🔴 قسمت چهل و یکم #شاهنامه
آغاز پادشاهی بهمن و حمله به سیستان و حذف بچه محلای رستم!
قهرمانان این قسمت:
🔻بهمن : پادشاه ایران بعد از گشتاسب
🔻 فرامرز: پسر مرحوم رستم که بدست بهمن کشته شد و از دار آویزان گردید
🔻همای: دختر بهمن و ملکه ایران
🔻ساسان : پسر ناکام بهمن
🔻ساسان دوم : پسر ناتنظیم ساسان
🔻پشوتن : عموی بهمن
🔹اسفندیار وقتی بدست رستم شکست خورد در آخرین لحظات به پهلوان گفت پسرم بهمن رو ببر تو قلعه ی خودت و همونجا تنظیمش کن که این بچه تو کاخ پدرم هیچ پُخی نمیشه!
🔹رستم هم بهمن رو برد زیر پر و بال خودش و این بچه رو آب بندی کرد !
🔹وقتی رستم به دست برادرش شغاد کشته شد ، سیستان دیگه مثل قبل نشد که نشد و ازون طرف گشتاسب هم پیر شد و به اطرافیان پیغام داد که نوه ی من بهمن، پادشاه ایرانه!
🔹با مرگ گشتاسب ، بهمن رسما پادشاه شد و روی تخت که میشینه ، مخش رگ به رگ میشه و شروع به حرکات نابخردانه میکنه !!!
🔹بهمن در اولین حرکت بزرگان بلخ رو جمع کرد و بعد مراسم دیزی و چای و شیرینی ، گفت که الان وقت انتقامه!
🔹گفتند انتقام از کی و چی؟!
🔹گفت انتقام از قاتلین پدر !
از رستم و سیستان!
🔹بزرگان گفتند از خر شیطون بیا پایین و بیخیال شو !
رستم که الفاتحه شد و چیزی ازش نمونده !
🔹بهمن هم که سوار خر شیطون بود بیخیال نشد و دستور حمله داد !
🔹همه به خط شدند سمت سیستان !
🔹در سیستان حسابی گرد و خاک کرد و همه چی رو بهم ریخت و کوچه و خیابان ها رو به آتش کشید و خانه ها رو با غلتک صاف کرد و آدم ها رو از درخت و تیربرق آویزان میکرد!
🔹در حرکت بعدی رفت به سمت خونه ی زال و رودابه و هر دو تا رو اسارت گرفت و همه ی دور و بری های پیرمرد رو هم کشت !
🔹تمام جواهرات و گنجینه های رستم رو بالا کشید و بار شتر کرد !
🔹بهمن دستور داده بود که به سیستان رحم نکنند و به یک ویرانه تبدیلش کنند !
🔹 خبر به فرامرز پسر رستم که خارج از شهر بود رسید !
🔹فرامرز از جنگ های داخلی خوشش نمی آمد و خواست با گفتگو کار رو دربیاره ولی بهمن خیلی خر بود و بیخیال نمیشد !
🔹جنگ بهمن و فرامرز راه افتاد و ازونجایی که فری یارانش کمتر بودند شکست سختی خورد !
🔹فری که به شدت زخمی شده بود داشت دست و پای آخر را میزد که
بهمن یه خربازی دیگه درآورد و دستور داد که خلع سلاحش کنند و از دار آویزانش نمایند !
🔹پشوتن برادر اسفندیار و عموی بهمن ماجراها رو شنید و حسابی کفری شد !
🔹پشوتن حسابی بهمن رو با زبانش بالا و پایین کرد جوری که بهمن پشیمان شد ولی چه فایده !!!
🔹با این حال بهمن ، زال و رودابه رو آزاد کرد و تصمیم گرفت سیستان را ترک کنه و برگرده بلخ!
🔹بهمن به بلخ برگشت و زد تو کار بچه سازی و حاصلش شد ؛
همای و ساسان!!!!
🔹بچه ها که از آب و گل درآمدند ، بهمن در ادامه ی تصمیمات افلاطونیش گفت که باید همای بعد از من شاه بشه !
ساسان هم بهش برخورد و قهر کرد و رفت نیشابور!
🔹بعد یه مدت بهمن، طبق یک رسم حال بهمزن زرتشتی، با دخترش همای ازدواج کرد
( به این رسم در زرتشتی خویدوَدَه «ازدواج درون خانواده») میگن !
پیوندهای زناشویی بین پدر و دختر، مادر و پسر، یا برادر و خواهر)
🔹ازون طرف ساسان که در نیشابور خیابونا رو متر میکرد شانسش گرفت و با یه دختر خرپول ازدواج کرد !
🔹ساسان بعد ازدواج صاحب یه پسر شاسگول میشه و اسمش رو ساسان میذاره که میشه ساسان دوم !
🔹ساسان دوم خیلی خنگ بود و تمام اموال بابا رو به چوخ میده و میفته به طی کشی !!!!
