خدایا خروج از ماه مبارک رو برای ما مقارن با خروج تمامی گناهانمون قرار بده...🤲💔
خدا یا این رمضان را آخرین ماه رمضان عمرمون قرار نده..
خدایا ما که تو اوج جوونی پیر شدیم؛خودت خاصه نگهدار جوونامون باش..
جوونامونو سربه راه؛ و درپناه قرآن محفوظ بدار
عاقبت بخیرمون کن..
تورو قسم به سه ساله ی امام حسین امسال رو سال زیارتی ما قرار بده..بشوره ببره هم و غمِ روز هایِ سختی که سخت گذشت..😭.
و یه دعای دلی و قشنگ
بار الها...🤲
مارو خادم پدر و مادرمون قرار بده
ولی اون هارو محتاج ما نکن🥺
عبدِ صالح خدا باشیم...
نماز شبت فراموش نشه رفیق...
#نماز_شبم_نذر_ظهورت_مولای_غریبم
وتر..
شفع..
بندگی...
التماس دعای فرج🤲
الهی به رقیه عَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج 💔
تا آسمان راهی نیست🕊
به قول شهید حججی... خدایا مرگی بهمون بده، که همه حسرتشو بخورن🕊️ دنیا مُشتش را باز کرد ؛ شهدا گل بو
شهید حمید رستمی...
به پهلوی شکسته فاطمه زهرا سلام الله علیها قسمتان میدهم که حجاب را ، حجاب را ،حجاب را رعایت کنید .
الهی که شرمنده ی شهدا نشیم چه دسته گلایی رو از دست دادیم..😔
امروز با یه صحنه ای روبه رو شدم حقیقتا قلبم شکست..چرا انسانها نقاب میزنن..در لحظه رنگ عوض میکنن،شنیده بودم از بزرگامون میگفتن آدمیزاد شیر خام خورده است.. و درلحظه تغییر میکنه ؛امروز باچشم دیدم ؛ و با تمام وجود حسش کردم.. بد ذات و بد طینت نباشیم...
فقط یاد مظلومیت مولا علی علیه السلام افتادم... و اون لحظه با تمام وجود حس کردم که ماهم از همان تباریم ...💔
امام على(ع) در خطبه معروف به «شِقشقیه» که در آن، از جریان خلافت گلایه مى کند..
به خدا سوگند، فلانى آن را به تن کرد و او مى دانست که جایگاه من به خلافت، چون محور آسیاب است. سیل [دانش] از من سرازیر مى شود و پرنده اى به بلنداى من نمى رسد. لباس خلافت را رها کردم و پهلو را از آن تهى ساختم.
با خود مى اندیشم که آیا با دستى تهى یورش بَرَم یا بر ظلمت کورى مردم، صبر کنم؛ صبرى که بزرگ تران را فرسوده و کوچک تران را پیر مى کند و مؤمن در آن، رنج مى کشد تا به ملاقات پروردگارش رسد.
اندیشیدم که صبر کردن بر آن، خردمندانه تر است. بنابراین، در حالى که خار در چشم و استخوان در گلو داشتم، صبر کردم و میراث خود را از دست رفته مى دیدم... در همه این مدّت طولانى، با همه رنج، صبر کردم.
امام على(ع) در سخنرانى اى که در آن، ویژگى هاى خودش را پیش از بیعت یاد مى کند: نگریستم و دریافتم دیدم که جز اهل بیتم یاورى ندارم. دریغم آمد که آنان بمیرند. خار در چشم، پلک بر هم گذاشتم و استخوان در گلو، نوشیدم. جان به لب، شکیبایى ورزیدم و بر تلخى شرنگ حنظله، صبر کردم.