eitaa logo
—(••÷ 𝕄𝕠𝕣𝕚𝕦𝕤𝕙𝕒 ÷••)—
41 دنبال‌کننده
13 عکس
2 ویدیو
0 فایل
ممنون میشم تو چنلمون بمونی و به دوستات هم معرفی کنی💙✨ اینجا سناریو با ژانر های مختلف براتون مینوسیم امیدوارم خوشتون بیاد✨ گپمون : https://eitaa.com/joinchat/2790393396C66954327a9 کاری داشتین خاله @Lotovi و دایی @Moris00 منتظرتونه 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
نویسنده های این چنل : موریس : @Moris00 و نیوشا : @Lotovi ✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️
سلام کاناله بی ال منهوا انیمه خنده داره و..... می خوای 🤓🍥 بیا می دونم که خوشت میاد 🤓🌚 https://eitaa.com/Qeectcsrr منتظرتم 🤓🎀
پژواکِ بیهودگی فصل اول: شهر رنگینِ بی‌رنگ باران حالا بند آمده بود و آسمان، پس از شستشویی اجباری، لاجوردیِ دروغینی به خود گرفته بود. شهر، چون نگینی درخشان، زیر نور آفتاب می‌درخشید. آسمان‌خراش‌های شیشه‌ای، نور خورشید را منعکس می‌کردند و رنگین‌کمانی از نور را بر خیابان‌های وسیع و تمیز می‌پاشیدند. پارک‌های کوچک و مرتب، با گل‌های رنگارنگ و چمن‌های کوتاه، در فواصل منظم، چشم‌نوازی می‌کردند. عطر دل‌انگیز شکوفه‌ها و شیرینی‌های تازه از کافه‌های پر زرق و برق به مشام می‌رسید. مردم، با لباس‌های نو و رنگارنگ، با لبخندهایی که انگار از قبل تمرین شده بود، در پیاده‌روها قدم می‌زدند. صدای خنده‌های شاد کودکان از زمین‌های بازی به گوش می‌رسید و موسیقی ملایمی از بلندگوهای مخفی، فضا را پر کرده بود. هر چیز، منظم، پاکیزه، و به ظاهر زیبا بود. اما آرتمیس، میان این همه‌ی زیبایی ظاهری، احساس خفگی می‌کرد. این همه رنگ، این همه لبخند، این همه نظم، برایش شبیه نقابی بود که زشتی و پوچی عمیقی را پنهان می‌کرد. او در میان جمعیتی حرکت می‌کرد که هر کدام به صحنه‌ی نمایش خود مشغول بودند؛ زنی که با هیجان از آخرین خریدش حرف می‌زد، مردی که با غرور از موقعیت شغلی‌اش سخن می‌گفت، جوانانی که سرگرم سلفی گرفتن با پس‌زمینه‌ی ساختمان‌های براق بودند. همه چیز حساب‌شده و بی‌نقص به نظر می‌رسید، اما آرتمیس در این بی‌نقصی، نوعی مصنوعی بودن و بی‌روحی را حس می‌کرد. گویی این شهر، مجموعه‌ای عظیم از عروسک‌های کوکی بود که برنامه‌ی از پیش تعیین شده‌ای را اجرا می‌کردند. تلاششان برای شادی، برای موفقیت، برای داشتن زندگی‌ای "ایده‌آل"، در نگاه او، فقط نمایشی تکراری و بی‌معنی بود. او به ساختمان‌های بلند و براق نگاه کرد که تا بی‌نهایت بالا رفته بودند، اما هیچ‌گاه به آسمان واقعی نمی‌رسیدند. به گل‌های کاشته شده در گلدان‌های سر خیابان خیره شد که در زیبایی‌شان، هیچ زندگی و طراوتی دیده نمی‌شد. حتی خنده‌ی کودکان نیز در گوشش، پژواکی توخالی داشت. "همه چیز عالی است،" زمزمه‌ای در ذهنش پیچید، "اما چرا هیچ چیز خوب نیست؟" چرا این همه تلاش برای زیبا به نظر رسیدن، این همه اشتیاق برای داشتن، این همه هیاهو، هیچ حس رضایت واقعی را در او یا اطرافیانش برنمی‌انگیخت؟ این شهر، در تمام شکوه رنگارنگش، برای آرتمیس، بزرگترین مصداق بیهودگی بود؛ یک صحنه‌ی پر زرق و برق که پشت پرده‌ی آن، هیچ معنایی جز تکرار و پوچی وجود نداشت.
