eitaa logo
شاهنامه فردوسی
986 دنبال‌کننده
53 عکس
0 ویدیو
0 فایل
خلاصه داستان های شاهنامه با چاشنی طنز
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 هفت خوان اسفندیار
🔹اسفندیار دورخیز کرد برای هفت خوان ! 🔹اولش به نیروها استراحت داد تا تنظیمات مسیر روی بچه ها نصب بشه ! خودش هم جلوتر از همه راه افتاد ، قبل حرکت هم آمار مسیر و خوان ها رو از گرگسار گرفت ! 🔹گرگسار دقیق بهش گفت که هر خوان چه اتفاقی میفته ! 🔹اسفندیار همان اول بسم الله به دو گرگ خونخوار رسید و در یک حرکت رونالدویی ، هر دو رو ناکار کرد ! 🔹در خوان دوم ، دو شیر وحشی که نر و ماده بودند به اسفندیار حمله کردند که اسفندیار با شمشیر از وسط نصفشون کرد و رفت مرحله ی بعد ! 🔹در خوان سوم یک اژدها منتظرش بود ! دستور داد که صنعتکاران همراهش یک سلاح خفن درست کنند و تا در نبرد با اژدها کم نیاره! گردونه ای با پره های تیز که توسط دو اسب حمل میشد ! اژدها با دیدن گردونه ، وحشی شد و با حمله به اسب ها آن را قورت داد و تا ته معده ش رنده شد و در این لحظه اسفندیار در یک حرکت جکی جانی با شمشیر، اژدها رو ناکار کرد و خودش هم نقش بر زمین شد ولی بچه ها به دادش رسیدن و با یه آب قند ، دلاور رو به تنظیمات کارخانه برگرداندند ! 🔹در خوان چهارم یک زن جادوگر به اسم غول منتظر اسفندیار بود تا نسخه ش رو بپیچه! اسفندیار اینجا یه رکب زد ! در یک جای خوش آب و هوا شروع به آواز خوانی کرد تا اینکه جادوگر خودش رو به شکل یک دختر زیبا در آورد و به اسفندیار نزدیک شد ! 🔹اسفندیار فهمید که این دختر همان جادوگر هست و اولش یه کمی قِر و فِر آمد و بعد در یک حرکت گازانبری، دختره رو با زنجیر خفه اش کرد و کشت ! یه دفعه آسمان طوفانی شد و همه چی بهم ریخت ولی بعد از چند ساعت همه جا آرام شد و لشکریان به اسفندیار تبریک گفتند که این خوان رو هم پاس کردی! 🔹خوان پنجم خفن ترین مرحله بود که احتمال زنده ماندن اسفندیار یک درصد هم نبود ! سیمرغ و دو فرزندش در قله منتظر بودند ! اسفندیار همان پلن اژدها رو روی سیمرغ پیاده کرد! سیمرغ با دیدن گردونه پره دار ، رفت که بگیره ولی کُرک و پرش ریخت و زخمی شد و خون آلود افتاد ! اسفندیار با شمشیر سر سیمرغ رو برید و دو تا بچه سیمرغ که ننه رو اینجوری دیدند الفرار ! 🔹خوان ششم ، مرحله ی سختی بود ! برف و بوران ! برف سنگینی که تا سرنیزه رو پوشش میداد ! اسفندیار با برادرش و سربازان شروع به مناجات با خدا کردند و از او طلب یاری کردند !سه روز و سه شب، برف سنگین بارید و بعدش هوا خوب شد و این خوان هم رفت تو آرشیو پهلوان ! 🔹آخرین خوان، چهل فرسنگ بیابان بی آب و علفی بود که گرما بیداد میکرد تا اینکه صدای کلنگ آمد ! گرگسار گفت این آب مسمومه ، نخورید ! بالاخره با هر زحمتی بود از بیابان رد شدند و به شهر رویین دژ رسیدند! 🔹اما چشم اسفندیار که به دژ تورانیان خورد دلش خالی شد ! 🔹قلعه ای تسخیر ناپذیر ! این همه راه آمده بود و هفت خوان را رد کرده بود که به این قلعه ی نفوذناپذیر برسند ! 🔹اسفندیار آب روغن قاطی کرده بود !
