آنچه که یک مراجع روانکاوی از درمانگرش می آموزد این است که به اندیشه های معینی اجازه دهد که برایش در دسترس باشند و به آن ها از نقطه نظری نگاه کند که از روانکاوش به دست آورده است.
@selfknowledge1401
تصور کنید به مهمانی ای رفته اید و در جمع افرادی هستید که به تازگی با آنها
آشنا شده اید و از مصاحبتشان لذت میبرید. همه گرم صحبت هستند و به
نظر میرسد که اوقات خوشی را میگذرانند. یکی از مهمانان به موضوعی
اشاره میکند و شما را به یاد داستان بامزه ای میاندازد. شما هم از این فرصت استفاده میکنید و تصمیم میگیرید آن داستان را تعریف کنید، چون یادتان
میآید که وقتی اولین بار آن را شنیدید، چقدر خندیدید و حاال میخواهید
دوستان جدیدتان را هم در لذتی که بردید سهیم کنید.
همینطور که داستان را تعریف میکنید و به پایان آن نزدیک میشوید،
به چهرۀ تک تک افراد نگاه میکنید و انتظار دارید بخندند.
سکوت.
پس از چند لحظه، یک نفر میگوید: »اِ! چه بامزه!«
ولی بازهم هیچکس نمیخندد.
ناگهان احساس میکنید چهره تان سرخ و صورتتان داغ شده. نگاهتان
را پایین میاندازید و سعی میکنید با کسی ارتباط چشمی برقرار نکنید.
یک لحظه احساس دستپاچگی میکنید، تمرکزتان به هم میخورد، افکارتان
آشفته و به هم ریخته میشود. بعد به خودتان میگویید که ای کاش اصلا این
داستان را تعریف نکرده بودید و دوست داشتید زمین دهان باز کند و در آن
فرو بروید. وقتی یکی از مهمانان باظرافت خاصی موضوع را عوض میکند و گفت و گو ادامه مییابد، خیالتان راحت میشود که دیگر آنها به شما توجه
نمیکنند و، حدود هفت یا هشت ثانیه بعد از تعریف داستان، وضعیتتان به
حالت عادی بازمیگردد.
اسم این هیجانی که تجربه کردید چیست؟
محققانی که در حوزۀ زیست شناسی هیجانات
مطالعه کرده اند بر این نکته اتفاق نظر دارند که نشانه های فیزیولوژیکی و
ذهنی ای که انسان در این ثانیه ها تجربه میکند بی شک نشان دهندۀ هیجان
شرم است. انسانها، در هر فرهنگ و قارهای که باشند، شرم را به همین شکل
تجربه میکنند: اجتناب از ارتباط چشمی، گیجی و آشفتگی ذهن، و تمایل
ً همراه با سرخ ِ شدن صورت و گردن یا سینه است.
افراد نسبت به شرم واکنشهای متفاوتی نشان میدهند. این واکنشها
بستگی دارد به اینکه روند اجتماعی شدن آنها در کودکی چگونه بوده است
و برای مدیریت رنج هایشان از چه روشهایی استفاده کرده اند. تفاوت در
واکنشهای ما به میزان اعتمادی که به ارزشمندیمان داریم هم بستگی دارد:
یعنی آنهایی که در محیطی نامناسب بزرگ شده اند و مدام در تقلا هستند که
کمی به خودشان احساس خوبی داشته باشند ممکن است بعد از گفتن یک
لطيفه بی نمک احساس »شرم« کنند، درحالیکه همین موضوع ممکن است
در یک نفر دیگر فقط یک حس خجالت زدگی خفیف ایجاد کند.
هرکدام از ما هرروز با مجموعه هیجانات شرم روبه رو میشویم، فارغ
از اینکه چه واکنشی به آن نشان دهیم. ما اغلب، بی آنکه متوجه شویم، شرم
بالقوه را در تعاملاتمان با دیگران پیش بینی میکنیم و سعی میکنیم تا جای
ممکن از آن اجتناب کنیم، برای مثال: بقیه در مهمانی چه میپوشند و من
باید چه لباسی بپوشم؟ رئیسم در جلسه گزارش عملکرد سالانه چه خواهد
گفت؟ اگر از کسی که دوستش دارم درخواست ازدواج کنم ممکن است قبول نکند؟
همه ی اینها مواردی هستند که باعث تحریک احساس شرم در ما میشوند.
