eitaa logo
خودشناسی و روانکاوی
365 دنبال‌کننده
152 عکس
49 ویدیو
244 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
‍ . روان‌کاوی همانند زمان در گذر است تصور بسیاری از مردم از روانکاوی مربوط به دهه 1950 یا شاید حتی قبل از آن باشد. روانکاوی همانند زمان در گذر است. در زیر به برخی از تغییراتی که در شیوه های روان‌کاوی مدرن جهت حفظ پویایی و انسجام آن صورت گرفته اشاره شده است. -الگوها، نه‌ تمرکز بر کاوش گذشته برای کشف قسمتی از آسیب یا تعامل فراموش شده با والدین در سال‌های اولیه نیست. گاهی اتفاقات مهمی که در اوایل در زندگی فرد رخ داده مورد گفت وگو و بررسی قرار می‌گیرد، اما تمرکز اصلی بر زمان حال می‌باشد. تحلیل‌گر و مراجع با هم به دنبال الگوهایی در روابط امروزی و کار یا تحصیل فرد هستند که به ناراحتی، ترس، ناامیدی، کاهش عملکرد مناسب و به طور کلی به نوعی درد در زندگی فرد منجر شده. ممکن است وجود داشته باشد که شخص از آنها آگاه باشد و همچنین ممکن است الگوهایی وجود داشته باشد که در شروع کار، فرد از آنها آگاه نباشد. هدف این است که با بررسی ، و اعمال یک فرد بتوان به شناسایی و درک الگوها برسیم. با درک این الگوها، فرد آزادانه تر به انتخاب هایی دست می‌زند که باعث افزایش در روابط بین فردی و رضایتمندی در کار و تحصیل او می‌ گردد وجه تمایز کار در ، تمرکز بر کاوش در افکار، احساسات و اعمال، جستجوی الگوها و معانی عاطفی آن الگوها است. مهران ترکزبان (روانکاو شمیم رضوان) @selfknowledge1401
اهمیت روابط مادر و کودک در شکل گیری شخصیت کودک @selfknowledge1401
Pouyesh: ‍ انگلیسی می گوید: تفکر زمانی شکل می‌گیرد که شخص بتواند غیاب را تحمل کند. فرد برای انسان شدن نیازمند اندیشه است و اندیشه نیازمند ، اما غیاب چه؟ غیاب موضوع. غیاب موضوع یعنی ابتدا باشد و سپس نباشد و بعد باشد. به واقع یک حفره یا بین موضوع و کودک باید در گستره تحولی‌اش رخ دهد و تا پایان این انفصال و جداییِ نسبتا محسوس،حفظ شود و در بزرگسالی به صورت الگوهای جدید در روابط موضوعی متعدد تکرار شود. به ابتدای دوره تحولی برگردیم زمانی که کودک در حیاتی ترین نیازهای خود، محتاج موضوع(مادر) است‌. موضوع (مادر) در آغاز راه، تمام ضروریات فیزیولوژیکی و عاطفی کودک را می بایست فراهم کند، این شرط ابتدایی و حیاتی است اما ناکافی، چون کودک برای انسان شدن نیازمند تفکر است به عبارتی کودک باید از مرحله کاملا گذر کند و پا فراتر از حیوانی که نفس می‌کشد یا چیزی می‌خورد یا می‌خوابد، بگذارد. این همان چیزی است که هم تراژیک است هم فرح بخش، هم منفی است هم مثبت، هم است هم است، هم تاریکی است هم سپیدی است. تر از این داستان را کجا می توان یافت که فرد برای انسان شدن باید دور شود و فاصله را تجربه کند؟ اما نتیجه کاملا فرح بخش است، کودک رنج فاصله و غیاب موضوع (مادر) را تحمل می‌کند تا اینک خود، موضوعی متمایز و اندیشنده و تکین شود. ما همیشه به این محتاجیم که فکر کنیم که وقتی دیگری غایب است هم حضور دارد. بودن همیشگی مادر هم ضروری است و هم از جایی به بعد، تکان دهنده و سهمناک است. مادری که مدام تلاش می کند، کودک تنها نشود البته با این تفکر که بهترین مادر دنیا است به واقع در تلاشی فرساینده و باورنکردنی، مصمم شده تا کودک از حیوانیت خود دست نکشد و پا فراتر نگذارد و خود موضوعی مستقل و تکین نشود. نمونه‌های کلینیکال این نوع ارتباط را در بیمارانی می‌یابیم که تحمل غیاب روانکاو خود را ندارند یا جلسات را پی در پی و بدون وقفه می خواهند، در واقع به ترجمه روانکاوانه از روانکاو خود می‌خواهند که اجازه ندهد آنها موضوعی مستقل، تکین و اندیشنده شوند. نمونه‌های غیر کلینیکال را هم در افرادی می توان یافت که از خانه مادری دور نمی‌شوند، خانه‌ای که نشان از زهدان مادر و امنیت است،