🔴ترفند زیرکانه ی اسفندیار و فتح دژ تسخیرناپذیر تورانیان در لباس بازرگانان
🔹اسفندیار با دیدن قلعه ارجاسب جاخورده بود ، اما کم نیاورد و تصمیم گرفت که از مغزش استفاده کنه ! 🔹قرار شد ، بچه ها با پوشش یک کاروان تجاری به داخل قلعه بروند ! 🔹اسفندیار و یه تعداد از همراهان لباسشان رو عوض کردند و با پوشش تاجر وارد شهر شدند و جواهری رو به نگهبانان نشان دادند و درخواست کردند که با ارجاسب شاه دیدار کنند ! 🔹اوکی رو از نگهبانان می‌گیرند و اسفندیار با سه چهار نفر به کاخ ارجاسب رفت و با نشان دادن جواهرات به شاه ، درخواست کرد که در گوشه ای از قصر بساط پهن کنه و جواهرات رو بفروشه! 🔹 اسفندیار هر روز به شاه نزدیکتر میشد! 🔹اسفندیار، یه مهمانی سنگین در قصر برپا کرد و همه لشکریان توران رو هم دعوت کرد و هر چی ابشنکولی بود ریخت تو حلقومشان ! وقتی دید که همه مست شدند ، آتش رو روشن کرد ! ایرانی ها هم که از دور دود را دیدند فهمیدند که وقت حمله هست! 🔹ایرانی ها حمله کردند و به جان تورانی ها افتادند! 🔹اسفندیار هم با بیست نفر از همرزمانش به سمت اتاق خواب ارجاسب رفت ! 🔹جنگ تن به تن شروع شد و اسفندیار توانست سر ارجاسب را قطع کنه و تورانیان هم در هم کوبیده شدند و شکست قطعی شد ! 🔹 اسفندیار اعلام پیروزی کرد و کاخ تورانیان به دست بچه ها فتح شد ! 🔹اسفندیار بعد پیروزی با شکوه وارد ایران شد و پدرش هم به استقبالش رفت و همه چی گل و بلبل شد .
🔴 قسمت سی و نهم نبرد رستم و اسفندیار
🔴قهرمانان این قسمت : 🔻رستم دستان : فاتح اولین هفت خوان 🔻 اسفندیار: دومین و آخرین فاتح هفت خوان 🔻گشتاسب: پدر اسفندیار و شاهی که سال ها در اروپا پناهنده بود و بعد از پادشاهی چسبید به قدرت و بیخیال نشد تا اینکه پسرش به دست رستم پرپر شد ! 🔻 بهمن: پسر اسفندیار که قراره در سیستان و زیر نظر رستم آموزش های تخصصی رو پاس کنه ! 🔻زال: پهلوان پیر ایرانی و بابای رستم که خیلی تلاش کرد مانع این جنگ داخلی بشه! 🔻سیمرغ: سرپرست سابق زال که حق پدر و مادری روی زال داشت و در مواقع اضطراری به دادش می‌رسید.
🔻نبرد رستم و اسفندیار یکی از خاص ترین داستان های شاهنامه هست و پر از صحنه های اکشن! 🔹اسفندیار بعد از عبور از هفت خوان و فتح شهر رویین دژ ، فاتحانه و شیپورزنان وارد ایران شد! 🔹گشتاسب هم که قول داده بود که بعد از پیروزی ، تاج و تخت رو تحویل اسفندیار بده ، دبه درآورد و این دفعه هم دنبال یه بهانه بود که پسرش رو دنبال نخودسیاه بفرسته ! 🔹وسط این همه هیاهو، رستم دورادور از هنرنمایی های اسفندیار لذت می‌برد و فارغ از دنیا ، زده بود تو کار حمام آفتاب و تو چَمَنا لَم میداد ! ولی گشتاسب بهش برخورده بود و برای رستم خط و نشون میکشید! 🔹گشتاسب که دنبال بهانه بود تا رستم و اسفندیار رو به جون هم بندازه از موقعیت استفاده کرد و به پسرش اسفندیار گفت که به سیستان برو و سر رستم رو بیار !!! 🔹اسفندیار خشکش زد ! به گشتاسب گفت که رستم عشق مته ! نگهبان ایران زمین بوده و هست ! چرا باید این کار رو انجام بدم ؟! 🔹گشتاسب روی خر شیطون سوار شده بود و پایین بیا نبود ! 🔹اسفندیار هم مجبور شد که به سیستان بره ! 🔹کتایون ننه ی رومی اسفندیار هم هر چی خواست دگمه ی استوپ پسرش رو بزنه ، نشد که نشد ! 🔹اسفندیار با پسرش بهمن و چند تا از بر و بچ به سمت سیستان رفت ! 🔹اسفندیار در حوالی سیستان اتراق کرد و پسرش رو فرستاد سمت رستم ! 