مهران ترکزبان روانکاو مرکز مشاوره شمیم پردیس
@selfknowledge1401
📍معنای سلامت روان
🔻در توصیف سلامت روان دو سنت عمده در غرب وجود دارد: لذتگرایی و سعادتگرایی
▫️در لذتگرایی؛ سلامت به عنوان شادکامی تعریف میشود، که بر اساس حضور عواطف مثبت و فقدان عواطف منفی توصیف میشود.
▫️بی شک یکی از ملاکهای سلامت روان، لذت و ظرفیت لذت بردن است. آدمها هر چه سالمتر باشند، ظرفیت بیشتری برای لذت بردن دارند و به میزانی که بیمار میشوند، درد و زجر یا ساز وکار غفلت و خود تنبیهی در اغلب رفتارها و فرایندهای روانی آنها قابل ردیابی است.
▫️اما توصیف سلامت روان با تکیه صرف بر لذت، امکان پذیر نیست و غایت قرار دادن لذت در زندگی، به سلامت و سعادتی نمیانجامد. همه ما این پدیده را در زندگی تجربه کردهایم.
▫️لذتی که در گاز نخست از بستنی اول است، قابل مقایسه با گاز نخست از بستنی دوم نیست!
▫️ذهن و سیستم عصبی به محرک تکراری خو میگیرد و در نتیجه اثر اولیه هر محرکی به تدریج محو میشود.
به زبان ساده؛ هر چیز لذت بخشی پس از مدتی عادی میگردد.
▫️از این روی، لذت چه جسمانی و چه روانی، پدیده ای گذرا است و امکان قوام و پایداری آن وجود ندارد و اصرار بر تولید آن در نهایت به درد منجر میشود.
▫️زیرا ظرفیت لذت بردن که تحلیل میرود، نیاز به محرک قویتر برای لذت است و این فرایند در نهایت به تولید درد می انجامد.
▫️بنابراین، نمیتوان سلامت روان را صرفاً بر اساس ظرفیت لذت بردن تعریف کرد، و در اینجاست که سنت دیگر سلامت روان، سعادتگرایی مطرح می شود.
▫️این سنت، بر این تأکید میکند که کامروایی همه تمایلات لزوماً به سلامت و سعادت نمی انجامد، حتی اگر لذات گذرا تولید کند.
▫️مراد از سعادتگرایی؛ زندگی بر اساس من حقیقی فرد است.
▫️واترمن میگوید سعادت، زندگی کردن تمام و کمال (درآمیختگی با تجارب زندگی) و هماهنگ با ارزشها است.
▫️زندگی تمام و کمال، تجربه عمیق زنده بودن و اصیل بودن است؛ خود بودن و خود را زندگی کردن.
▫️بر خلاف لذتگرایی که بر راحتی، بی دغدغه و مشکل بودن، فقدان تلاش، و حظ بردن دلالت میکند، سعادتگرایی با انتخاب، تلاش، رویارویی با چالش، یادگیری، و معرفت همخوان است.
▫️فهم استعدادها (عقلانی و عاطفی) و شکوفایی آنها محور سعادتگرایی است.
▫️در سعادت غایت نه لذت، بلکه تحقق ارزشی است که استعداد آن در فرد وجود دارد.
