امروز، از هر زمان دیگری عاشقترم؛
و نمیدانم باید
این همه جنون را،
کُجای این تن
بنشانم...
بین رگهایم،
حدِفاصل ریههایم،
در بطن و مااضافاتش...
همه جا
جنونتان پخش است...
و از من جاریست،
از چشمهام...
این همه حُب...
هدایت شده از اویمن;
اما عزیزِ من.
هر سایهای که میرود،
هر بیدی که تکان میخورد،
هر ستارهای که خاموش میشود،
چیزی در من فرو میریزد . .
. . هرگز گمانم نبود
بیمِ رفتنتان
این چنین
در خانهام قد بکشد؛
سینحانون.
دلم برای روزهای مستی از عشق، لک زده.
برای روزهای اشک شوق...
برای کلمههای محتاج،
برای آرزو، برای خواستن،
برای ذوق، برای تو عزیزم...