‍ اگر نگاهی به خودمان در مان بیاندازیم شاید متوجه شویم که بخشی در ما هست که نمی تواند حق نداشتن را بیاورد. گویی جایی در ذهن مان برای حق نداشتن نیست. انگار کوچکترین نشانه برای حق نداشتن ما را از اسب ذهن مان به زمین می کوبد. به بیان دیگر برآشفتگی تجربه ی غالب مان می‌شود. شاید این روشی است که ما با آن یاد گرفته ایم از خودمان محافظت کنیم؛ اما چگونه؟ بیایید فرض کنیم که کودکی هستیم با پدری فریبکار؛ مردی که در ارتباط با دیگران به اصطلاح زرنگی می کند. قادر است که بیشتر مواقع اوضاع را به نفع خودش تغییردهد و همیشه این پیش فرض که حق با اوست را بخواهد در روابطش با ش با ش با … به اثبات برساند و فرد دیگر را ناموجه نشان دهد. حالا فرض کنید که ما در کودکی با این چگونه از خودمان یاد می گیریم مراقبت کنیم؟ شاید ما نیز تلاش می کنیم باهوش تر سریع تر از دیگران باشیم تلاش می کنیم گول نخوریم و نگذاریم حق مان پایمال شود. اگر این گونه نمی شد دچار آشفتگی می شدیم و فکر و حس ضعیف بودن ما را از پا درمی‌آورد. بنابراین برای از بین بردن این آشفتگی تلاش مان برای همیشه حق داشتن ادامه پیدا می‌کند تا ما بزرگ می‌شویم و این اشتباه همچنان ادامه پیدا می‌کند. گویی حق به جانب بودن راهی می‌شود برای نبودن! و اشتباه کردن در روابط مان برای مان درد و به همراه می‌آورد؛ این امکان وجود دارد که برای اجتناب از این درد روانی ست که ما به دروِغ به چیزی که در واقعیت گونه ی دیگری ست پناه می بریم! شاید راه حل فقط در این که این بخش از ذهن مان را شناسایی کنیم نیست. رو راست بگویم شناختن داستان های قدیمی به تنهایی کافی نیست. باید تمرین کنیم که در ادامه دادن برای تغییر ثابت قدم باشیم. باید تمرین کنیم که مکث کنیم که بایستیم و عمل نکنیم. باید بررسی کرد ن را یاد بگیریم و در این بررسی از خودمان بپرسیم: اگر حق با من نباشد چه؟ چه اتفاقی در من می افتد که من نیاز دارم حق با من باشد؟ این حق داشتن چه ارمغانی برای من در ذهنم به وجود می آورد؟ دارد از چه چیزی یا چه کسی محافظت می کند؟ چه تأثیری روی همسرم، دوستم، و... دارد؟ دیگری چه پیامی از این گونه رفتار من دریافت می کند؟ آیا من دلم می‌خواهد به کسی که دوستش دارم برایش احترام قایلم این پیام را برسانم؟ چه احساسی در من به وجود می آید اگر دست از همیشه حق داشتن بکشم؟ @selfknowledge1401
‍ برای خیلی از ما با دیگران سخت و طاقت فرساست. این‌که در دیگران “بد” باشیم را نمی‌توانیم‌ تحمل کنیم، چراکه می‌ترسیم. می‌ترسیم، دیگری نتواند این منِ را تاب آورد و هر چه هست را از دست بدهیم و هر چه ساختیم را خراب کند. برای خواسته‌ها، نیازها، و حتی مجبور هستیم(و بودیم) که توضیح دهیم. ای کاش فقط یک توضیح ساده کافی بود! ما مجبوریم برای دیگری دلیل بیاوریم، استدلال کنیم و هایمان را پشت سر هم بچینیم. شاید یکی از هایمان به دوران کودکی‌مان برگردد. گویی همیشه در دسترس مان نبوده است؛ گویی اشتباهی از ما برای دریغ عشق از جانب کافی بود. و ما رها شده در دنیایی تاریک؛ پر از ، پر از تاریکی! اینجا بود که یاد گرفتیم عذرخواهی کنیم، آن هم زیادی! توضیح دهیم و دلیل بیاوریم، بیش از حد! تلاش کنیم؛ به دیگریِ محبوب مان یاد دهیم که جنبه های ذهن ما را هم بلکه بتواند، که ببیند، که بشنود، که قهر نکند، محروم نکند. و حالا شاید این دیگری، جایی همین نزدیکی ست، جایی دنج درست در گوشه‌ای از ذهن‌مان. درست است، مرزبندی برای اطرافیانمان شاید ایجاد کند. اما ما با رشد دادن ذهن‌مان و اعتماد به آن می‌توانیم تاب بیاوریم که پسر یا دختر بدی در ذهن دیگران باشیم. با این تحمل، آرام آرام یاد می‌گیریم که نیازی نیست برای ارزش‌ها و انتخاب‌هایمان بیش از حد توضیح دهیم. یاد می‌گیریم که از مان دفاع کنیم بدون این‌که عذرخواهی کنیم.