@selfknowledge1401
در یک رابطه سالم عاشقانه مهر بر خشم فزونی دارد ، اما خشم به طور کامل محو نمی شود . ضرورت حفظ فردیت و استقلال ، وجود درجاتی از احساس خشم را در روابط گریزناپذیر می کند . عاشقی با تجربه جدایی و ناکامی همراه است و این جدایی برای عاشق ناکام کننده و در نتیجه همراه با احساس خشم است . رابطه عاشق با معشوق همواره بر پایه کامروایی نمی چرخد و همین ناکامی است که باعث گله عاشق از معشوق است. فقدان کامل خشم در رابطه عاشقانه واقع بینانه و امکان پذیر نیست . وهله های ناکامی و فقدان خشم معمولا نشانه این است که عاشق یا نمایش عشق به معشوق می دهد و واقعا عاشق نیست ، یا خشم را به تلاش برا وصل تبدیل کرده است که در واقع والایش خشم به خروش سازنده و واقع بینانه برای وصال معشوق است ، یا به معنای پایان عاشقی و یکی شدن باقی و کافی عاشق و معشوق است که در روابط انسانی و واقعیت زندگی به ندرت و گذرا رخ می دهد تنها حالت دوم نشانه واقعی عاشقی است . بنابراین ، محو کامل خشم در واقعیت انسانی تجارب عاشقانه امکان ناپذیر ، و غلبه خشم بر عشق نیز مغایر با آداب عاشقی است . رابطه ای که در آن خشم بر عشق پیشی گیرد عاشقانه نیست ، و رابطه عاشقانه ای که کاملا عاری از خشم و تلاش برای وصل باشد نیز واقع بینانه نیست .
برشی از کتاب سودای خوش اثر دکتر نیما قربانی
با سلام خدمت همراهان گرامی
کتاب موردنظر نوشته ی دکتر نیما قربانی نابغه روانکاوی ایران و استاد دانشگاه تهران هست.
انتشارات بینش نو
قصد داریم که کتاب ایشان را همخوانی کرده و فایل صوتی آن را در کانال خودشناسی قرار دهیم لذا کسانی که مایل به شرکت در این پویش هستند به شماره زیر در پیام رسان ایتا پیام دهند.
روند شرکت در این طرح به این صورت است که : ابتدا یک فصل را انتخاب کرده و سپس آن فصل را روخوانی کرده و ضبط میکنید و سپس فایل آن را برای ادمین ارسال میکنید.
۰۹۱۰۷۶۰۷۵۸۵
اگر درد اشتیاق آدمی در کودکی با والدین واقعیِ نسبتا خوب ، نه والدین خیالی کاملا خوب ، تسکین یافته باشد ، خیالی که در او شکل می گیرد چندان از واقعیت فاصله ندارد و در نتیجه یک عشق واقع بینانه به معشوق واقعی شکل می گیرد. اما اگر این فرافکنی از آرمانی حاصل شود که با واقعیت روابط انسانی فاصله بسیار داشته باشد ، یا به عبارتی مادر واقعا خوبی نداشته باشد که اندوخته تجربه عشق کودک شود و توان مهرورزی او را بیدار کند، آنگاه است که بیمار ، عاشق می شود ، یک بیمار عاشق است که عشقش خطی از واقعیت ندارد ، بلکه عشق او از خیالی نشات می گیرد که زاییده درد اشتیاق فطری اوست.
منبع : سودای خوش
به قلم نیما قربانی
@selfknowledge1401
هیجانات و احساسات آدمی در بستر ارتباط به چکار می آیند؟
حیات ارتباط است و پیوند؛ و این پیوند به واسطه هیجانهای مهر و کین
و گناه و ماتم به پیش میرود، ارتقا مییابد، سقوط میکند، یا نابود میشود.
این تجارب هیجانی امکان تاب و توان و تأمل را در روابط فراهم میکنند
و آنها را به پیش یا پس میرانند. مهر و عشق ابزار انسجام و انبساط است.
خشم و غیظ و قاطعیت ابزار اصالح رابطه یا خروج از آن است. گناه مرکز
ثقل مهر و کین و توازنبخش تجربه آنها در رابطه است. تاب آوردن و تأمل
کردن در پیوند گسیخته نیز به مدد ظرفیت ماتم و سوگواری حاصل میشود.
