🔹زال ، به غیر از نگاهبانی از سرزمین ایران ، تو کار تولید هم بوده و کلی فرزند به جامعه ایران تحویل داد که گل سرسبدشان رستم دستان بود !
رستم هم نیاز به همبازی داشت !
زواره
شغاد
و کلی بچه ی دیگه !
🔹و اما شغاد !
زال، این پسر رو خیلی دوست داشت و با دیدنش یاد باباسام می افتاد !
🔹زال بعد به دنیا آمدن شغاد به ستاره شناسان سیستان فراخوان داد که طالع این بچه رو دربیارن!
🔹ستاره شناسان هم گفتند که آینده این بچه سیاه و خطخطیه و خودش و ایران و سیستان رو باهم رنده میکنه!
🔹زال یه مدت افسردگی میگیره ولی دید فایده نداره، بچه رو فرستاد دربار کابل تا آب بندی بشه و راه و چاه حکومت داری رو یاد بگیره !
🔹حاکم کابل هم تنظیمش کرد و یه اوستا ازش ساخت !
🔹شغاد شده بود داماد حاکم کابل و تو آب نمک بود تا در آینده سکان رو تحویل بگیره !
🔹تا جایی وارد به کار شده بود که هر وقت حاکم کابل میرفت لالا، شغاد به تنهایی کار رو در میاورد!
🔹ازون طرف رستم هم قلمروش رو هر روز کش میداد ، از سیستان تا کابل و تا مرزهای هندوستان !
همشون مجبور بودند به سلطان ،مالیات بدهند!
🔹فرماندار کابل فکر میکرد چون برادر رستم دامادش هست ، رستم بیخیال مالیات میشه ولی حاجی پیغام فرستاد که ازین خبرا نیست و ایالات متحده سیستان خرج داره و هزینه بچه های زابل بالاست !
🔹فرماندار کابل و شغاد هم خون به مغزشون نمیرسه و به خاطر یه مشت دلارتصمیم میگیرن ، کار رستم رو تمام کنند !
🔹نقشه کشی تمام شد و رفت تو مرحله اجرا !
🔹در مرحله اول یک جشن فیک با عرق و ورق و قر و فر کمر در کابل راه انداختند و فرماندار کابل طبق نقشه، یه آبشنگولی سنگین میزنه و در پلن دوم پاچه شغاد رو میگیره و بالا تا پایینش از سام و زال تا رستم و رودابه رو میبنده به فحش و لیچار!
🔹شغاد هم قهر میکنه و میره سیستان و به رستم شکایت میکنه!
🔹رستم هم سوار رخش با زواره (یه برادر دیگه) و با تعدادی از تیم تخصصی جنگی به سمت کابل میره تا فرماندار کابل رو گوشمالی بده !
🔹ازون طرف ،فرماندار کابل به یه شکارگاه میره و دستور میده چند تا گودال عمیق حفر کنند و داخلش رو با شمشیر و سرنیزه و چیزای تیز پر کنند و سرش رو با علف و کاه و یونجه ، پوشش دهند!
🔹رستم که به کابل میرسه ، حاکم به دست و پای حاجی میفته و میگه مست بوده و غلط کرده !
🔹رستم هم بیخیال میشه و میبخشه و بعدش همه با هم خوش خوشک میرن به شکارگاه ! چون رستم عشق شکار و تور کردن ببر و پلنگ بود !
🔹 رخش در شکارگاه بوی خاک تازه رو احساس میکنه و شروع به جفتک زدن میکنه و رستم هم دو تا میزنه به نشیمنگاهش تا آروم بگیره ولی رخش اینکاره بود و به رستم مرتب آلارم میده!
وسط این کشمکش دوتایی میفتند داخل چاه !!!!
🔹شمشیر و نیزه ها به بدن رستم و رخش فرو میروند و پهلوان میفهمه که اخراشه و وقت خداحافظی از شاهنامه است !
🔹رستم بزور خودش رو میکشه بالا!
درب و داغون یه نگاه میندازه میبینه اون گوشه شغاد داره ریز میخنده!
🔹فهمید که کارگردان این بازی برادر نسناسش بوده !
🔹حاکم کابل هم خودش رو رسوند به رستم و گفت الان میگم طبیب رو بیارن !
🔹رستم هم میگه کارم تمومه و نیاز نیست!
🔹رستم که شصتش خبردار شد که از یک تله امنیتی ضربه خورده ، به شغاد گفت یه تیر و کمان بده که در این لحظات آخر بدست حیوانات وحشی از بین نروم و لااقل مثل آدمیزاد جان بدهم !
🔹شغاد هم یه تیر و کمان رو به رستم تحویل میده و خودش پشت یک درخت پنهان میشه ولی نگو درخت خشک بوده!
🔹رستم هم با یک تیر درخت رو به چغاد چسباند !
🔹رستم دقایقی بعد جان به جان آفرین تسلیم کرد!
🔹رخش هم جان داد !
🔹کمی آن طرف تر ،زواره هم در یک گودال افتاده بود و نفسهای آخر را میکشید!
🔹خبر به زال در سیستان رسید!
داغون شده بود ، سه پسرش را باهم از دست داده بود !
🔹فرامرز از زابل به کابل رفت و جنازه رستم و زواره و رخش رو تحویل گرفت و برد سیستان و یه تشییع درست و حسابی براشون گرفتند !
🔹بعد یکسال سر و سینه زدن و عزاداری، زال به فرامرز دستور داد که برو انتقام بابات رو بگیر و فرامرز هم نه نمیگه و به کابل حمله میکنه و همه رو جارو میکنه!
🔹در پایتخت هم گشتاسب با دنیای فانی خداحافظی میکنه و کار به دست بهمن پسر اسفندیار رسید !