🔹رستم و برادرانش در چمنزاری مشغول عشق و حال و شکار بوند که بهمن رسید ! 🔹رستم ، بهمن رو سنگین تحویل گرفت و حسابی با منوی باز پذیرایی کرد ! 🔹بعد خوش و بش ، بهمن پیام اسفندیار رو داد به رستم که یا تسلیم شو و برو آب خنک و یا جنگ !!! 🔹رستم کمک فنر زد ! این چی میگه؟!!!! بچه خجالت بکش ! من ستون مملکتم ! تو چی میگی جوجو؟!!! من و اسارت ؟!!!! چرا باید چنین ننگی رو قبول کنم؟؛ 🔹دفعه ی بعد اسفندیار رفت پیش رستم و بعد کلی خوش و بش ، این مکالمات چندین بار پینگ پنگی تکرار شد! 🔹رستم زیر بار اسارت نمی‌رفت! اسفندیار هم کود نمی‌گرفت! 🔹قرار بر نبرد تن به تن شد ! دو پهلوان ایرانی قرار بود که باهم سرشاخ شوند ! هر چند از درون دوست نداشتند با هم نبرد کنند! یک بازی دو سر باخت برای ایران زمین بود! 🔹رستم دوست نداشت با اسفندیار بجنگه، چون اگر اونو میکشت همه ایستگاهش می‌کردند که چرا شاهزاده ایران رو کشتی و اگه کشته میشد هم ، آبروش رو پرچم می‌کردند که یه بچه سولاخت کرده! 🔹این وسط زال پدر رستم هم سر و کله ش پیدا شد و گفت بچه جان بیخیال شو، اگه شده به دست و پای اسفندیار بیفت و اجازه نده این جنگ اتفاق بیفته ! اگر او را بکشی یک ننگ ابدی برای نو ثبت میشه ! رستم به پدرش گفت باشه ! فردا دوباره التماسش میکنم که بیخیال بشه! 🔹صبح روز بعد ،هرچی رستم دست و پا زد ، اسفندیار بیخیال نشدکه نشد !!! یک نبرد اکشن اتفاق افتاد ! سریع و خشن بود وقتی سریع و خشن مد نبود ! 🔹رستم درب و داغون و بخیه لازم شد ! اسفندیار هم قوی بود و هم رویین تن ! هیچ زخمی برنداشت ! 🔹غروب، رستم خسته و داغون گفت من افتادم تو روغن سوزی و دیگه جون ندارم! بریم استراحت! اسفندیار اوکی داد ! رستم به رود هیرمند زد و شناکنان خودش رو به استراحتگاه رساند! 🔹رودابه و زال وقتی رستم رو دیدند گریه شون گرفت و ناله ها سر دادتد! 🔹زال به رستم گفت الان وقت اینه که یه پر سیمرغ رو آتش بزنم تا بیاد کمک !( سیمرغ از قبل سه تا پرش رو به زال داده بود تا هر موقع گیر کرد یه پر رو آتیش بزنه ) 🔹با آنش گرفتن پر،سیمرغ بشمار سه خودش را به پهلوان رساند ! 🔹سیمرغ با پر و بالش، رستم و رخش رو یه صافکاری اساسی کرد! 🔹سیمرغ از یک راز مرگبارگفت: ( اسفندیار توسط زرتشت، رویین تن شد و هیچ تیری بهش آسیب نمیرسونه! وقتی بچه بود با شیر ، غسلش داد و تمام بدنش رویین تن شد به جز چشمانش! هنگام غسل ، چشماش بسته بود و از ناحیه چشم آسیب پذیره !) 🔹سیمرغ به رستم گفت هر جور شده جلوی جنگ رو بگیر ولی اگر نشد بزن به چشماش! 🔹فردای جلسه سیمرغ و پهلوانان، رستم به اسفندیار گفت پسرجان شلش کن ! ولی اسفندیار گردن نمی‌گرفت! 🔹دوباره شروع شد ! 🔹اسفندیار یه تیر پرتاب کرد به سمت رستم و رستم هم با دو تیر چشمان اسفندیار رو هدف گرفت ! 🔹دنیا برای اسفندیار تاریک شد و بر زمین افتاد ! 🔹اسفندیار به پسرش بهمن گفت غصه نخور ، دنیا همینه ! 🔹رستم هم گریه ش گرفت ، ولی دیگه کار تمام شده بود ! 🔹اسفندیار از رستم درخواست کرد که پسرش بهمن رو زیر پر و بالش بگیره و راه و رسم پهلوانی رو یادش بده ! 🔹جنازه اسفندیار رو با عطر و گلاب شستن و فرستادند بلخ ! 🔹رستم و بهمن هم در سیستان ماندند! 🔹آن طرف در بلخ،ملت همیشه در صحنه ريختند رو سر گشتاسب که همه چی تقصیر تو بود که اسفندیار پرپر شد !!! 🔻و از همه مهم تر ، سیمرغ در آن شب یک راز سنگین رو درگوشی به رستم گفته بود که اگه اسفندیار رو بکشی ، عمرت به یکسال هم نخواهد رسید !
