6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سعدیِ خویش خوانی ام،پس به جفا برانی ام
سفره اگر نمی نهی ، در به چه باز میکنی
+آه...
@selmrah
مارا که هنوز
کتاب خدا پناه است
شعر پناه است
هم نفسیِ هم دلان، پناه است
چه باک از جورِ زمان؟
بسم الله الرحمنالرحیم
این روزها که متبرک به نام امام رضاجان است،این خاطره ی شیرین را تقدیم میکنم.ان شاالله حلاوت و شیرینی اش به کام شما هم بنشیند
یکی از دفعاتی که به پابوسی امام رضا علیه السلام مشرف شده بودیم.دو ساعت مانده به سحر به سمت حرم راه افتادیم
از درب نواب وارد شدیم.
میخواستم بروم بالاسر اقا دو رکعت نماز بخوانم که دیدم بخاطر ازدحام جمعیت راه را بسته اند.
برگشتم .
رواق پایین پا هم شلوغ بود.رو کردم به ضریح و گفتم اقاجان یکجای دنج و با صفا نصیبم کن.
یک دفعه چشمم خرد به کنج دیوار.فرش نبود اما دنج بود!
رفتم و بساطم را پهن کردم و نشستم تا اذان بشود
کنارم یک خانم حدودا ۵۰ ساله نشسته بود و یک نفس دعا میخواند
نماز صبح را که خواندیم گفت :
_قبول باشه دخترم
_از شماهم قبول باشه حاج خانم
_از کجا اومدید؟
_تهران
گفت خانواده ی من هم تهران هستند.و این باب گفتگوی نه چندان کوتاه مارا باز کرد.
_برادرم منزلشون سمت غرب تهرانه.اما ما قم زندگیمیکنیم.
گفتم شاید باب اشنایی ای بشود.ادرس دادم که :
_همسر من همون حوالی روحانی هستن تو یه مسجد.
_حاج اقای ما هم روحانی ان.دوتا پسرامم طلبه ان.برادرامم.
گل از گلم شکفت.دوست داشتم صحبت کنیم!
#حرم ۱
@selmrah
ته لهجه ی شیرینی داشت.خودش ادامه داد:
_حاج اقامون زمان جنگم آزاده بود.
دلم ریخت!
داشتم با همسر یک روحانی آزاده صحبت میکردم
اولین چیزی که پرسیدم از#بلاتکلیفی بود:
_ کی متوجه شدید اسیر شدن.مرتبط بودید زمان اسارت؟
_ اعلام کردن مفقودالاثر شده.اما یه مدت بعد از رادیو عراق به عنوان اسیر اعلامش کردن.رفتیم بنیاد،گفتن صدام ادم درستی که نیست.شما حساب نکنید اسیره.یه وقت دیدید کشتنش !
*چه دلگرمی خوبی داده بودند به همسر یک رزمنده!*
_چند سالتون بود حاج خانم؟
و بانو قصه ی زندگی اش را برایم شروع کرد:
_ ما اصالتا مال قم نیستیم.ولی ازدواج که کردیم چون حاج اقا طلبه بودن،رفتیم قم ساکن شدیم.بچه ی اولم دو سه ساله بود و دخترم رو یک ماهه باردار بودم که حاج اقا اسیر شد
_الهی بگردم... چه حالی شدید؟
خودش هم متاثر شده بود از یادآوری خاطرات:
_ وقتی خبر مفقودالاثری حاج اقا رو شنیدم.بغض زد به گلوم.فقط گفتم خدایا کمکم کن بتونم تحمل کنم.
بچه ها همیشه اسیب پذیر ترین هاهستند.از بچه هایش پرسیدم.
_پسرم خیلی به باباش وابسته بود.با اینکه دو سه ساله بود هرجا باباش میرفت دنبالش بود.وقتی پدرش اسیر شد خیلی اذیت شد.