پژواکِ بیهودگی ## فصل دوم: سایه و سکوتِ تلخ آرتمیس، دل‌زده از رقصِ بی‌وقفه‌ی رنگ‌های شاد و لبخندهای تصنعی شهر، راهی کوچه‌های پشتی شد؛ جایی که گمان می‌کرد شاید سکوتی، حقیقتی، یا حتی شبحی از معنای گمشده‌اش را بیابد. در یکی از این کوچه‌ها، کافه‌ای کوچک و کم‌نور به نام «سایه و نور» پیدا کرد. فضای کافه، برخلاف ظاهر شهر، تاریک و غبارآلود بود. قفسه‌هایی بلند تا سقف، پر از کتاب‌هایی که انگار قرن‌ها دست نخورده بودند، دیوارهای کافه را پوشانده بودند. تنها نورِ خسته‌ی چند چراغ مطالعه‌ی آویزان، قادر به شکستن این تاریکی نبود. بوی تند قهوه‌ی مانده و کاغذ پوسیده، فضایی سنگین و راکد را ایجاد کرده بود. پیرمردی با چشمانی گودرفته و نگاهی که انگار عمقِ همه‌ی ناامیدی‌های جهان را در خود داشت، پشت پیشخوان ایستاده بود. انگار انتظارِ او، به اندازه‌ی قدمتِ کتاب‌های روی قفسه‌ها، طولانی شده بود. پیرمرد: «آمدی. خوب است. اینجا جایی است که صداها در سکوت گم می‌شوند، نه برعکس.» آرتمیس، که از لحنِ سرد و بی‌روح پیرمرد، لرزشی خفیف بر اندامش حس کرده بود، به سختی کلمات را به زبان آورد: «من… فقط دنبال کمی آرامش بودم.» پیرمرد (با پوزخندی تلخ): «آرامش؟ واژه‌ای که این شهر با رنگ‌هایش، آن را به سخره گرفته. تو دنبال آرامش نیستی، دختر. تو دنبال جوابی برای سوالی هستی که حتی جرأت پرسیدنش را نداری. تو دنبال «چرا» می‌گردی، در جهانی که فقط «چگونه» را بلد است، و حتی آن «چگونه» را هم به سطحی‌ترین شکل ممکن بلد است.» آرتمیس به سمت میزی در دورترین گوشه رفت، میزی که سایه‌اش عمیق‌تر از بقیه‌ی جاها بود. پیرمرد، بدون پرسیدن، فنجانی قهوه‌ی غلیظ و سیاه را جلوی او گذاشت. قهوه‌ای که انگار عصاره‌ی تمامِ تلخی‌های جهان بود. آرتمیس: «همه‌چیز… همه‌چیز بی‌معناست. این تلاش بی‌پایان برای شاد بودن، برای موفق شدن… انگار یک نمایشِ ابلهانه است. یک دایره‌ی معیوب که هیچ پایانی ندارد.» پیرمرد: «و اگر پایان، خودِ همین دایره باشد چه؟ اگر معنا، فقط در درکِ عمیقِ این پوچی نهفته باشد؟ این شهر، تجسمِ همین پوچی است. پر زرق و برق، اما توخالی. پر هیاهو، اما بی‌صدا. نمایشی اغراق‌شده از هیچ، برای کسانی که جرأتِ نگاه کردن به حقیقتِ تلخ را ندارند.» آرتمیس: «اما اگر واقعاً هیچ معنایی وجود نداشته باشد، پس چرا باید ادامه دهیم؟ چرا باید نفس بکشیم؟» پیرمرد: «شاید چون «نفس کشیدن» تنها واقعیتی است که داریم. «وجود داشتن» بدون هیچ دلیلِ از پیش تعیین شده‌ای. این هستی، یک نفرین است، نه یک موهبت. تو عروسکِ این شهر نیستی، آرتمیس. تو فقط یک زندانی هستی که هنوز قفلِ سلولش را پیدا نکرده. معنایی وجود ندارد، مگر آنی که خودت، با رنج و درد، بتوانی بسازی. و اغلب، آن معنا نیز بیش از چند روز دوام نمی‌آورد.» آرتمیس به قهوه‌ی سیاه خیره شد. تلخی‌اش، انگار تمامِ وجودش را فرا گرفت. «پس… همه‌چیز تمام است؟ هیچ امیدی نیست؟» پیرمرد: «امید، واژه‌ای است که آدم‌های ضعیف برای دل‌خوش کردن خودشان اختراع کرده‌اند. واقعیت، تلخ است. پذیرشِ این تلخی، تنها راهِ باقی‌مانده است. شاید درکِ این حقیقت که هیچ چیز اهمیت ندارد، خود، نوعی رهایی باشد. رهایی از بارِ سنگینِ یافتنِ معنایی که وجود ندارد.» نگاه پیرمرد، سرد و بی‌تفاوت بود. «این شهر، تئاتری است برای نمایشِ زوال. و تو، آرتمیس، فقط یکی از بازیگرانِ ناخواسته‌ی این نمایشِ بی‌ پایان هستی. در اینجا، نه سایه نور را پیدا می‌کند، و نه نور می‌تواند سایه را از بین ببرد. فقط تاریکی است که باقی می‌ماند.» ***
