هدایت شده از -پناهگاه𓏲࣪.
آسمان به ما دروغ گفته بود.
آسمان پهنای آبی بی انتها نبود بلکه بغض فروخورده سیاه شب ها بود.
ستاره ای متعلق به ما نبود و ماه پر بود از لکه های غم انگیز و تیره.
خورشید خود را پشت ماه پنهان میکرد و همه ستارگان روزی مرگ را می پذیرفتند.
آسمان اما...
همیشه بی انتها بود. همیشه زیبا بود اگرچه از دور.
آسمان میتوانست برای سنگینی احساسات ما کافی باشد.
_تقدیم به انجمن گوریگودزیلاهای فضایی 🪐
هدایت شده از -پناهگاه𓏲࣪.
دست هایش را در دستان چاقو گره کرده.
و چاقو مزین به یاقوت های سرخ خون است.
او چه کسی بود؟ سایه های برخاسته از دیده ماه یا کمین خفاش هایی که سالهاست تنهایی بر وجودشان رخنه کرده؟
شاید هم او خود تاریکی بود.
پیکر تاریک نورهای مرده که از قطرات خون او برخاسته بودند.
_تقدیم به آقای ایکس 🌀
هدایت شده از -پناهگاه𓏲࣪.
سرزمینی از جادوهای طلایی رنگ.
روشنی عشق های بی نهایت و شاید دروغی متشکل از لبخند های ساختگی.
چشم های نیلی میان تلالو سرخ آفتاب و ژرف دریاهای سفید شمال عشق.
تمام این ها امکان پذیر است زمانی که چیزی فراتر از یک انسان معمولی باشیم.
_تقدیم به the clown 🎨
هدایت شده از -پناهگاه𓏲࣪.
دستان او من را نجات داد هنگامی که غم آغوش تیره اش را به من سپرده بود.
دستان او من را از زیر آوار مطرود تنهایی بیرون کشید.
دستان او همان نور بود.
همان نور که از لابه لای درختان به زمین می رسد.
دستان او امتداد رشته کوه های سرزمین نجات بود.
_تقدیم به @im_a_Duckling 🧬