داستان معنوی
یک عروس و داماد تهرانی که تازه عروسی کرده بودند تصمیم میگیرند بنا به اصرار آقا داماد بیایند مشهد
ولی عروس خانم با این شرط حاضر میشه بیاد مشهد که فقط برن تفریح و دیدن طرقبه و شاندیز و اصلاً داخل حرم نروند و زیارت نکنند
چند روزی هم که مشهد بودند را با تفریح و بازار و خرید گذراندند تا اینکه روز آخر شد و چمدانهایشان را داخل ماشینشان گذاشتند و از هتل خارج شدند
وقتی به میدان پانزده خرداد
یا به قول مشهدیها میدان ضد رسیدند
آقا داماد وقتی گنبد و گلدسته آقا رو دید ماشین را نگهداشت و سلامی به آقا داد و مشغول دعا بود که عروس خانم هم دستشو از ماشین بیرون آورد به تمسخر گفت:
امام رضا بای بای
خیلی مشهد خوش گذشت
بای بای
داماد ماشین را روشن کرد از مشهد خارج شدند، توی راه بودند که عروس خانم خوابش برد
تقریباً نزدیک ظهر بود و چند کیلومتری داشتند تا برسند به نیشابور که ناگهان عروس گریهکنان از خواب پرید و زار زار گریه میکرد!
از شوهرش پرسید که الان به کجا رسیدند؟
شوهرش هم جواب داد نزدیک نیشابور هستیم
عروس هم در حالیکه گریه میکرد و رنگ پریده بود گفت برگردیم مشهد
داماد هر چی اصرار کرد که چرا؟
ما صبح مشهد بودیم واسه چی برگردیم عزیزم؟ عروس گفت: فقط برگردیم مشهد
برگشتند به مشهد و وقتی رسیدند به نزدیک حرم عروس اصرار کرد که بروند حرم
داماد با ادب هم اطاعت کرد
ولی با اصرار فراوان دلیل گریه و اصرار برگشتن و حرم رفتن را از خانمش جویا شد
که عروس خانم اینطور جواب داد:
وقتی در ماشین خواب بودم
خواب دیدم که داخل حرم امام رضا ایستاده و یکی از خادمها هم داره اسامی زائرین را برایشان میخوانند و امام رضا هم تائید میکند و برای زوارش مهر تائید میزنند
تا اینکه امام رضا گفتند:
که پس چرا اسم این خانم (عروس) را نخواندی؟
خادم هم جواب داد که آقاجان ایشان این چند روزی که مشهد آمده بودند به زیارت شما نیامده و اعتنایی به حرم و زیارت شما نداشتند آقا...
امام رضا جواب داد که اسم ایشان را هم داخل لیست زائرین ما بنویسید
این خانم وقت رفتن و خروج از مشهد
از من خداحافظی کردند و تشکر کردند
پس ایشان هم زائر ما بودند
#السـلامعلیـک
#یـاعلـیابـنمـوسـیالـرضـا
@sedal313
بچه ها!
سعي ڪنيد عاشق باشيد!
عاشق #خدمت_ڪردن!
منتظرنباشيدڪه ڪسي به شمابگويد خداقوت، ڪسی ازتان تشڪر ڪند
ویاڪسی #قدرڪاروتلاش ومشقتی راڪه ڪشیده اید بداند..
#شهید_حسین_ناجے🌷
🌹
#شهادت_آرزومه
@sedal313
#سیدُنا
ما در دنيا اعلام كردهايم كه انقلاب اسلامى، با نظام سلطه مخالف است. نظام سلطه، يعنى اينكه دولتها و قدرتهايى زور بگويند و ملتها و گروهها و كشورها و دولتهايى، آن زور را قبول كنند. طرفين، طرفين نظام سلطهاند و ما نظام سلطه را رد كرديم و رد مىكنيم و با آن به مبارزه بر مىخيزيم. ما در نظام سلطه، طرفين را مقصر مىدانيم؛ هم سلطهگر و هم سلطهپذير را. استكبار، به معناى همين نظام سلطه است.
