من غمم! من غصه ام! من گریه ی بی وقفه ام
من شبیه عصر جمعه در میان هفته ام
بعد تو لبخند هایم ،مثل نقاشی شده
دائما یک آدم از کوره ها در رفته ام
جان من بودی و حالا کاملا بی جان شدم
رفته ای تو،یا که در واقع خود من رفته ام؟
بیشتر از توفقط من یک نفر را خواستم:
عجل اللهی، که دائم پیش ازین هم گفته ام
بی غلو تو واقعا شور جوانیِ منی...
با تو مثل رود بودم ،بی تو دشت تفته ام
رهبرم بودی ،وجودم بعد تو در هم شده
راستش را گر بخواهی بی تو من آشفته ام
۱۲اردیبهشت ۴۰۵/ ۲۳:۴۰
ز.رحمانی
#شعر
@selmrah
649.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴خبرنگار: آمریکا یک ابرقدرت است، چرا عقبنشینی نمیکنید؟/ بقایی: ما هم ابرقدرت هستیم😎
@selmrah
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سعدیِ خویش خوانی ام،پس به جفا برانی ام
سفره اگر نمی نهی ، در به چه باز میکنی
+آه...
@selmrah
مارا که هنوز
کتاب خدا پناه است
شعر پناه است
هم نفسیِ هم دلان، پناه است
چه باک از جورِ زمان؟
بسم الله الرحمنالرحیم
این روزها که متبرک به نام امام رضاجان است،این خاطره ی شیرین را تقدیم میکنم.ان شاالله حلاوت و شیرینی اش به کام شما هم بنشیند
یکی از دفعاتی که به پابوسی امام رضا علیه السلام مشرف شده بودیم.دو ساعت مانده به سحر به سمت حرم راه افتادیم
از درب نواب وارد شدیم.
میخواستم بروم بالاسر اقا دو رکعت نماز بخوانم که دیدم بخاطر ازدحام جمعیت راه را بسته اند.
برگشتم .
رواق پایین پا هم شلوغ بود.رو کردم به ضریح و گفتم اقاجان یکجای دنج و با صفا نصیبم کن.
یک دفعه چشمم خرد به کنج دیوار.فرش نبود اما دنج بود!
رفتم و بساطم را پهن کردم و نشستم تا اذان بشود
کنارم یک خانم حدودا ۵۰ ساله نشسته بود و یک نفس دعا میخواند
نماز صبح را که خواندیم گفت :
_قبول باشه دخترم
_از شماهم قبول باشه حاج خانم
_از کجا اومدید؟
_تهران
گفت خانواده ی من هم تهران هستند.و این باب گفتگوی نه چندان کوتاه مارا باز کرد.
_برادرم منزلشون سمت غرب تهرانه.اما ما قم زندگیمیکنیم.
گفتم شاید باب اشنایی ای بشود.ادرس دادم که :
_همسر من همون حوالی روحانی هستن تو یه مسجد.
_حاج اقای ما هم روحانی ان.دوتا پسرامم طلبه ان.برادرامم.
گل از گلم شکفت.دوست داشتم صحبت کنیم!
#حرم ۱
@selmrah
ته لهجه ی شیرینی داشت.خودش ادامه داد:
_حاج اقامون زمان جنگم آزاده بود.
دلم ریخت!
داشتم با همسر یک روحانی آزاده صحبت میکردم
اولین چیزی که پرسیدم از#بلاتکلیفی بود:
_ کی متوجه شدید اسیر شدن.مرتبط بودید زمان اسارت؟
_ اعلام کردن مفقودالاثر شده.اما یه مدت بعد از رادیو عراق به عنوان اسیر اعلامش کردن.رفتیم بنیاد،گفتن صدام ادم درستی که نیست.شما حساب نکنید اسیره.یه وقت دیدید کشتنش !
*چه دلگرمی خوبی داده بودند به همسر یک رزمنده!*
_چند سالتون بود حاج خانم؟
و بانو قصه ی زندگی اش را برایم شروع کرد:
_ ما اصالتا مال قم نیستیم.ولی ازدواج که کردیم چون حاج اقا طلبه بودن،رفتیم قم ساکن شدیم.بچه ی اولم دو سه ساله بود و دخترم رو یک ماهه باردار بودم که حاج اقا اسیر شد
_الهی بگردم... چه حالی شدید؟
خودش هم متاثر شده بود از یادآوری خاطرات:
_ وقتی خبر مفقودالاثری حاج اقا رو شنیدم.بغض زد به گلوم.فقط گفتم خدایا کمکم کن بتونم تحمل کنم.
بچه ها همیشه اسیب پذیر ترین هاهستند.از بچه هایش پرسیدم.
_پسرم خیلی به باباش وابسته بود.با اینکه دو سه ساله بود هرجا باباش میرفت دنبالش بود.وقتی پدرش اسیر شد خیلی اذیت شد.
_خودتون چی؟
_منم خیلی سختم بود.حالا که حاج اقا نبود،منم جمع کردم رفتم شهرستان منزل مادر شوهرم اینا.اونا ام فقط گریه میکردن.خودم اما سعی میکردم جلوی دیگران گریه نکنم...
#حرم ۲
@selmrah