Pouyesh:
#ویلفرد_بیون #روانکاو انگلیسی می گوید:
تفکر زمانی شکل میگیرد که شخص بتواند غیاب را تحمل کند. فرد برای انسان شدن نیازمند اندیشه است و اندیشه نیازمند #غیاب،
اما غیاب چه؟ غیاب موضوع.
غیاب موضوع یعنی #مادر ابتدا باشد و سپس نباشد و بعد باشد. به واقع یک حفره یا #گسست بین موضوع و کودک باید در گستره تحولیاش رخ دهد و تا پایان این انفصال و جداییِ نسبتا محسوس،حفظ شود و در بزرگسالی به صورت الگوهای جدید در روابط موضوعی متعدد تکرار شود.
به ابتدای دوره تحولی برگردیم زمانی که کودک در حیاتی ترین نیازهای خود، محتاج موضوع(مادر) است.
موضوع (مادر) در آغاز راه، تمام ضروریات فیزیولوژیکی و عاطفی کودک را می بایست فراهم کند، این شرط ابتدایی و حیاتی است اما ناکافی، چون کودک برای انسان شدن نیازمند تفکر است به عبارتی کودک باید از مرحله کاملا #حیوانی گذر کند و پا فراتر از حیوانی که نفس میکشد یا چیزی میخورد یا میخوابد، بگذارد. این همان چیزی است که هم تراژیک است هم فرح بخش، هم منفی است هم مثبت،
هم #ناامیدی است هم #امید است، هم تاریکی است هم سپیدی است. #تراژیک تر از این داستان را کجا می توان یافت که فرد برای انسان شدن باید دور شود و فاصله را تجربه کند؟
اما نتیجه کاملا فرح بخش است، کودک رنج فاصله و غیاب موضوع (مادر) را تحمل میکند تا اینک خود، موضوعی متمایز و اندیشنده و تکین شود. ما همیشه به این محتاجیم که فکر کنیم که وقتی دیگری غایب است هم حضور دارد. بودن همیشگی مادر هم ضروری است و هم از جایی به بعد، تکان دهنده و سهمناک است.
مادری که مدام تلاش می کند، کودک تنها نشود البته با این تفکر که بهترین مادر دنیا است به واقع در تلاشی فرساینده و باورنکردنی، مصمم شده تا کودک از حیوانیت خود دست نکشد و پا فراتر نگذارد و خود موضوعی مستقل و تکین نشود. نمونههای کلینیکال این نوع ارتباط را در بیمارانی مییابیم که تحمل غیاب روانکاو خود را ندارند یا جلسات را پی در پی و بدون وقفه می خواهند، در واقع به ترجمه روانکاوانه از روانکاو خود میخواهند که اجازه ندهد آنها موضوعی مستقل، تکین و اندیشنده شوند. نمونههای غیر کلینیکال را هم در افرادی می توان یافت که از خانه مادری دور نمیشوند،
خانهای که نشان از زهدان مادر و امنیت است،
اگر نگاهی به خودمان در #روابط مان بیاندازیم شاید متوجه شویم که بخشی در ما هست که نمی تواند حق نداشتن را #تاب بیاورد.
گویی جایی در ذهن مان برای حق نداشتن نیست.
انگار کوچکترین نشانه برای حق نداشتن ما را از اسب ذهن مان به زمین می کوبد. به بیان دیگر برآشفتگی تجربه ی غالب مان میشود.
شاید این روشی است که ما با آن یاد گرفته ایم از خودمان محافظت کنیم؛ اما چگونه؟
بیایید فرض کنیم که کودکی هستیم با پدری فریبکار؛ مردی که در ارتباط با دیگران به اصطلاح زرنگی می کند. قادر است که بیشتر مواقع اوضاع را به نفع خودش تغییردهد و همیشه این پیش فرض که حق با اوست را بخواهد در روابطش با #همسر ش با #پسر ش با … به اثبات برساند و فرد دیگر را ناموجه نشان دهد.
حالا فرض کنید که ما در کودکی با این #پدر چگونه از خودمان یاد می گیریم مراقبت کنیم؟
شاید ما نیز تلاش می کنیم باهوش تر سریع تر از دیگران باشیم تلاش می کنیم گول نخوریم و نگذاریم حق مان پایمال شود. اگر این گونه نمی شد دچار آشفتگی می شدیم و فکر و حس ضعیف بودن ما را از پا درمیآورد.