همه این احساسات در ساختمان وجودی آدمي به چه کار میآیند؟ حفظ و
اصلاح و ارتقاء ارتباطها. ارتباطها را چه حاصل است؟ دوستی و مودت و
مروت و مدارا. این هیجانهای اصیل و عمیق عمدتًا برای مروت و مدارا
طراحی شده اند، چراکه دلبستگی و دلدادگی گوهر وجود آدمی است. همین
گوهر است که گاهی دوستی را چنان عمیق و متمرکز میکند که از دل آن
تجربهای اثرگذار و جهان شمول متولد میشود که آن را عشق می نامند. چرا
جهان شمول؟ چون همه در آغاز زندگی این عمق و تمرکز را با مادر و پدر
تجربه کرده اند. همین تجربه است که دگردیسی خودشیفتگی به ظرفیت
مهرورزی را به تدریج فراهم و زگهواره تا گور حرکت زندگی آدمها را
هدایت میکند.
سودای خوش
نیما قربانی
@selfknowledge1401
روزگاری سلطانی دل به کنیزکی بست و در تکاپوی تملک او برآمد. او
را خرید، اما به محض برخورداری از این معشوق تازه تصاحب شده، کنیزک
بیمار شد. همیشه یک جای کار میلنگد، و این تجربه مشترک انسانی است.
شاه درصدد علاج برآمد، طبیبان حاذق را گرد آورد، و شفای معشوق را
طلبید. آنها با تکیه بر علم و عمل خود وعده شفا دادند، اما غفلت آنها از
ضرورت اذن الهی برای تحقق هر چیزی، حضرت حق را بر آن داشت که
عجز انسانی آنها را هویدا کند. طبیبان هرچه کردند از دوا نتیجه عکس نمود
و کنیزک بیمارتر شد و حاجت شاه ناروا.
شاه عجز خود را به چشم دید و سراسیمه رو به سوی حق کرد، و شفای
معشوق را یکدل نیاز برد. خواست یکدل و خروشی که از جانش برآمد، کار
خود را کرد و حاجتش به اذن الهی برآورده شد. از فرط این تمنای یکدل
از هوش رفت و خوابش برد. در خواب دید که حاجتش به دست طبیبی
الهی محقق میشود. طبیبی که تجسد سحر مطلق است. فردای آن روز خیال
حاصل شد و طبیب در رخ مهمان شاه پدید آمد. اما شاه با دیدن طبیب، دل از کنیزک برید و عاشق وی شد.
ّ شاه سر عشق خود را به کنیزک اسباب وصال معشوق اصلی - طبیب- دید.
طبیب الهی و شاه روح های همجنسی داشتند و همین همجنسی عامل
این عشق شد. شاه حرمت معشوق جدید خود را پاس داشت و کمر به
خدمت او بست. حرمت و سپاس به همراه تحسین و تکریم از آدابی است
که شاه در پیشگاه معشوق خود مؤدب به آن بود، همچنانکه به معشوق
پیشین خود شفقت می ورزید و دغدغه شفای او را داشت. افزون براین، شاه
خود را در آیینه معشوق شناخت و وی را مترجم اسرار دل خود ديد.
شاه طبیب را نزد کنیزک برد. طبیب با دیدن علائم بیماری کنیزک پی برد
که کنیزک بیمار عشق است. طبیب این بیماری را یک بیماری درونی دانست
که دست طبیبان عرفی از وارسی آن کوتاه است. با اینکه تن کنیزک چون
موی شده بود، طبیب الهی دریافت که تن وی خوش است و او گرفتار دل
است. دل کنیزک بیمار است و این بیماری وخیم متمایز از بیماریهای دیگر
است، زیرا عشق در هر شکلی که باشد مرکب کشف اسرار خداست. عشق
را نمیتوان توضیح داد، خود گواه خود است و فقط باید آن را تجربه کرد.
شرح عشق جز با تجربه عشق امکان پذیر نیست، همچو تجربه خود مولانا با
شمس. مولانا با رسیدن داستان به نام شمس دچار کشمکش درونی میشود.