پژواکِ بیهودگی فصل سوم: پژواکِ گمشده در سکوتِ ابدی آرتمیس، با کوله‌باری از تلخی و سنگینیِ فصل دوم، بار دیگر به کافه «سایه و نور» بازگشت. نه از سرِ امید، بلکه از سرِ اجبارِ غریبی که او را به سوی این پناهگاهِ تاریک می‌کشاند. پیرمرد، همچنان در جایش ایستاده بود، گویی هیچ‌گاه تکان نخورده بود. همان نگاهِ تهی، همان لبخندِ محو و تلخ. پیرمرد: «آمدی. انتظار داشتم. اینجا پایانِ تمامِ راه‌هاست، یا شاید… نقطه‌ی شروعِ هیچ. کدام را ترجیح می‌دهی؟» آرتمیس به سختی فنجانِ قهوه‌ی سرد شده را برداشت. «من… دیگر نمی‌دانم چه می‌خواهم. یا اصلاً چیزی هست که بخواهم؟» پیرمرد: «خواستن، خودِ بزرگترین توهم است. وقتی می‌دانی که هیچ چیزِ پایدار و معناداری در این جهان نیست، دیگر چه چیزی را می‌توانی «بخواهی»؟ تو فقط به دنبالِ تسکینی موقت هستی، قبل از فرو رفتن در سکوتِ ابدی.» آرتمیس: «این همه تلاش… این همه رنج… برای چیست؟ اگر پایانِ همه چیز، نیستی است، پس چرا باید این مسیرِ دردناک را طی کنیم؟» پیرمرد: «چون مجبوریم. چون هستی، یک الزامِ بی‌رحمانه است. مثلِ علفی که از شکافِ سنگ بیرون می‌زند؛ نه به خاطرِ امید به نور، بلکه صرفاً به خاطرِ غریزه‌ی زنده ماندن. اما این غریزه، خودِ بزرگترین فریب است. ما در تلاش برای یافتنِ معنا، خود را در گردابِ بی‌معنایی غرق می‌کنیم.» آرتمیس سرش را روی میز گذاشت. «من احساس می‌کنم گم شده‌ام. نه در این شهر، بلکه در خودم. انگار دیگر خودم هم نیستم.» پیرمرد: «تو هیچ‌گاه «خودت» نبودی. تو مجموعه‌ای از واکنش‌ها بودی به محیط، به انتظاراتِ دیگران، به فشارهایِ جامعه. حالا که آن نمایشِ پوچ را کنار گذاشته‌ای، خودت را در خلأ یافته‌ای. این خلأ، ترسناک است، اما حقیقتِ محض است. حقیقتی که شهرِ رنگین، سعی در پنهان کردنش دارد.» آرتمیس: «پس… راهِ فراری نیست؟» پیرمرد (با لحنی که انگار از اعماقِ ناامیدی می‌آمد): «فرار؟ فرار به کجا؟ وقتی خودت، زندانت باشی؟ تنها راه، پذیرش است. پذیرشِ این فقدانِ معنا، این پوچیِ غایی. شاید در نهایت، تنها چیزی که باقی می‌ماند، همین «نیستن» باشد. یک سکوتِ عمیق، که در آن، حتی صدایِ فریادِ گمشده‌ی خودت هم شنیده نمی‌شود.» او فنجانِ خالیِ آرتمیس را برداشت و با حرکتی آرام، آن را روی پیشخوان گذاشت. «شهر بیرون، با تمامِ رنگ‌ها و صداهایش، فقط یک توهمِ گذراست. مانندِ سرابی در بیابانِ هستی. و تو، آرتمیس، در این بیابان، تشنه‌ی حقیقتی هستی که جز مرگ، چیزی نیست.» آرتمیس به بیرون نگاه کرد. نورِ آفتاب، دیگر آزارش نمی‌داد. حتی اگر می‌درخشید، باز هم سیاهیِ درونش را پاک نمی‌کرد. او در میانِ جمعیتِ شاد و بی‌خبر، احساسِ تنهاییِ محض می‌کرد؛ تنهاییِ ابدی، در جهانی که هیچ‌کس صدایش را نمی‌شنید. آرتمیس (زمزمه‌وار): «شاید… شاید تو درست می‌گویی. شاید… هیچ چیز واقعاً مهم نیست.» پیرمرد: «مهم بودن، یک ساختارِ ذهنی است. وقتی این ساختار فرو بریزد، فقط سکوتِ ابدی باقی می‌ماند. سکوتی که در آن، پژواکِ گمشده‌ی معنا، برای همیشه خاموش می‌شود.» ***