بنابراین برای از بین بردن این آشفتگی تلاش مان برای همیشه حق داشتن ادامه پیدا میکند تا ما بزرگ میشویم و این اشتباه همچنان ادامه پیدا میکند.
گویی حق به جانب بودن راهی میشود برای #اشتباه نبودن!
و اشتباه کردن در روابط مان #ناخودآگاه برای مان درد و #بدبینی به همراه میآورد؛ این امکان وجود دارد که برای اجتناب از این درد روانی ست که ما به دروِغ به چیزی که در واقعیت گونه ی دیگری ست پناه می بریم!
شاید راه حل فقط در این که این بخش از ذهن مان را شناسایی کنیم نیست.
رو راست بگویم شناختن داستان های قدیمی به تنهایی کافی نیست. باید تمرین کنیم که در ادامه دادن برای تغییر ثابت قدم باشیم.
باید تمرین کنیم که مکث کنیم که بایستیم و عمل نکنیم. باید بررسی کرد ن را یاد بگیریم و در این بررسی از خودمان بپرسیم:
اگر حق با من نباشد چه؟ چه اتفاقی در من می افتد که من نیاز دارم حق با من باشد؟ این حق داشتن چه ارمغانی برای من در ذهنم به وجود می آورد؟
دارد از چه چیزی یا چه کسی محافظت می کند؟ چه تأثیری روی همسرم، دوستم، #مادرم و... دارد؟ دیگری چه پیامی از این گونه رفتار من دریافت می کند؟ آیا من دلم میخواهد به کسی که دوستش دارم برایش احترام قایلم این پیام را برسانم؟ چه احساسی در من به وجود می آید اگر دست از همیشه حق داشتن بکشم؟
@selfknowledge1401
برای خیلی از ما #مرزبندی با دیگران سخت و طاقت فرساست. اینکه در #ذهن دیگران “بد” باشیم را نمیتوانیم تحمل کنیم، چراکه میترسیم.
میترسیم، دیگری نتواند این منِ #مستقل را تاب آورد و هر چه هست را از دست بدهیم و هر چه ساختیم را خراب کند.
برای خواستهها، نیازها، #امیال و حتی #رؤیاهایمان مجبور هستیم(و بودیم) که توضیح دهیم.
ای کاش فقط یک توضیح ساده کافی بود! ما مجبوریم برای دیگری دلیل بیاوریم، استدلال کنیم و #منطق هایمان را پشت سر هم بچینیم.
شاید یکی از #انگیزههای #دلیل_تراشی هایمان به دوران کودکیمان برگردد. گویی #عشق همیشه در دسترس مان نبوده است؛ گویی اشتباهی از ما برای دریغ عشق از جانب #والدینمان کافی بود.
و ما رها شده در دنیایی تاریک؛ پر از #ترس، پر از تاریکی!
اینجا بود که یاد گرفتیم عذرخواهی کنیم، آن هم زیادی!
توضیح دهیم و دلیل بیاوریم، بیش از حد!
تلاش کنیم؛ به دیگریِ محبوب مان یاد دهیم که جنبه های ذهن ما را هم بلکه بتواند، که ببیند، که بشنود، که قهر نکند، محروم نکند.
و حالا شاید این دیگری، جایی همین نزدیکی ست، جایی دنج درست در گوشهای از ذهنمان.
درست است، مرزبندی برای اطرافیانمان شاید #احساس_ناامنی ایجاد کند. اما ما با رشد دادن ذهنمان و اعتماد به آن میتوانیم تاب بیاوریم که پسر یا دختر بدی در ذهن دیگران باشیم.
با این تحمل، آرام آرام یاد میگیریم که نیازی نیست برای ارزشها و انتخابهایمان بیش از حد توضیح دهیم.
یاد میگیریم که از #حقيقت_وجودی مان دفاع کنیم بدون اینکه عذرخواهی کنیم.
📌هدف واقعی روان درمانی محدودتر است. این هدف شامل همراهی با ما برای این است که بتوانیم اندکی بالغانه تر رفتار کنیم، کمتر به دنبال انگیزش های آنی باشیم و گاهی مشارکت جویانی خودآگاه در صحنه ی زندگی باشیم. روان درمانی نمی تواند رنج های ذاتی وجودی را از میان ببرد، اما می تواند ما را طوری مجهز کند که با اندکی شجاعت و متانت بیشتر به مقابله با آن ها برخیزیم.
@selfknowledge1401