..🌱
#کویِغربت
در دعای فرج ظهور را «کلمح البصر» «او هو اقرب» از خداوند می طلبیم, یعنی خدایا در یک چشم به هم زدن و یا نزدیک تر فرج را برايمان مقدر بفرما..
[اللهمعجللولیکالفرج..ツ]
#درسِامروز
هنر دیدن خوبیها و به زبان آوردن آنها
دقیقا درمقابل هنر ندیدن بدیها و فراموش کردن آنهاست.
هرچه روی کسب هنر اول، بیشتر تمرکز میکنید؛
هنر دوم در شما قویتر میشود.
چنانچه این هنرها در ما نیست؛ یقین بدانیم دایرهی جذبمان، دایرهای بسیار کوچک خواهد ماند.
+استادشجاعی..🌱
✨﷽✨
⚜ حکایتهای پندآموز⚜
✨قضاوت پیر قبیله✨
✍در زمان های قدیم مرد جوانی در قبیله ای مرتکب اشتباهی شد .به همین دلیل بزرگان قبیله گرد هم آمدند تا در مورد اشتباه جوان تصمیم بگیرند در نهایت تصمیم گرفتند که در این مورد با پیر قبیله که تجربه بسیاری داشت مشورت کنند و هر چه که او بگوید عملی کنند.
👈پیر قبیله از انجام این کار امتناع کرد .بزرگان قبیله دوباره فردی را به دنبال او فرستادند و پیام دادند که شما باید تصمیم نهایی را در مورد اشتباه این جوان بگیرید .
⚱پیر قبیله کوزه ای سوراخ را پر از آب کرد سپس آن را از پشت خود آویخت و به سمت بزرگان قبیله حرکت کرد .
⁉️بزرگان قبیله بادیدن او پرسیدند : قصه این کوزه چیست؟
پیر قبیله پاسخ داد :
گناهانم از پشت سرم به بیرون رخنه می کنند بی آنکه به چشم آیند و امروز آمده ام که درباره گناه دیگری قضاوت کنم. بزرگان قبیله با شنیدن این سخن چیزی بر زبان نیاوردند و گناه مرد جوان را بخشیدند.
عیبمردم فاشکردن بدترینعیبهاست
عیبگو اولکند بیپرده عیب خویش را
📚حکایتهای معنوی
@sedal313
✨﷽✨
🔰حکایتی جالب از ذکاوت بوعلی سینا
✍نقل است است که شیخ الرئیس ابوعلی سینا وقتی از سفرش به جایی رسید اسب را بر درختی بست و کاه پیش او ریخت و سفره پیش خود نهاد تا چیزی بخورد.
روستایی سوار بر الاغ آنجا رسید.از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خود را به شیخ نهاد تا بر سفره نشیند.
شیخ گفت: خر را پهلوی اسب من مبند که دم لگد زند و پایش بشکند.
روستایی آن سخن را نشنیده گرفت، با شیخ به نان خوردن مشغول گشت.
ناگاه اسب لگدی زد.
روستایی گفت: اسب تو خر مرا لنگ زد.
شیخ ساکت شد و خود را لال ظاهر نمود.
روستایی او را کشان کشان نزد قاضی برد. قاضي از حال سوال کرد. شیخ هم چنان خاموش بود.
قاضی به روستایی گفت: این مرد لال است؟
روستایی گفت: این لال نیست بلکه خود را لال ظاهر ساخته تا اینکه تاوان خر مرا ندهد. پیش از این با من سخن گفته...
قاضی پرسید: با تو سخن گفت؟!
او جواب داد که: گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد بزند و پایش بشکند.
قاضی خندید و بر دانش شیخ آفرین گفت.
شیخ پاسخی گفت که زان پس در زبان پارسی مثل گشت:
" جواب ابلهان خاموشی است... "
📚منبع: امثال و حکم علی اکبر دهخدا
@sedal313