طبیب در خلوت، دل و جان کنیزک را میکاود و همچنانکه علائم
جسمانی او را زیر نظر دارد، سرگذشت وی را جویا میشود و سرانجام پی می برد که او عاشق زرگری در سمرقند است. طبیب خار دل کنیزک را دوری از معشوق خود- زرگر- میبیند و راه شفای او را مییابد. او به کنیزک امید شفا میدهد، اما او را به حفظ این راز در درون دل دعوت میکند تا قوت بگیرد و زمینه رسیدن به مراد در اثر این رازداری حاصل شود. کنیزک در پی وعده صادق طبیب از بیم ایمن میشود.
طبیب شمه ای از راز بیماری و شفای آن را با شاه در میان گذاشت، و تدبیر
را در آوردن زرگر نزد کنیزک دید. شاه پند طبیب را به جان خرید و رسولان
خود را در پی زرگر به سمرقند فرستاد. رسولان شاه با تمجید و تعریف
و وعده های بسیار زرگر را فریفتند. زرگر غره شد و زن و فرزند خود را
رها و عزم شاه کرد. زرگر خانواده خود را خوار کرد و در پی کامروایی
ِبر خود برآمد. شاه نیز همچو رسولان او را بسی تعظیم کرد و زر و سیم بسیار به او بخشید. کنیزک به زرگر داده شد و در وصال زرگر به صحت آمد و خوش شد. جفت شدن این دو با هم شش ماه ادامه یافت.
سپس شاه و طبیب شربتی زهرآگین ساختند و به زرگر دادند. زرگر
خوش سیما از پی زهر طبیب رو به سوی زردی نهاد و زشت و ناخوش شد.
درنتیجه، کنیزک به تدریج از عشق زرگر فراغت یافت و هویدا شد که عشق
سوزان او که بیمارش کرده بود، درواقع به چیزی بیش از جمال ظاهری زرگر
نبود. این عشق به ظاهر عَجب مایه ننگی است.
جمال ظاهری زرگر زمینه ساز هلاکت او شد، چرا که هرچه از جمال
و جلال ظاهری نصیب بیشتری داشته باشی، ظاهرطلبان بیشتر تو را طلب
میکنند. آن حریصان که در طلب پرطاووس، ناف آهو، پوست روباه، و عاج
فیل اند ،طالب توان و جمال ظاهری تو نیز هستند.
زرگر از درد برآمده از هلاکت خود به خروش آمد و در تنگنای رنج و
زجر، انتقام از قاتل خود را آرزو کرد. او در حالیکه از مکافات کار و قانون
عمل و عکس العمل سخن میگفت، دم در خاک فرو بست. کنیزک که زوال
جمال معشوق خود را میبیند، از عشق او فارغ میشود، زیرا پی میبرد که
عشق به مردگان مرادی ندارد. کنیزک و امثال او که از جهالت عشق ظاهری
جان به در میبرند، درمییابند که عشق باید زنده و جاری و باقی باشد، اما
ِ
گویا خود را چنان قابل برای عشقی چنین قادر نمیبینند. غافل از اینکه شاه
عشق را کرامت بسیار است و کارها با او دشوار نیست.
سودای خوش
@selfknowledge1401
حال ما نباید به شکلی ظاهربینانه این کشتن را قیاسی از خویش بگیریم
و در این پندار باطل فرو رویم که اگر ریختن خون عاجزی بر ما حرام
است، پس این کار بر شاه نیز حرام باشد. قیاس از خود مگیر، که این
خون به دست طبیب الهی ای ریخته شد که از حق به او وحی میشود.
کسی که خونش به دست چنین شاه و طبیبی ریخته شود، سعادت نصیبش
شده است. این مرگ را باید همچون ریاضتی بدانی که روح را پالایش
میکند، همچون کورهای که سیم را از نقره و زر را از زبد جدا میسازد.
این کار کاری است خدایی و بری از حرص و هوا. خدا کارهای بسیاری
میکند که نیک بدن ماست، و چنین کارهایی به دست مردان خدا همچو خضر صورت میگیرد، که حتی پیامبری چو موسی نیز از درک آن عاجز بود.
سودای خوش
@selfknowledge1401