🔹بعد یه مدت آویزون حاکم نیشابور میشه و حاکم هم بهش حال داد و به عنوان چوپان شاه معرفی شد .
🔹در بلخ هم بهمن بالاخره بیخیال دنیا و مافیها میشه و ریق رحمت رو سر میکشه و میره تو مرحله ی حساب کتاب با ملک الموت!
🔹بعد از مرگ بهمن ،همای که از بهمن حامله بود به عنوان اولین ملکه زن ایران زمین تاج پادشاهی رو به سر میکنه !
🔴 قسمت چهل و دوم #شاهنامه
🔹آغاز پادشاهی اولین ملکه ایران !
🔹 برای اینکه پادشاهیش از دست نرود ، ملکه همای پسرش را به دل رودخانه انداخت !
قهرمانان این قسمت:
🔻ملکه همای چهرآزاد : اولین ملکه ایران
🔻رشنوا: فرمانده سپاه ایران
🔻داراب: پسر ملکه و شاه آینده ایران که در کودکی به رودخانه سپرده شد
🔻گازر : مردی که لباس شور مردم بود و صندوق حامل بچه را از آب پیدا کرد
🔹 با مرگ بهمن ، طبق وصیتش ، همای چهرآزاد صاحب تاج پادشاهی شد !
🔹همای یه باگ داشت و اینکه از بهمن حامله بود !
🔹بچه پسر به دنیا آمده بود و طبق وصیت بهمن سلطنت به فرزند پسر میرسید و از آن طرف پادشاهی به همای مزه کرده بود و نمیخواست تاج رو از دست بده!!!
🔹برای اینکه سلطنتش در خطر نباشه شایعه کرد بچه مرده !!!
🔹روی بازوی بچه هم یه بازوبند بست و با کلی طلا و جواهر ، بچه رو داخل یک صندوقچه چوبی به امان خدا انداخت داخل رودخانه !
🔹چند درباری رو هم فرستاد دنبال صندوق تا ببینند این طفل به کی و کجا میرسه !
🔹صندوق رفت و رفت تا به یک مرد گازر رسید !( گازر به کسانی گفته میشد که کارشان شستن لباس های مردم بود !)
🔹گازر ، با دیدن بچه و جواهرات همراهش ، کیفور شد و رفت منزل!
🔹همسر هم که تازه بچه اش مرده بود با دیدن بچه جدید خوشحال شد!
🔹اسم پسر رو داراب گذاشتند(چون از آب گرفته شد ) و از روستا به یک مکان با ویوی لاکچری نقل مکان کردند !
با فروش جواهرات ، صاحب منزل و زمین و سایر مستغلات شده بودند !
🔹داراب با گذشت زمان تبدیل به یک موجود غیر عادی شده بود !
عاشق تیراندازی و جنگ و این حرفا!
🔹در تمام شهر معروف به داراب تک تیرانداز شد!
🔹بعد یه مدت داراب میفهمه که پدر و مادرش فیک هستند و با همه کات میکنه و میزنه به دل کوچه و خیابون !
🔹داراب با باقیمانده مال و منال یه اسب و تیرکمان خرید و رفت در خدمت ارتش!
🔹ورود داراب به ارتش ایران همزمان شد با جنگهای ایران و روم !
سرجوخه داراب هم بشمار سه خودش رو به منطقه جنگی رساند !
🔹در یکی از روزهای جنگ ملکه همای به همراه سردارانش از سربازان در حال سان نظامی بود که چشمش به داراب افتاد و قلبش به لرزه افتاد!
🔹یه پسر خوش تیپ و خوش هیکل و چهار شونه !
🔹دستور داد حواستون به داراب باشه و آمارش رو دربیارید !
🔹در ادامه جنگ ، رومی ها قسمتی از ایران رو اشغال کردند و وضع خیلی خراب بود!
🔹رشنوا فرمانده سپاه ایران ، موج جدیدی از حملات رگباری رو فرماندهی میکنه و شکست جبران میشه و قیصر روم مجبور به پذیرش تمامی شرایط صلح شد !
🔹رشنوا نامه میزنه به همای و میگه زدیم پاره کردیم و اروپا رو رنده نمودیم و آخر نامه میگه این پسره بود که گفتی هواش رو داشته باش و آمارش رو دربیارید ، خدمتتان عرض کنم که بابا و ننه ش این رو از آب در آوردن و معلوم نیست اصل و نصبش کیه !!!
🔹ملکه ، سرچ رو تخصصی تر میکنه !
🔹با دیدن بازوبند و همه ی مشخصات میفهمه این پسره ، داراب پسرش هست و به جشن سنگین میگیره و اعلام میکنه داراب از نسل پادشاهان ایران هست و قضیه صندوق و رودخونه رو رسماً اعلام میکنه!!!!
🔹با مرگ همای خانوم، داراب رخت پادشاهی رو به تن میکنه و کدخدای مملکت میشه !