*زمزمههای ارکیده در قصر*
«رِقعهی دلدار»
#پارت ۳
امین السلطان وقتی به خانه آمدند با آرام دخت با شور و شوق از مجلسه عروسی شان حرف میزد
حتی یک درصد هم به رد کردن شاه فکر نمیکرد
و آرام دخت نیز حتم میدانست که اگر به پدرش بگوید دلباخته و شیفته ی عموزاده بهرامش است .. پدرش سرش را لبه باغچه میبُرد و روی سینه اش میگذارد
چون آن زمان عاشق شدن یک دختر بزرگترین ننگ و رسوایی بود
آن هم برای چنین خانواده ی بزرگ( و در رده ی اجتماعی بالا از لحاظ مقام و ثروت )
...
فردای آن روز باور نکردنی بود چون شاه به عمارته امین السلطان خان آمده بود
آن هم با مادر و خواهر هایش !!
علناً برای خاستگاری و دیدنه عروس آمده بود
آرام دخت با مه لقا در اتاق پنهان شده بود
مه لقا مشغول زینت کردن آرام دخت بود
که در زده شد
نادر بود
وارد شد و با لبخند گفت :(( آرام دخت جان .. بیا .. منتظر کردنه شاه حرمت میشکنه ها ))
...
آرام با دله خون اما با صورتی خندان به اتاقه مهمان رفت
عمارت امین السلطان هم کم از عمارت شاهی نداشت
شاه که ۲۷ سال سن داشت جووان بسیار خوش رو و خوش خو بود
برعکس پدرش بسیار دل رحم بود
و میگفت :(( فکر کنید یک خاستگار ساده ام .. فراموش کنید شاهم ))
همان موقع آرام دخت وارد شد
...
شاه با دیدنه آرام دخت محوه زیبایی اش شد و با لذت به زیبایی رخ او زل زده بود
ارام دخت با ترس و لرز سینی چای را با احترام و ادب و لطافت به شاه والا مقام تعارف کرد
بدون اینکه با او ارتباط چشمی بگیرد
شاه انگار بسیار مصمم بود که او را به عقد خود در آورد
چرا ؟؟
چون دختری به زیبایی و لطافت و ظریفی آرام دخت هیچ جا پیدا نمیشد و الحق که آرام دخت بی همتا بود !!
...
آرام دخت بعد از تعارف کردن چای روی صندلی همنشین مادرش شد
امین السلطان با شاه خوش و بش کرده بود راجع به عروسی حرف میزد
هنوز نرسیده .. نه گذاشته نه برداشته قرار عقد را گذاشتند
...
برای ازدواج یک دختر در آن زمان ..
کمتر پدری نظر دخترش را نسبت به آن وصلت میپرسید !! هر چه بود .. حرفه پدر و سرپرست خانواده بود !! در آن زمان یقین میدانستند یک پدر .. بهترین فرد را برای ازدواج با دخترش در نظر گرفته و نطر دختر چندان اهمیتی نداشت
...
و در ان خاستگاری که یک خاستگاری معمولی نبود و خواستار آرام دخت شاه ممکلت بود .. یک فرد باید مبتلا به جنون باشد که این وصلت را رد کند !!!
چند روزی گذشت ..
آرام دخت تمام ساعت ها و لحظه ها را با گریه و ناله سپری کرد
حتی موضوع دلدادگی اش به عموزاده را با مه لقا در میان گذاشت و مه لقا اما .. کاری از دستش برنمی آمد
...
آرام بر خلافه اسمش اصلا آرام نبود
قرار نداشت .. لب به غذا نمیزد و بی تابی میکرد
حتی تب کرد و هذیان میگفت
نه تب از مریضی .. تب عشق !!
خدا میداند بهرام چقدر از ندیمه ها جویای حالش شده و حالا بهرام چه حالی دارد ؟؟
میگرید ؟؟ یا پیشانی نوشتش را پذیرفته ؟؟
...
روز عقد بود
هلهله که چه عرض کنم .. غوغا برپا بود
چه کسی بدحال تر از آرام دخت ؟؟
از قضا .. کسی که عقد نامه را مینویسد بهرام بود !!