🔹بهمن همانی بود که دوره های تخصصی کماندویی رو پیش رستم دیده بود و حالا شده بود پادشاه ایران !!!!
🔹دیگه بعد مرگ رستم همه منتظر سقوط ایران قدرتمند در یک شیب ملایم بودند !
🔴 قسمت چهل و یکم #شاهنامه
آغاز پادشاهی بهمن و حمله به سیستان و حذف بچه محلای رستم!
قهرمانان این قسمت:
🔻بهمن : پادشاه ایران بعد از گشتاسب
🔻 فرامرز: پسر مرحوم رستم که بدست بهمن کشته شد و از دار آویزان گردید
🔻همای: دختر بهمن و ملکه ایران
🔻ساسان : پسر ناکام بهمن
🔻ساسان دوم : پسر ناتنظیم ساسان
🔻پشوتن : عموی بهمن
🔹اسفندیار وقتی بدست رستم شکست خورد در آخرین لحظات به پهلوان گفت پسرم بهمن رو ببر تو قلعه ی خودت و همونجا تنظیمش کن که این بچه تو کاخ پدرم هیچ پُخی نمیشه!
🔹رستم هم بهمن رو برد زیر پر و بال خودش و این بچه رو آب بندی کرد !
🔹وقتی رستم به دست برادرش شغاد کشته شد ، سیستان دیگه مثل قبل نشد که نشد و ازون طرف گشتاسب هم پیر شد و به اطرافیان پیغام داد که نوه ی من بهمن، پادشاه ایرانه!
🔹با مرگ گشتاسب ، بهمن رسما پادشاه شد و روی تخت که میشینه ، مخش رگ به رگ میشه و شروع به حرکات نابخردانه میکنه !!!
🔹بهمن در اولین حرکت بزرگان بلخ رو جمع کرد و بعد مراسم دیزی و چای و شیرینی ، گفت که الان وقت انتقامه!
🔹گفتند انتقام از کی و چی؟!
🔹گفت انتقام از قاتلین پدر !
از رستم و سیستان!
🔹بزرگان گفتند از خر شیطون بیا پایین و بیخیال شو !
رستم که الفاتحه شد و چیزی ازش نمونده !
🔹بهمن هم که سوار خر شیطون بود بیخیال نشد و دستور حمله داد !
🔹همه به خط شدند سمت سیستان !
🔹در سیستان حسابی گرد و خاک کرد و همه چی رو بهم ریخت و کوچه و خیابان ها رو به آتش کشید و خانه ها رو با غلتک صاف کرد و آدم ها رو از درخت و تیربرق آویزان میکرد!
🔹در حرکت بعدی رفت به سمت خونه ی زال و رودابه و هر دو تا رو اسارت گرفت و همه ی دور و بری های پیرمرد رو هم کشت !
🔹تمام جواهرات و گنجینه های رستم رو بالا کشید و بار شتر کرد !
🔹بهمن دستور داده بود که به سیستان رحم نکنند و به یک ویرانه تبدیلش کنند !
🔹 خبر به فرامرز پسر رستم که خارج از شهر بود رسید !
🔹فرامرز از جنگ های داخلی خوشش نمی آمد و خواست با گفتگو کار رو دربیاره ولی بهمن خیلی خر بود و بیخیال نمیشد !
🔹جنگ بهمن و فرامرز راه افتاد و ازونجایی که فری یارانش کمتر بودند شکست سختی خورد !
🔹فری که به شدت زخمی شده بود داشت دست و پای آخر را میزد که
بهمن یه خربازی دیگه درآورد و دستور داد که خلع سلاحش کنند و از دار آویزانش نمایند !
🔹پشوتن برادر اسفندیار و عموی بهمن ماجراها رو شنید و حسابی کفری شد !
🔹پشوتن حسابی بهمن رو با زبانش بالا و پایین کرد جوری که بهمن پشیمان شد ولی چه فایده !!!
🔹با این حال بهمن ، زال و رودابه رو آزاد کرد و تصمیم گرفت سیستان را ترک کنه و برگرده بلخ!
🔹بهمن به بلخ برگشت و زد تو کار بچه سازی و حاصلش شد ؛
همای و ساسان!!!!
🔹بچه ها که از آب و گل درآمدند ، بهمن در ادامه ی تصمیمات افلاطونیش گفت که باید همای بعد از من شاه بشه !
ساسان هم بهش برخورد و قهر کرد و رفت نیشابور!
🔹بعد یه مدت بهمن، طبق یک رسم حال بهمزن زرتشتی، با دخترش همای ازدواج کرد
( به این رسم در زرتشتی خویدوَدَه «ازدواج درون خانواده») میگن !
پیوندهای زناشویی بین پدر و دختر، مادر و پسر، یا برادر و خواهر)
🔹ازون طرف ساسان که در نیشابور خیابونا رو متر میکرد شانسش گرفت و با یه دختر خرپول ازدواج کرد !
🔹ساسان بعد ازدواج صاحب یه پسر شاسگول میشه و اسمش رو ساسان میذاره که میشه ساسان دوم !
🔹ساسان دوم خیلی خنگ بود و تمام اموال بابا رو به چوخ میده و میفته به طی کشی !!!!
🔹بعد یه مدت آویزون حاکم نیشابور میشه و حاکم هم بهش حال داد و به عنوان چوپان شاه معرفی شد .
🔹در بلخ هم بهمن بالاخره بیخیال دنیا و مافیها میشه و ریق رحمت رو سر میکشه و میره تو مرحله ی حساب کتاب با ملک الموت!
🔹بعد از مرگ بهمن ،همای که از بهمن حامله بود به عنوان اولین ملکه زن ایران زمین تاج پادشاهی رو به سر میکنه !