🔴قسمت چهلم 👈رستم از شاهنامه رفت !!!!
🔴قهرمانان این قسمت؛ 🔻رستم که معرف حضور هستند! 🔻زواره برادر و یار غار رستم که همزمان با حاجی به ملکوت می پیونده ! 🔻شغاد ، برادر نامرد رستم که با همدستی حاکم کابل و به خاطر یه مشت دلار، نقشه ی قتل پهلوان رو می‌کشه ! 🔻بهمن ،‌ پسر اسفندیار که بعد مرگ گشتاسب ، پادشاه ایران شد. 🔻فرامرز، پسر رستم که انتقام پهلوان رو از حاکم کابل گرفت و همه رو تار و مار کرد !
🔹زال ، به غیر از نگاهبانی از سرزمین ایران ، تو کار تولید هم بوده و کلی فرزند به جامعه ایران تحویل داد که گل سرسبدشان رستم دستان بود ! رستم هم نیاز به همبازی داشت ! زواره شغاد و کلی بچه ی دیگه ! 🔹و اما شغاد ! زال، این پسر رو خیلی دوست داشت و با دیدنش یاد باباسام می افتاد ! 🔹زال بعد به دنیا آمدن شغاد به ستاره شناسان سیستان فراخوان داد که طالع این بچه رو دربیارن! 🔹ستاره شناسان هم گفتند که آینده این بچه سیاه و خطخطیه و خودش و ایران و سیستان رو باهم رنده میکنه! 🔹زال یه مدت افسردگی میگیره ولی دید فایده نداره، بچه رو فرستاد دربار کابل تا آب بندی بشه و راه و چاه حکومت داری رو یاد بگیره ! 🔹حاکم کابل هم تنظیمش کرد و یه اوستا ازش ساخت ! 🔹شغاد شده بود داماد حاکم کابل و تو آب نمک بود تا در آینده سکان رو تحویل بگیره ! 🔹تا جایی وارد به کار شده بود که هر وقت حاکم کابل می‌رفت لالا، شغاد به تنهایی کار رو در میاورد! 🔹ازون طرف رستم هم قلمروش رو هر روز کش میداد ، از سیستان تا کابل و تا مرزهای هندوستان ! همشون مجبور بودند به سلطان ،مالیات بدهند! 🔹فرماندار کابل فکر میکرد چون برادر رستم دامادش هست ، رستم بیخیال مالیات میشه ولی حاجی پیغام فرستاد که ازین خبرا نیست و ایالات متحده سیستان خرج داره و هزینه بچه های زابل بالاست ! 🔹فرماندار کابل و شغاد هم خون به مغزشون نمی‌رسه و به خاطر یه مشت دلارتصمیم میگیرن ، کار رستم رو تمام کنند ! 🔹نقشه کشی تمام شد و رفت تو مرحله اجرا ! 🔹در مرحله اول یک جشن فیک با عرق و ورق و قر و فر کمر در کابل راه انداختند و فرماندار کابل طبق نقشه، یه آبشنگولی سنگین میزنه و در پلن دوم پاچه شغاد رو میگیره و بالا تا پایینش از سام و زال تا رستم و رودابه رو می‌بنده به فحش و لیچار! 🔹شغاد هم قهر می‌کنه و می‌ره سیستان و به رستم شکایت می‌کنه! 🔹رستم هم سوار رخش با زواره (یه برادر دیگه) و با تعدادی از تیم تخصصی جنگی به سمت کابل میره تا فرماندار کابل رو گوشمالی بده ! 