بدتر از این ؟؟
بعد از خطبه ی عقد .. شاه خواستار خلوت با آرام شد
...
آخرین کس که از اتاق بیرون شد
بهرام بود .. آنهم با دلی خون و چشمی اشکین
جلو آمد و روبه و شاه و همسره عقدیش آرام خم شد و عرض تبریک کرد
آخرین نگاهش به صورته آرام که حالا نیز سر و صاحب داشت .. عذاب آور ترین بود
ایـــــراٰن دُخـْــت🫀🌱
باورم نمیشه ..
دقیقن امشب لباسشونو که دقیقا همین شکلی و همین رنگی بود چند بار بوسیدم 🛐🛐🛐
حتی لباسه آقای رئیسی هم تو دستامبوددد>>>>>>
* زمزمه های ارکیده در قصر *
《 رقعه ی دلدار 》
#پارت ۴
سکوت بر همه جا حکم فرما بود
که شاه گفت :(( خب .. اولن میپرسیم که .. نامه شما چیست ؟))
آرام دخت با از بین بردن بغض لب زد :(( آرام دخت هستم .. اعليحضرت ))
...
نامه شاه ( امیر بهادر بود )
امیر شاه گفت :(( از زیبایی شما در حیرتم بانو آرام ))
ارام دخت لبخندی بسیار کوتاه و کوچکی به لب بست
و هیچ سخن نگفت
امیر شاه که عطشه سخن با آرام به دلش چنگ میزد گفت :(( چرا در حضور من چنین خاموشی !؟؟))
آدام دخت با احترام لب زد :(( خاموشی همیشه از بی اعتنایی نیست قربان گاهی از احترام است !))
...
امیر شاه گفت :(( کمی نزدیک تر بیا ))
ارام دخت گفت :(( اجازه فرمایید .. فاصله ی میان ما هنوز به کلام محتاج است ))
البته که باید در حضور شاه عفته کلام و حیا داشت !!!
امیر شاه وه دیده بود آرام دخت به این راحتی رام نمیشود کم کم ضعفه خود را در برابر نازه آرام دخت دید
...
لب زد :(( همه در این قصر یا خواهانه منند یا .. از من میترسند .. تو چه ؟))
ارام دخت گفت :(( من هیچ کدام نیستم .. فقط میدانم دل به فرمان نمی آید !))
( دوستان اینم بگم فقطط چون در حضوره شاهه اینشکلی حرف میزنه بعدش چون یکم نرم میشه بهتر حرف میزنه )
امیر شاه گفت:(( حالا که محرمیم چرا به من نگاه نمیکنی ؟))
...
آرام گفت :(( چون نگاه من برای هر چهره ای یکسان نیست ))
شاه که سردی اما در عین حال ناز و ادای ارام را مشاهده کرده بود گفت :(( با من اینطور نباش .. مگر دلت از سنگ است ؟))
ارام دخت گفت :(( نه اما من اهله دل دادن بی فکر نیستم قربان !))
امیر شاه با دیدنه عفت و حیای ارام کم کم مجذوبه او شد
...
گوشه ای از حریره ی آرام را کنار زد تا از رخه زیبای آرام بیشتر لذت ببرد
آرام صورت گرفت و نگاهش را به زمین دوخت
امیر شاه گفت :(( به من نگاه کن آرام!))
ارام دخت نگاهی کوتاه به شاه انداخت
امیر بهادر گفت:(( حتی نگاه کردنت به من هم با باقی زنهای اندرونی تفاوت دارد ))
...
آرام نگاهش را دزدید
عطشه شاه به حرف زدن با شعله کشید
گفت :(( دوست داری تو را چطور صدا بزنم ؟))
آرام گفت :(( هر طور صلاح میدانید اعلیحضرت!))
امیر بهادر کم کم دلش را به او باخت
تا بحال خودش را در برابر یک زن انقدر ضعیف ندیده بود
ظاهر زیبا .. حرف های دلنشین .. عفت و حیا و سردیه دلبرانه و حتی نگاهه ارام به شاه با باقی همسران شاه تفاوت داشت !!
...