_خودتون چی؟
_منم خیلی سختم بود.حالا که حاج اقا نبود،منم جمع کردم رفتم شهرستان منزل مادر شوهرم اینا.اونا ام فقط گریه میکردن.خودم اما سعی میکردم جلوی دیگران گریه نکنم...
#حرم ۲
@selmrah
دشتا سرسبزن
رودخونه ها پر آب
پرنده ها،مستونه میخونن
شکوفه های بهاری خیلی دلبری میکنن
طبیعت از هر سال قشنگ تره
ولی کاش تو ام بودی...🙂💔
اگر بودی همه ی این نعمتای خوبِ خدا،قشنگ تر بود...
به خدا که دیدن یه لبخند تو از صفحه ی تلویزیون
شنیدن والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته آخرِ سخنرانیا
از همه ی این قشنگیا،قشنگ تر بود💔
#رهبرشهیدم ... 💔
@selmrah
سِلم
ته لهجه ی شیرینی داشت.خودش ادامه داد: _حاج اقامون زمان جنگم آزاده بود. دلم ریخت! داشتم با همسر یک رو
از اتاق فرمان اشاره میکنن که بقیه ی داستان حرم چی شد؟
چند سالتون بود اون موقع؟
_بیست یک،بیست و دو
چهره ام در هم شده بود.از فکر لحظات بلاتکلیفیِ اسارت.فکرش را بکن!یک دختر ۲۲ ساله،با یک پسر بچه ی سه ساله و یک دختری که اصلا بابا را ندیده
_چیکار میکردید با این حال؟
_فقط از خدا کمک میخواستم.یه روز خیلی دلتنگ شدم و به قلبم فشار اومد.رفتم تو اتاق کلی گریه کردم و توسل کردم به اقا رسول الله.بعدش یه آرامشی گرفتم که بین همه معروف شده بودم به صبر
_چقدر طول کشید؟
_۴ سال! تا وقتی اسرا رو آزاد کردن و حاج اقای ما هم با بقیه اسرا اومدن.
۴ سال گفتنش راحت است.۴ سال چشم انتظاری.۴ سال اضطراب و آشوب...
_شبا خواب حاج اقا رو میدیدم.خواب میدیدم رفتم تو زندان بعثیا.بین اسرا میگشتم و همسرم رو پیدا میکردم.مثلا میدیدم صورتش کبوده .یا آسیب دیده.هر اتفاقی برای حاج اقا می افتاد من تو خواب میدیدم.
#حرم ۳
@selmrah
یاد روزهایی افتادم که هنوز خبر شهادت #حاج_اصغر اعلام نشده بود
حال عمه و بچه ها.بلا تکلیفی عجیبی که بود.خبر های ضد و نقیضی که می آمد.
میدیدم با هر بار زنگ خوردن تلفن یا آیفون منزل،همه میدویدند و منتظر خبری از یوسف گمگشته شان بودند.
گفتم:
_شوهر عمه ی من مدافع حرم بودن.از بهمن ماه که خبر اسارتشون اومد تا فروردین که گفتن حاج قاسم امضا کردن که ایشون شهید شدن، ماهم سختی این بی خبری رو چشیدیم.حالا بماند چی به دل خانواده ی عمه اینا گذشت...
اسارت با شهادت فرق دارد! وقتی عزیزت شهید شده،دیگر ماجرا تمام شده.در آغوش اباعبدالله است و میدانی *فی مقعد صدق عند ملیک المقتدر* متنعم است .
دلت میسوزد.دلتنگی امانت را میبرد.اما دیگر نگرانش نیستی!
اما وقتی اسیر داشته باشی دست دشمن،آن وقت است که هر لحظه و هر آن اضطرابش را داری:
غذا خورده یا نخورده
جای خوابش چطور است
بدنش سالم است یا نه؟
نکند اذیتش کنند
نکند توهین کنند و دلش را بکشنند
اسارت ماجرایش با شهادت خیلی فرق دارد...
#حرم ۴
@selmrah