فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━━══
•¦[😂]¦•
#بخندیم😂
یه تقلید صدای دوست داشتنی 😍😂
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
╭━═⊰🍃🌸🍃⊱═━╮
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو💫✾•
╰━═⊰🍃🌸🍃⊱═━╯
══❀━━━☆◇☆━━━━━❀══
══━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━══
•¦[🌿]¦•
#نقاشی ✏️روباه🦊
بیاین باهم نقاشی بکشیم😁🤗🖌🎨
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
╭━═⊰🍃🌸🍃⊱═━╮
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
╰━═⊰🍃🌸🍃⊱═━╯
══❀━━☆◇☆━━━❀══
titraj_walt_school 128.mp3
1.59M
══⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰══
•¦[🌺☘]¦•
#صیقل_روح🤍🌱
بی کلام 🔇
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
╭═⊰🍃🌸🍃⊱━╮
💖@setaresho7💖
💫اینجا ستاره شو💫
╰═⊰🍃🌸🍃⊱━╯
══❀━☆◇☆━❀══
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت۴
وقتی رسیدم اونجا دیدم یک گله آدم رو سروکله ی هم روی زمین ولو شدن و جیغ بنفش میکشن این بلوا و آشوب دست پخت سیاوش خان بود که اون موقع صداش رو پیش شما در نیاوردم دو شب بعد دوستاش هم تصمیم گرفتند از خجالت سیاوش دربیان و براش جشن پتو گرفتند.
نمیدونم سیاوش از کجا فهمیده بود مستقیم اومد پیش من و گفت: «برادر عزتی بچه های دسته ما با شما کار واجب و فوری دارن خب منم به عنوان معاون فرمانده گردان یعنی معاون شما رفتم ببینم چه خبر شده سیاوش جلو افتاد و شروع کرد بلند بلند حرف زدن؛ اما وقتی دم در اتاق رسیدیم با اشارهی دست به من تعارف کرد که من اول برم تو.
چشمتون روز بد نبینه همین که وارد اتاق شدم یک پتو روی سرم افتاد و ده بیست نفر مثل شیر گشنه ریختن سرم چنان کتکی بهم زدن که تا عمر دارم فراموش نمی کنم جای سالم برام نذاشتن همونجا زیر پتو غش کردم وقتی به هوش اومدم دیدم تو درمانگاه کنار ،هفت هشت نفری هستم که قبلا دست و پاشون شکسته سیاوش هم کنار تختم روی صندلی نشسته بود و کمپوت گیلاس میخورد و میخندید خب چیکار میتونستم بکنم؟
تقصیری به گردن سیاوش نبود. اما قضیه ی آفتابه ی پر از نفت چی؟ همون آفتابه ای که با عرض معذرت خودتون..... باقیش رو خودتون بهتر میدونید ،بله اون آفتابهی پر از نفت هم شاهکار سیاوش بود که دامنگیر شما شد. حالا برادر به من حق بدید. اگر چنین بلای خانمان سوزی رو از گردان بیرون نکنم چند صباح دیگه منفجرمون نمیکنه؟
اون که هر چی به فکرش میرسه سرمای بدبخت پیاده میکنه باور کنید همین یک ذره بچه از بعثی ها بیشتر به ما تلفات وارد کرده فقط شانس آوردیم کسی رو شهید نکرده اونم اگه کمی دست دست ،کنیم حتما موفق میشه و همه رو میفرسته بهشت حالا این ریش و اینم قیچی از من گفتن میترسم اگه سیاوش ،بمونه کل نیروهای گردان از ترس ،جان با هم استعفا بدن و فرار کنن اون وقت من و شما میمونیم با یک گردان خالی و لطف و کرم سیاوش خان شما مسئولیتش رو قبول میکنید؟ نه نمیگم اخراجش کنید.
خدائیش دلم نمی آید دل این بچه رو بشکنم یک وقت آه میکشه و روزگارم سیاه میشه من میگم باهاش صحبت کنید و بفرستیدش یک واحد یا گردان دیگه تا اونها هم از موهبتش بیخیر !نمونند بله بهترین کار همینه حرف شما رو گوش میده هنوز کمی از شما حساب میبره و حرف شنوی داره پس قرارمون این شد که برگه انتقالی اش رو دستش بدید و بسپاریدش به ستاد لشکر بچه های اونجا بهتر بلدند چیکار کنند.
ان شاء الله یک جای خوب براش پیدا می کنند هر چند که اصلا چشمم آب نمیخوره که این بمب اتمی رو جایی قبول بکنه توکل به خدا بره بقیه رو هم به فیض برسونه!
ادامه دارد ⏪
#رمان📖
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
══❀━━━━☆◇☆━━━━❀══