"امام علی(علیه السلام) در خطبه 190 نهج البلاغه درباره احوال و حوادث عالَم «قبر» چه می فرماید؟
امام علی(ع) در ارتباط با حوادث قبر تا قبل از آمدن قیامت می فرماید: «پیش از فرا رسیدن قیامت امورى وجود دارد مانند: تنگى قبر، شدت غم و اندوه، درهم فرو رفتن استخوان ها بر اثر فشار قبر، تاريكى لحد و پوشانده شدن آن از سنگ ها». در واقع مرگ نه به معناى پايان همه چيز، که انتقال از محيطى آرام و مرفه به محيطى بسيار وحشتناك است و همه اين امور، هشداری است برای انسان تا خود را برای چنین سفری آماده نماید."
@sedal313
"امام علی(عليه السلام) در حکمت 130 نهج البلاغه خطاب به مردگان چه می فرمایند؟
امام علی(ع) در بازگشت از صفین، در کنار قبرستانی خطاب به مردگان فرمودند: «اى ساكنان خانه هاى وحشتناك و سرزمين هاى خالى و قبرهاى تاريك! اى خاك نشينان! اى غريبان! اى تنهايان! و اى وحشت زدگان، شما در اين راه پيشگام ما بوديد و ما نيز به دنبال شما خواهيم آمد. اما خانه هايتان را ديگران ساكن شدند، همسرانتان [اگر جوان بودند به نكاح ديگران درآمدند و اموالتان ميان ورثه تقسيم شد. اينها خبرهايى است كه نزد ماست، نزد شما چه خبر؟ آگاه باشيد اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده مى شد به شما خبر مى دادند كه بهترين زاد و توشه براى سفر آخرت تقوا و پرهيزكارى است»."
@sedal313
✨﷽✨
#پندانه
✍ شاکربودن انسان را مسرور میکند
🔹نویسندهای مشهور، در اتاقش تکوتنها نشسته بود. با دلی مالامال از اندوه، قلم در دست گرفت و چنین نوشت:
🔸«سال گذشته، تحت عمل قرار گرفتم و کیسۀ صفرایم را درآوردند. مدتی دراز در اثر این عمل اسیر بستر بودم و فاقد حرکت.
🔹در همین سال ۶٠ساله شدم و شغل مورد علاقهام از دستم رفت. ۳۰ سال از عمرم را در این مؤسسۀ انتشاراتی سپری کرده بودم.
🔸در همین سال درگذشت پدرم غم به جانم ریخت و دلم را از اندوه انباشت.
🔹در همین سال بود که پسرم تصادف کرد و در نتیجه از امتحان پزشکیاش محروم شد. مجبور شد چندین روز گچ گرفته در بیمارستان ملازم بستر شود.
🔸ازدسترفتن اتومبیل هم ضرر دیگری بود که وارد شد.»
🔹و در پایان نوشت:
«خدایا، چه سال بدی بود پارسال!»
🔸در این هنگام همسر نویسنده، بدون آنکه او متوجه شود، وارد اتاق شد و همسرش را غرق افکار و چهرهاش را اندوهزده یافت.
🔹از پشتسر به او نزدیک شد و آنچه را که بر صفحه کاغذ نقش بسته بود، خواند. بیآنکه واکنشی نشان دهد که همسرش از وجود او آگاه شود، اتاق را ترک کرد.
🔸اندکی گذشت و دوباره وارد شد و کاغذی را روی میز همسرش در کنار کاغذ او نهاد.
🔹نویسنده نگاهی به آن کاغذ انداخت و نام خودش را روی آن دید؛ روی کاغذ نوشته شده بود:
🔸«سال گذشته از شر کیسۀ صفرا که سالها مرا قرین درد و رنج ساخته بود، رهایی یافتم.
🔹سال گذشته در سلامت کامل به سن ۶۰ رسیدم و از شغلم بازنشسته شدم. حالا میتوانم اوقاتم را بهتر از قبل با تمرکز بیشتر و آرامش افزونتر صرف نوشتن کنم.
🔸در همین سال بود که پدرم، در ۹۵سالگی، بدون آنکه زمینگیر شود یا متکی به کسی گردد، بیآنکه در شرایط نامطلوبی قرار گیرد، به دیدار خالقش شتافت.
🔹در همین سال بود که خداوند به پسرم زندگی دوباره بخشید.
🔸اتومبیلم از بین رفت امّا پسرم بیآنکه معلول شود، زنده ماند.»
🔹و در پایان نوشته بود:
«سال گذشته از مواهب گستردۀ خداوند برخوردار بودیم و چقدر به خوبی و خوشی به پایان رسید!»
🔸نویسنده از خواندن این تعبیر و تفسیر زیبا و دلگرمکننده از رویدادهای زندگی در سال گذشته، بسیار شادمان و خرسند و در عین حال متحیر شد.
🔹در زندگی روزمره باید بدانیم که شادمانی نیست که ما را شاکر و سپاسگزار میکند بلکه شاکربودن است که ما را مسرور میسازد.
@sedal313
دلم میخواهد درون من
و درون تک تک شما
شهید دیالمه ای زنده شود.
-آنگاه ما به قلهی ظهور خواهیم رسید.
#نیازمندیها
⚘اللهم عجل لولیک الفرج⚘
[ @sedal313 ]
گفت برای انقلاب «جون» میزارم؛
مسعود بهش گفت:
- برای انقلاب باید وقت گذاشت، نه جون!
با چهرهای سر ریز از نشاط گفت:
-توی این دنیا، هر جون، برابر است با هر یک ثانیه از وقت.
پس من برای انقلاب جونم رو میزارم.
این را که گفت، دست روی شونهی خودش گذاشت و گفت:
-تو تحت کنترل منی! برویم آنجا که من میخواهم، نه تو!
مات حرفش بودیم،
گفتم:
-هان چیه؟! نور بالا میزنی؟!
سری به خنده تکون داد، سمت قفسهی کتابهایش رفت.
کلام الله را برداشت، گوشهای نشست و گفت:
-رفقا! منتظرید تعارف کنم؟
متوجه حرفش که شدیم، دو طرفش نشستیم.
اُنس با قرآن بود، آنهم قرآنی که نه دل من،
نه دل او، نه به دل مسعود تعبیر شد،
قرآنی که با بطن اصلی خودش تعبیر شد.
بدون آنکه هر چه دلمان میخواست برداشت کنیم.
برای همین، «نور» دیدیم، نه تنها در چهرهی او،
بلکه در خط به خط کلامالله توی دسش.
بعد گذشت ساعتی، اجازه داد از قفسهی کتابی که جونش روی آن بود، کتابی به مناسبت روز کتاب به هدیه ببریم.
مسعود زد روی دستش و گفت:
-نه مثل اینکه جدی هست، رسما داری با علایقت میجنگی پسر، نور بالا که هیچ، داری انفجار نور به بالا میرنی.
یعنی میگی باور کنیم اگر دست زدیم به کتابهات، زنده می مونیم.
-اول نفس بگیر نمیری،
ولی سخته برام، تا نظرم عوض نشده آره.
دست بردم و کتاب «دیدمکهجانممیرود» رو برداشتم، اشاره کردم به کتاب و گفتم:
-پس این میمونه برای من.
خندید و گفت:
- لعنت به هوا، باشه. الحق که «دیدمکهجانممیرود».
#دیدمکهجانممیرود
#صدال
⚘اللهم عجل لولیک الفرج⚘
[ @sedal313 ]
صدال
گفت برای انقلاب «جون» میزارم؛ مسعود بهش گفت: - برای انقلاب باید وقت گذاشت، نه جون! با چهرهای سر ر
-برشی از کتاب دیدم که جانم میرود.
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اذیتی داره!
⚘اللهم عجل لولیک الفرج⚘
[ @sedal313 ]