده از -پناهگاه𓏲࣪.
یک نفر نیست شهر را بیدار کند؟
ببینید که چراغ های خواب آلود چگونه شب های تاریک را به حال خود رها کرده اند.
امید هم وعده تیره رنگی بود که نتوانست رنگی به شهر تقدیم کند.
و رهگذران جاده های شهر از اشک ها بی تفاوت گذر میکردند.
پس یک نفر نیست شهر را بیدار کند؟؟؟
_تقدیم به @SSILENC ⛓
هدایت شده از -پناهگاه𓏲࣪.
آسمان به ما دروغ گفته بود.
آسمان پهنای آبی بی انتها نبود بلکه بغض فروخورده سیاه شب ها بود.
ستاره ای متعلق به ما نبود و ماه پر بود از لکه های غم انگیز و تیره.
خورشید خود را پشت ماه پنهان میکرد و همه ستارگان روزی مرگ را می پذیرفتند.
آسمان اما...
همیشه بی انتها بود. همیشه زیبا بود اگرچه از دور.
آسمان میتوانست برای سنگینی احساسات ما کافی باشد.
_تقدیم به انجمن گوریگودزیلاهای فضایی 🪐