🔹ازون طرف ،فرماندار کابل به یه شکارگاه میره و دستور میده چند تا گودال عمیق حفر کنند و داخلش رو با شمشیر و سرنیزه و چیزای تیز پر کنند و سرش رو با علف و کاه و یونجه ، پوشش دهند! 🔹رستم که به کابل میرسه ، حاکم به دست و پای حاجی میفته و میگه مست بوده و غلط کرده ! 🔹رستم هم بیخیال میشه و میبخشه و بعدش همه با هم خوش خوشک میرن به شکارگاه ! چون رستم عشق شکار و تور کردن ببر و پلنگ بود ! 🔹 رخش در شکارگاه بوی خاک تازه رو احساس می‌کنه و شروع به جفتک زدن میکنه و رستم هم دو تا می‌زنه به نشیمنگاهش تا آروم بگیره ولی رخش اینکاره بود و به رستم مرتب آلارم میده! وسط این کشمکش دوتایی میفتند داخل چاه !!!! 🔹شمشیر و نیزه ها به بدن رستم و رخش فرو می‌روند و پهلوان می‌فهمه که اخراشه و وقت خداحافظی از شاهنامه است ! 🔹رستم بزور خودش رو می‌کشه بالا! درب و داغون یه نگاه میندازه میبینه اون گوشه شغاد داره ریز میخنده! 🔹فهمید که کارگردان این بازی برادر نسناسش بوده ! 🔹حاکم کابل هم خودش رو رسوند به رستم و گفت الان میگم طبیب رو بیارن ! 🔹رستم هم میگه کارم تمومه و نیاز نیست! 🔹رستم که شصتش خبردار شد که از یک تله امنیتی ضربه خورده ، به شغاد گفت یه تیر و کمان بده که در این لحظات آخر بدست حیوانات وحشی از بین نروم و لااقل مثل آدمیزاد جان بدهم ! 🔹شغاد هم یه تیر و کمان رو به رستم تحویل میده و خودش پشت یک درخت پنهان میشه ولی نگو درخت خشک بوده! 🔹رستم هم با یک تیر درخت رو به چغاد چسباند ! 🔹رستم دقایقی بعد جان به جان آفرین تسلیم کرد! 🔹رخش هم جان داد ! 🔹کمی آن طرف تر ،زواره هم در یک گودال افتاده بود و نفسهای آخر را می‌کشید! 🔹خبر به زال در سیستان رسید! داغون شده بود ، سه پسرش را باهم از دست داده بود ! 🔹فرامرز از زابل به کابل رفت و جنازه رستم و زواره و رخش رو تحویل گرفت و برد سیستان و یه تشییع درست و حسابی براشون گرفتند ! 🔹بعد یکسال سر و سینه زدن و عزاداری، زال به فرامرز دستور داد که برو انتقام بابات رو بگیر و فرامرز هم نه نمیگه و به کابل حمله می‌کنه و همه رو جارو می‌کنه! 🔹در پایتخت هم گشتاسب با دنیای فانی خداحافظی می‌کنه و کار به دست بهمن پسر اسفندیار رسید ! 🔹بهمن همانی بود که دوره های تخصصی کماندویی رو پیش رستم دیده بود و حالا شده بود پادشاه ایران !!!! 🔹دیگه بعد مرگ رستم همه منتظر سقوط ایران قدرتمند در یک شیب ملایم بودند !