آرام دخت گفت :(( اگر اجازه بدید از حضورتان مرخص شوم !))
امیر بهادر که تعجب کرده بود گفت :(( همه ی زنها آرزو شان است با من خلوت کنند و .. تو میخوای بروی ؟؟))
آرام دخت گفت :(( منرا ببخشید .. خوش احوال نیستم ))
امیر بهادر شاه که خواستار وقت گذراندن با آرام بود گفت :(( نه .. اجازه نداری .. امشب را با من همبستر شو ))
...
آرام دخت گفت :(( ببخشید .. بگذارید کمی بهتر حال شوم .. من قرار هست تا همیشه توی این قصر زندگی کنم .. اجازه بدید شب های بعدی با شما همبستر شوم !))
امیر بهادر گفت :(( تو دست نیافتنی هستی آرام دخت .. ما که شاهیم هم حریفه خواسته ی شما نمیشیم ))
آرام دخت خندید
فقط برای اینکه شاه فکر نکند به اجبار با شاه عقد کرده !!
...
دله شاه با خنده ی ارام دخت رفت
ضربه ی نهایی بود خنده ی آرام !
شاه برخاست و گفت:(( با من بیا .. جایی که استراحت کنی را نشان میدهم !))
آرام دخت برخاست و با شاه همراه شد
ایـــــراٰن دُخـْــت🫀🌱
* زمزمه های ارکیده در قصر * 《 رقعه ی دلدار 》 #پارت ۴ سکوت بر همه جا حکم فرما بود که شاه گفت :(( خب
نه دیگه واقعا کنسله حسش نیص🚶🏻♀
*بـــردبــاری در عـــــشــق *
#پارت ۱۹
تقریبا ساعتای ۱۰ صبح بود
در زده شد
با کلی استرس درو باز کردم
مهمان دار بود
با یک میز .. که پر از خوراکی و صبحانه بود گفت :(( ببخشید.. شما برای خوردنه صبحانه نیومدید .. دستور گرفتم براتون بیارم!))
درو براش باز کردم اومد تو .. وسایلو گذاشت و رفت
...
بعد از خوردن یک صبحانه ی مفصل به رهام زنگزدم با گوشی هتل
:(( الو _ الو سلام رهام خوبی ؟؟_ واییی افرا تویی ؟؟ کجایی دختر دلمون ریش شد چرا نیستیییی_ ببخشید _ کجایی .. دلمون برات یکذره شدههه_ من تو هتلم .. آدرس بده میام فقط رهام .. جنس داری؟؟ .. خیلی حالم بده _ آره فدات شم تو فقط بیا ))
...
آدرسو برام گفت
یادداشت کردم و سریع راه افتادم
تاکسی گرفتم و رفتم پیششون
رهامدرو باز کرد
با دیدنش قلبم جلا گرفت
خواستم سلام کنم که بغلم کرد
کپ کرده بودم
قلبم داشت از جا کنده میشد
نگاهم کرد و گفت :(( دلم برات یکذره شده بوددد))
لبخند زدم و با ذوق گفتم :(( من بیشتررر))
...
همه ی بچه ها از دیشب با هم بودن
بغلشون کردم و روی کانامه کنار مانی نشستم
مانی دست کرد تو جیبش و موادارو بیرون کشید و داد بهم
گفت :(( دیشب از همین زدیم .. ینی ببین .. عسسسله لامصصصب))
خندیدم و بلند شدم
گفتم :(( میرم بزنم))
رهام گفت :(( کجا .. کجا .. بشین همینجا بزن دیگه ))
خندیدم و با رضایت دوباره نشستم
...
دنیا دور سرم میچرخید
آخیششش
این حالو عشقه
دیگه نفهمیدم چیشد بیهوش شدم
وقتی چشمامو باز کردم
چیزی که دیدم قلبمو از جا کند
توی یک اتاق بیحال روی تخت افتاده بودم
خواستم بلند شم که دیدم دستام بسته شده
نمیتونم از استرس اون لحظه بگم
داااد زدم :(( کمکککک))
در باز شد
وای نه .. فهمیدم کارم تمومه
چند تا پسره ناشناسه دیگه ریختن تو اتاق .. من فقط رهامو دیدم
...
