وقتی آدما بشناسنت
نسبت بهت جاذبه یا دافعه پیدا میکنن
حالا این سوگیری که اتفاق میفته به شکل قضاوتهای مثبت یا منفی نمود پیدا میکنه.
قضاوت منظورم یه جور نتیجهگیری گزارهایه.
مثلا میگه: "من نیک رو میشناسم؛ اون هیچ وقت همچین حرفی نمیزنه."
حالا از قضا نیک اون حرفو زده.
ولی این فرد با شناختی که پیدا کرده
و اون جاذبه (یا علاقه) ای که به نیک داره
این گزاره رو برای خودش تعریف کرده که فلان رفتار رو از طرف نیک نمیتونه قبول کنه.
حالا نیک تو برو به هزارتا آیه و قرعان قسم بخور.
چه فایده
آدم جذابی هستی
و آدمای جذاب مثل سراب میمونن
از دور یه هالهی محو و براق میبینی که مطمئن نیستی چیه
هی میخوای نزدیکتر شی
هی میری جلوتر
بعد که میرسی میبینی هیچی نبود.
تو وقتی داری دنبال بهترین چیزا برای خودت میگردی.
و به یه تصویر تار و گُنگ میرسی
هرچیزی که دلت میخواد رو پشت اون تصویر تار تصور میکنی.
مهم نیس واقعیت چیه
اون چیزی که تو توی ذهن خودت از اون آدم میسازی برای تو تبدیل به حقیقت میشه.