🔴 قسمت چهل و یکم آغاز پادشاهی بهمن و حمله به سیستان و حذف بچه محلای رستم! قهرمانان این قسمت: 🔻بهمن : پادشاه ایران بعد از گشتاسب 🔻 فرامرز: پسر مرحوم رستم که بدست بهمن کشته شد و از دار آویزان گردید 🔻همای: دختر بهمن و ملکه ایران 🔻ساسان : پسر ناکام بهمن 🔻ساسان دوم : پسر ناتنظیم ساسان 🔻پشوتن : عموی بهمن
🔹اسفندیار وقتی بدست رستم شکست خورد در آخرین لحظات به پهلوان گفت پسرم بهمن رو ببر تو قلعه ی خودت و همونجا تنظیمش کن که این بچه تو کاخ پدرم هیچ پُخی نمیشه! 🔹رستم هم بهمن رو برد زیر پر و بال خودش و این بچه رو آب بندی کرد ! 🔹وقتی رستم به دست برادرش شغاد کشته شد ، سیستان دیگه مثل قبل نشد که نشد و ازون طرف گشتاسب هم پیر شد و به اطرافیان پیغام داد که نوه ی من بهمن، پادشاه ایرانه! 🔹با مرگ گشتاسب ، بهمن رسما پادشاه شد و روی تخت که میشینه ، مخش رگ به رگ میشه و شروع به حرکات نابخردانه می‌کنه !!! 🔹بهمن در اولین حرکت بزرگان بلخ رو جمع کرد و بعد مراسم دیزی و چای و شیرینی ، گفت که الان وقت انتقامه! 🔹گفتند انتقام از کی و چی؟! 🔹گفت انتقام از قاتلین پدر ! از رستم و سیستان! 🔹بزرگان گفتند از خر شیطون بیا پایین و بیخیال شو ! رستم که الفاتحه شد و چیزی ازش نمونده ! 🔹بهمن هم که سوار خر شیطون بود بیخیال نشد و دستور حمله داد ! 🔹همه به خط شدند سمت سیستان ! 🔹در سیستان حسابی گرد و خاک کرد و همه چی رو بهم ریخت و کوچه و خیابان ها رو به آتش کشید و خانه ها رو با غلتک صاف کرد و آدم ها رو از درخت و تیربرق آویزان میکرد! 🔹در حرکت بعدی رفت به سمت خونه ی زال و رودابه و هر دو تا رو اسارت گرفت و همه ی دور و بری های پیرمرد رو هم کشت ! 🔹تمام جواهرات و گنجینه های رستم رو بالا کشید و بار شتر کرد ! 🔹بهمن دستور داده بود که به سیستان رحم نکنند و به یک ویرانه تبدیلش کنند ! 🔹 خبر به فرامرز پسر رستم که خارج از شهر بود رسید ! 🔹فرامرز از جنگ های داخلی خوشش نمی آمد و خواست با گفتگو کار رو دربیاره ولی بهمن خیلی خر بود و بیخیال نمیشد ! 🔹جنگ بهمن و فرامرز راه افتاد و ازونجایی که فری یارانش کمتر بودند شکست سختی خورد ! 🔹فری که به شدت زخمی شده بود داشت دست و پای آخر را میزد که بهمن یه خربازی دیگه درآورد و دستور داد که خلع سلاحش کنند و از دار آویزانش نمایند ! 🔹پشوتن برادر اسفندیار و عموی بهمن ماجراها رو شنید و حسابی کفری شد ! 🔹پشوتن حسابی بهمن رو با زبانش بالا و پایین کرد جوری که بهمن پشیمان شد ولی چه فایده !!! 🔹با این حال بهمن ، زال و رودابه رو آزاد کرد و تصمیم گرفت سیستان را ترک کنه و برگرده بلخ! 🔹بهمن به بلخ برگشت و زد تو کار بچه سازی و حاصلش شد ؛ همای و ساسان!!!! 🔹بچه ها که از آب و گل درآمدند ، بهمن در ادامه ی تصمیمات افلاطونیش گفت که باید همای بعد از من شاه بشه ! ساسان هم بهش برخورد و قهر کرد و رفت نیشابور! 🔹بعد یه مدت بهمن، طبق یک رسم حال بهمزن زرتشتی، با دخترش همای ازدواج کرد ( به این رسم در زرتشتی خویدوَدَه «ازدواج درون خانواده») میگن ! پیوندهای زناشویی بین پدر و دختر، مادر و پسر، یا برادر و خواهر) 🔹ازون طرف ساسان که در نیشابور خیابونا رو متر میکرد شانسش گرفت و با یه دختر خرپول ازدواج کرد ! 🔹ساسان بعد ازدواج صاحب یه پسر شاسگول میشه و اسمش رو ساسان می‌ذاره که میشه ساسان دوم ! 🔹ساسان دوم خیلی خنگ بود و تمام اموال بابا رو به چوخ میده و میفته به طی کشی !!!! 🔹بعد یه مدت آویزون حاکم نیشابور میشه و حاکم هم بهش حال داد و به عنوان چوپان شاه معرفی شد . 🔹در بلخ هم بهمن بالاخره بیخیال دنیا و مافیها میشه و ریق رحمت رو سر می‌کشه و می‌ره تو مرحله ی حساب کتاب با ملک الموت! 🔹بعد از مرگ بهمن ،همای که از بهمن حامله بود به عنوان اولین ملکه زن ایران زمین تاج پادشاهی رو به سر می‌کنه !