رهام زد زیر خنده و گفت :(( خب افرا خانوم .. چه خبر ))
گفتم :(( رهام .. بیا دستامو باز کن .. خواهش میکنم ))
یکیشون خندید و گفت :(( نه دیگه .. باهات کار داریم ))
اومد سمتم .. گلومو گرفت و فشار داد
اونقدر محکم که تا دمه مرگ رفتم
داد زد :(( کدوم گوری بودییی این چند روز .. ما رو لو دادی نه ؟))
...
افتادم به سرفه
خدا میدونه .. چقدر سرفه کردم
تا دوباره نفسم بالا بیاد
رهام اومد سمتم و موهامو گرفت و گفت :(( ببین .. اگه مقاومت کنی .. میکشمت ))
بوی گند الکل .. توی مشامم پیچید
باورم نمیشد رهام ؟؟؟؟؟؟ کسی که عاشقش شده بودم ؟؟؟؟
با چشمای پر از اشک و التماس گفتم :(( رهام .. تو رو خدا))
خندید و گفت :(( د نه دیگه .. چیه .. انتظار نداشتی نه ؟؟ شیش ماه خودمو کشتم تا نگام کنی .. تا عاشقم شی .. تا الان بدبختت کنم ..))
گفتم :(( رهام .. الان مستی .. تو رو جونه هر کسی دوست داری دستامو باز کن ))
...
هیچی نگفت و فقط با چشمای هیزش .. بدنمو برانداز میکرد
لباسمو پاره کرد
دستش که بهم خورد با تمامه وجودم جیغ زدم
انقدر که همشون ترسیدن
با دستش جلوی دهنمو گرفت و گفت :(( ببین .. خفه میشی یا بکشمت ))
چاقوی تیز رو روی گردنم گذاشت
بلند تر جیغ زدم .. و فقط یادمه .. تیغ تیزه چاقو گردنم رو عمیق بُرید اونم نه هر جایی .. دقیقن جایی که خیلی بد سوخته بود و مرطوب بود . بخاطر همین چاقو خخخخیلی عمیق گردنم رو پاره کرد
...
چشمامو باز کردم
توی بیمارستان بودم
از درد .. اشکام جاری شد
گلوم خییییلی درد میکرد
اما وقتی اون آزار ها یادم میومد
حالم بد میشد
جیغ زدم :(( دایییییییی))
تنها پناهم دایی آرشم بود اون لحظه
...
در باز شد
دکتر ها و پرستار ها ریختن تو اتاق
دکتره گفت :(( چرا بیهوش نیستتتتت))
سریع یک آمپول به دستم زدن
دیگه نفهمیدم چیشد ..
...
( دو روز بعد )
:(( افرا .. افرا جان ..دخترم .. چشماتو باز کن ))
یک دسته گرم .. دستای سردمو گرفته بود
چشمامو باز کردم
با دیدنه مامان انگار دنیا رو سرم خراب شده
با صدای بی صدا گفتم :(( مامان))
مامان با چشمای پر اشک گفت :(( جاانم مامان .. قربونت برم من .. ))
...
با صدای خیییلی آروم گفتم :(( مامان .. درد داره مامان .. خیییلی درد دارم))
مامان بلند بلند گریه کرد
در باز شد
آقاجون با چشمای قرمز و دایی جاوید اومدن داخل
آقاجون فقط نگاهم میکرد
فهمیدم گریه کرده
انقدر گلوم درد میکرد که نمیتونستم خوب حرف بزنم
گفتم :(( آقاجون .. ))
آقاجوننگام کرد
گفتم :(( داییم کو ؟؟))
...
آقاجون هیچی نگفت اما دایی جاوید گفت :(( الان میاد افرا .. بخواب قربونت برم آرش الان میاد ))
با گریه ای که بی سابقه بود و فقط درد توش حس میشد
گفتم :(( مامان بگو دایی بیاد ))
هدایت شده از آسِیدْاِبرآهیم؛
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیرانوند در جامِجهانی درخشید ؛
و بازمنیادتُافتادم !
| @seyedebram |