2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگن توی بارون استجابت دعا بیشتره؛
انشاءالله زودتر به حاجتمون برسیم:))
نوکرسیدعلی:")
ــــــــ
[روایتی از جنگ]
در این مدت هر کاری میکردم دستم به قلم نمی رفت که روایت کنم از چیز هایی که خودم به چشم دیدم.. از شهدایی که دیدم.. البته دستم به قلم میرفت اما نمی دانستم اول از کدام بگویم از محمد علی بیست روزه یا از عرفان بیست ساله یا از بچه های اربا اربای ایست بازرسی؟ یا از مادری که جنازه بی جان دخترش را از زیر آوار بغل کرد یا از جنازه هایی که معلوم نیست برای کدام خانواده اند یا از غسالخانه و روضه مفصلش؟ یا و.... نمی دانستم از کجا شروع کنم؟ راستش را بگویم هنوز هم نمی دانم از کجا شروع کنم ولی اتفاق دیشب شاید جرقه ای بود برایم ..
دیروز هم مثل روال قبل بچه ها بیل هایشان که این مدت حکم اسلحه را برایشان دارد برداشتند و شروع به کار کردند با این تفاوت که اینبار منطقه، منطقه حساس تری بود.. شدت آوار ها بیش از حد تصور بود و بچه ها با توسل به مادر پهلو شکسته کارشان را شروع کردند، میدانی یاد چه روز هایی افتادم؟ یاد روز های جنگ هشت ساله من که نبودم ولی شنیده ام رزمنده ها که برای پاک سازی منطقه و پیدا کردن پیکر شهدا که میرفتن ذکر مادرشان از زبانشان لحظه ای قطع نمیشد.. مادر است دیگر یکبار دیده پسرش را در قتلگاه دیگر نمی گذارد پسران دیگرش در قتلگاه های دشمن بمانند..
بچه ها با ذکر مادر شروع کردند و از زیر حجمه های آوار بعد از چند ساعت یک دست یا تیکه تیکه های پیکر هایی پیدا میشد که بعدا فهمیدیم صاحبان آن اعضا تیکه های دیگر بدنشان زودتر راهی معراج شده...:) حال و هوای بچه ها فرق داشت انگار همه می دانستند قرار است اتفاقی بیوفتد ولی به بهانه اینکه دل نگران یکی از دوستانمان که مفقود شده و خبری از حالش نداریم خودمان را درگیر او نشان میدادیم ولی طرز نگاه ها و زیارت عاشورا خواندن های پی در پی این را حاشا میکرد.. کم کم به تاریکی شب خوردیم و کار سخت تر و نفس گیر تر که شد بچه ها برای هر آوار برداری چند گروه شدند و از هم جدا شدند.. نیمه های شب نصف پاکسازی انجام شد و به منطقه اصلی که رسیدیم نفهمیدم دقیقا چی شد ولی به خودم آمدم و دیدم ناخودآگاه اشهد بر زبانم جاری است و صدای یا زهرای بچه ها در گوشم می پیچید.. بار اول که زدن مسئولین سریع بیسیم زدند که مکان و ترک کنیم ولی این را شنیدم که یکی از بچه ها گفت الان اگر نباشیم پس فقط ادعا داریم که ما همه مرد جنگیم بجنگ تا.. می دانی این را چه زمانی گفت؟ زمانی که از شدت انفجار یه سری بچه هامون رو گرفته بود و خودش در فضای غبار آلود و سری که ازش بی وقفه خون جاری بود.. آری این حرف را با این شرایط گفت و من چقدر همانجا غبطه خوردم به ایمانش.. حرف ها و کار هایی را دیدم و شنیدم که با خود میگفتم چقدر دهه هشتادی هایمان زود بزرگ شدند:) حرف حاج حسین هی در گوشم تکرار میشد که الان دهه هشتادی ها دارن میدون داری میکنن.. واقعا هم همینه و حرف امام شهیدمان دارد محقق میشود که دهه هشتادی ها این انقلاب رو به اوج خودش میرسونن ان شاالله.. دغدغه بچه ها تو اون شرایط این بود که جنازه های پیدا شده رو به عقب ببرن چون یه عده خانواده چشم انتظارن ولی ذره ای به این فکر کنند که خودشون برن عقب و میدون خالی بمونه اصلا.. بار دوم و سوم که زدند دیگر چشم چشم را نمیدید و حتی از کسی صدایی هم نمی اومد.. این که دقیقا چه ها گذشت در اون زمان بماند.. فقط این را بگویم که دشمن حتی از آوار ها و خرابی ها هم میترسد.. مگر الکی است یک بار که نه دوبار هم نه سه بار یک جا رو مورد هدف قرار دهی آن هم جایی که فقط خاک و آوار بر آن باقی مانده است.. ؟
دردی که در تن خودم میپیچید نادیده گرفتم و بعد از یک ساعت که دود ها کمتر شد بچه های گروه خودمون و دیدم ولی بچه های گروه های دیگه که فاصلمون زیادتر بود همه شان زیر آوار بودند.. تا به آن ها برسیم روضه های ظهر عاشورا در ذهنم مجسم میشد و در این فکر بودم که الان از بچه هامون کدومشون به آرزوی همیشگیش رسید و کدوم مثل ما باز جاموند؟ یک روز میگذره ولی هنوز هم نتونستن بچه ها رو کامل از زیر آوار در بیارن..:) اما باز به حال خودم فکر میکنم که کی به وصال تو میرسم عزیزِمن؟ چقدر باید صبر کنم؟ تو که رفتی و عاقبت به بخیر شدی ولی کاش قبلش فکری به حال منه جامونده میکردی..:)
و گفتند ك شهادت هنر است ،
به کجا ببرم من غمِ بیهنری را؟ (: