eitaa logo
شمس الشموس
44 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.2هزار ویدیو
3 فایل
💐تبریک به مناسبت اعیاد شعبانیه و مقارنت ماه مبارک رمضان ۱۴۴۲ ه۰ق. 👌🏻دغدغه های بصیرتی دانش پژوهان تفسیری 🟢شرح ادعیه ،تفسیر آیات قرآن 🟢 فایل های صوتی 🟢 عکس نوشته 🟢شرح حکمت های نهج البلاغه، 🟢بیان احکام http://zil.ink/zahraes070
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از منهاج نور
چرا ما دعا میکنیم ؟ در حالی که خداوند از خواسته های ما آگاه است و اگر سکوت هم کنیم او همه را میداند. دعا تجمع نیروهای درونی ما است، تا بتوانیم آرمانی را که در ذهن داریم مشخص و روشن دنبال کنیم و در این کار از حق و حقیقت که همان خداست یاری میگیریم. یک قانون فیزیکی ميگه که: هر ذره در حال ساطع کردن مدام انرژي به سمت مشخصی است. انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است . اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص میره و خیلی وقت ها میشه که به کسی زنگ میزنیم و میگه: - "چه خوب شد زنگ زدی!" - " داشتم بهت زنگ می زدم!" - "داشتم بهت فکر می کردم!" - "حلال زاده!" نکتهٔ جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص خاصی هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت میکنه و بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان. در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی". یعنی انرژی ما از زمان عبور ميكند پس بهترین دعاها را به همدیگر هدیه کنیم چون خداوند زمانی به فریادمان می رسد، که حتی در خیالمان هم تصور نمی کنیم❤️ 🆔https://eitaa.com/joinchat/2649751607C2b1adaf617 🆔 http://zil.ink
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از منهاج نور
🍀امام سجاد (علیه السلام): 🍀اگر می خواهید توفیق و سعادت پیدا کنید، بر خود لازم گردانید همیشه بر محمد و آل محمد (صلی الله علیه واله) بفرستید. 📚 صلوات حلال مشکلات ص۴۷ 🆔https://eitaa.com/joinchat/2649751607C2b1adaf617 🆔 http://zil.ink
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از منهاج نور
به نام خدا دیگه چه خبر ؟🔔🔔🔔🔔 درست موقعی که فوتبال شروع شد زنگ در خونه ی ما رو زدن و دایی با کل عهد و عیالش اومدن تا مثلا دور هم باشم ؛ اون عقیده داشت تماشای فوتبال یا توی استادیوم یا دور هم می چسبه ؛ من خودم زیاد فوتبالی نبودم ولی بابا و دوتا برادرام و حتی مامان بشدت پیگیر بودن و هر کدوم از یک تیم طرفداری می کردن و اینطوری جمع خانوادگی ما و گزارش های خبری روز بعد از هر بازی داغه داغ به دست من می رسید ؛ جالب اینجاست که ما یک عده کارشناس خبری بین مون داشتیم که از همه ی عالم و آدم به تمام امور مملکت واقف تر بودن ؛ اون شب درست جای حساس بازی برق رفت ؛ خب معلومه دیگه کلی توی ذوق مون خورد و دایی گفت : خواهر زود یکم آب بردار ممکنه آب هم قطع بشه ؛ مامان گفت خدا ذلیلشون کنه ؛ نه برق داریم نه آب و نه هوا ؛ اما خدا رو شکر آب ما قطع نمیشه ؛ زن دایی که خودش کارشناس ارشدخبری  بود و هیچ خبرنگاری به گرد پاش نمی رسید  گفت : به زودی اونم قطع می کنن شنیدین که میگن تمام سد ها خشک شده ؟ دریاچه ی ارومیه آخرین نفس هاشو می کشه ؟  بابا گفت : به خدا اگر این مردم فهم داشتن یکم صرفه جویی می کردن من خودم شاهد بودم یارو شیلنگ آب رو گرفته بود و داشت کوچه رو می شست ؛ کریم پسر داییم گفت : ماشین ؟ من نمی فهمم  آخه وقتی یک ماشین با دوتا دستمال تمیز میشه چرا یکساعت آب رو باز می کنی ؟ تازه خودم بارها با چشم خودم دیدم بعدشم  همینطوری آب رو باز می زاره و ماشین رو خشک می کنه و آب راه میفته توی پیاده رو ؛ داداشم گفت : واقعا که مردم بی فرهنگی هستیم هیچ کدوم به فکر این سرزمین نیستیم همش از دیگران انتظار داریم ؛ الان دارن داد می زنن آب نیست ولی به خدا اگر یک نفر ملاحظه کنه ؛ مامان که توی نور چراغ قوه یک سینی چای آورده بود گذاشت روی میز و گفت : ما چرا ملاحظه کنیم ؟ کسانی که این مملکت رو توی دستشون گرفتن باید یک کاری بکنن همش سختی ها رو این مردم بکشن ؟ یک ظرف می خوایم بشوریم دلمون به لرزه ؟ این زندگی شد برامون درست کردن ؟ بفرما اصلا قرار نبود امشب برق بره یکبار صبح رفته بود گفتن برنامه قطعی برق داریم اینم برنامه شون هیچ کارشون درست نیست ؛ زن دایی گفت : می تونم قسم بخورم حتی یکبارم برق خونه های خودشون نرفته ؛ ما چرا باید همش سختی بکشیم ؟ و بحث داغ شد هر کدوم چیزایی که از قطعی برق و اسراف در مصرف آب دیده بودن و برنامه ی دولت و خشکی سد ها و فروش برق به کشور های همسایه و هر خبر و درست و غلطی که از رسانه های مجازی کسب کرده بودن به عنوان معلومات خودشون گفتن و از بی فکری و بی فرهنگی مردم نالیدن تا بالاخره برق اومد ولی دیگه فوتبال تموم شده بود ؛ زن دایی انگار که راه نفسش باز شده بود گفت تو رو خدا همه ی چراغ ها رو روشن کنین دلم گرفت اونقدر توی تاریکی نشستم ؛ هر دوتا کولر رو روشن کن دارم از گرما می پزم ؛ داداشم عذر خواهی کرد که بره دوش بگیره ؛می گفت منم حسابی عرق کردم ؛  هنوز لباسش رو در نیاورده بود که شیر آب رو باز کرد تا گرم بشه و حدود نیم ساعت اون شیر آب با فشار باز بود که ایشون از حمام بیرون اومدن ؛ بعد از شام زن دایی و مامان ظرف ها رو می شستن ؛ و بازم شیر آب حدود یکساعت همینطور باز بود و زن دایی یکی یکی اونا رو با خونسردی می شست و میذاشت توی آبچکون ؛ و صدای دایی توی گوشم پیچید که به پسرش سفارش می کرد ؛ کریم جان یادت نره امشب یک آب روی ماشین من بگیری  فردا می خوام برم جایی باید خیلی تمیز باشه ؛ خب دیگه چه خبر ؟🔔🔔🔔🔔🔔 ناهید گلکار 🆔https://eitaa.com/joinchat/2649751607C2b1adaf617 🆔 http://zil.ink
هدایت شده از منهاج نور
؟ مامان و زن دایی من آدم های متمدنی هستن; هفته پیش جاتون خالی چهارشنبه تعطیل بود و فکر کردیم بهتره یک مسافرتی بریم خب ما ایرانی ها اولین جایی که به فکرمون می رسه شماله. خب چرا شمال این همه جا های دیدنی توی ایران هست ؛ ولی یا اغلب اونجا ها رو نمی شناسیم یا از هزینه های زیاد سفر هراس داریم ؛ در واقع برای شمال رفتن می تونیم از خونه همه چیز برداریم و مامان کتلت و سالاد الویه درست کنه فوقش یک مرغ رو تیکه کنیم و توی پیاز و زعفرون بخوابونیم و با خودمون برداریم و با یک دونه هندونه کارمون راه میفته؛ میریم کنار دریا و شب هم یک اتاق اجازه می کنیم و می خوابیم ؛این بود که دو ماشینه با خانواده ی دایی راهی سفر شدیم.  با اینکه همه ی ما از اوضاع جاده ها توی این روزا خبر داریم؛ با صبوری یک متر یک متر میریم جلو تا بالاخره خودمون رو به دریا برسونیم, ولی برامون مهم نیست و انگار هدف همه ی ما مشخصه "ریختن آشغال توی جاده و هر کجا که می تونیم" من تمام مسیر راه به جای اینکه از منظره های اطراف لذت ببرم به کنار جاده نگاه می کردم و اون همه اشغال که دو طرف جاده رو پوشنده بود ؛ کریم زد روی شونه ی منو گفت چیه تو فکری ؟حال نمی کنی ؟ گفتم: راستش نه ؛ مگه میشه؟ مگه این کشور مال ما نیست ؟ چرا داریم اینطوری تخریبش می کنیم؟ خندید و گفت باز چی شده استاد؟ گفتم : کنار جاده رو ببین حال آدم بهم می خوره تمام این منظره های قشنگ رو تحت تاثیر زشتی خودش قرار داده ؛ دایی از پشت فرمون گفت: راست میگی دایی جون منم دیدم واقعا کار این مردم زشته, آخه چرا آشغال هاتون رو میریزین بیرون به خدا این مردم فقط ادعای فرهنگ داشتن می کنن ولی  هر خارجی وارد این مملکت بشه از همین آشغال ها می فهمه که چقدر مردم بی فکری هستیم . گفتم: واقعا باید به حال خودمون افسوس خورد آخه یکی باید جلوی این کارو بگیره غیر از منظره ی بدی که داره ؛ صدمه ی زیادی به طبیعت می زنه؛ دایی گفت : حالا تنها این جاده نیست تو از اینجا برو مشهد, برو اصفهان, حتی برو بندر عباس ؛ الان توی هر جاده ای میری همینه پر از پلاستیک و بطری و زباله های بازیافته که کسی نیست اونا رو جمع آوری کنه و روز به روزم داره بیشتر میشه؛ زن دایی که کارشناس همه چیز بود گفت : ببین من یک کیسه اینجا گذاشتم که آشفال ها رو بریزم توش مامانت هم همین کارو کرده ؛ نمی دونم این مردم چقدر بی فکر هستن و نمیگن کی باید این زباله ها رو جمع کنه, تو نگاه کن یک دونه سطل آشفال توی جاده نیست اگر بود شاید این همه جمع نمی شد ؛  همینطور که داشتیم  بحث می کردیم  دایی سیگارش تموم شد و ته اونو از پنجره پرت کرد بیرون؛ با اعتراض گفتم : دایی؟ همین الان داشتیم در موردش حرف می زدیم؛ گفت : ای دایی جون این یک دونه سیگار که برای این جاده فرقی نداره این همه هست اینم روش باید یک فکر اساسی کرد. گفتم : خدا به دادمون برسه این همه ماشین هر روز میرن شمال و بر می گردن فکر کنین هر بیست و چهار ساعت یک دونه یک دونه سیگار که میندازین با هم چقدر میشه دو طرف جاده پر از فیلتر سیگار شده تو رو خدا شما دیگه ننداز ؛ گفت: چشم چشم دایی ؛ دیگه غلط کردم خاموش می کنم میندازم توی کیسه ی زباله ای که زن داییت آورده, آخ؛ آخ دیدین ؛ یکی پوشک کثیف بچه اش رو از پنجره پرت کرد کنار جاده ؟ شیطونه میگه برم ماشین اونا رو بگیرم و هر چی از دهنم در میاد بهش بگم ؛ زن دایی گفت: نه تو رو خدا اوقاتمون تلخ میشه ؛ ولشون کن بیشعورن بی خودی در گیر میشیم ؛ و یک آهنگ شاد گذاشت و بحث تموم شد ولی من نتونستم چشم از اون زباله ها بردارم ؛  دلم می خواست یک کیسه برمی داشتم و از اول جاده شروع می کردم به پاک سازی؛ نزدیک های شمال بابام پیچید توی یک جاده ی خاکی و یکم جلوتر ما رو برد کنار یک رودخونه ؛همه ذوق زده پیاده شدیم؛ رودخونه قشنگ بود اما دیدن اون همه زباله دور اطراف اون رودخونه قلبم رو به درد آورد؛ مردم با فرهنگ ما هر چی تونسته بودن زباله هاشون رو دور اون رها کرده و رفته بودن ؛ مامان از ماشین پیاده شد و یک نفس عمیق کشید و گفت : وای چقدر دلم برای دیدن یک رودخونه تنگ شده بود و همزمان زن دایی هم پیاده شد و گفت: منم ؛ خواهر بریم پامون رو بزاریم توی آب ؛ و هر دو با کیسه هایی که از زباله جمع کرده بود راه افتادن توی سرازیری و اول کسیه ها رو پرت کردن روی زباله های کنار رودخونه و با خیال راحت از اینکه با فرهنگ هستن رفتن تا پاهاشون رو توی آب بزارن و آرامش بگیرن ؛ با اعتراض گفتم : مامان چرا اونجا انداختین ؛ بهش برخورد و همینطور که میرفت گفت : کجا بندازم؟  تا ابد که نمی تونم با خودم ببرم این همه آشغال اینم روش ؛ خب دیگه چه خبر ؟ ناهید گلکار 🆔https://eitaa.com/joinchat/2649751607C2b1adaf617 🆔 http://zil.ink
هدایت شده از منهاج نور
❤سلام امام زمانم مهدی جان❤السَّلامُ عَلَیْکَ یاإِمامَ الْإِنْسِ وَالْجانِّ،سلام برتوای مولایی که برجن وانس امامت می‌کنی،سلام برتووبرروزی که عالم هستی برامامت توگردن می نهد،قسم به خوبی حالم شبی که می آیی قسم به شعروترانه شب وهم آوایی،قسم به تلخی دوری به واژه برگرد،به زجروصبروتحمل به این شکیبایی،بیاوبادل تنگم کمی مداراکن،بخوان بخوان غزلم رابگوکه می آیی،ای چراغ همه ادوارکجایی آقاای دوای دل بیمارکجایی آقاخبری ازخبرآمدنت بهترنیست،ای توصدرهمه اخبارکجایی آقا ‌نمی دانم کجایی اما،می دانم هرجاسکونت داری،وخیمه زیبایت برپاشده،آنجازیباترین نقطه دنیامی شودوسرسبزترین مرکزهستی🌷🇮🇷اللهم عجل لولیک الفرج بحق زینب کبری "س"🤲🇵🇸 ❤️ 🆔https://eitaa.com/joinchat/2649751607C2b1adaf617 🆔 http://zil.ink
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از منهاج نور
💠 خسارت سهوی هنگام پرو کردن لباس 💬 سؤال: اگرهنگام پرو، لباس سهواً نخ کش شود آیا گرفتن حلالیت از صاحب مغازه لازم است؟ ✅ پاسخ: 🔹 در صورتی که عرفاً خسارت محسوب شود، ضامن هستید و باید رضایت او را جلب کنید. 📚 پی‌نوشت: بخش استفتائات پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر آیت‌الله خامنه‌ای. •┈┈••✾••┈┈• 🆔https://eitaa.com/joinchat/2649751607C2b1adaf617 🆔 http://zil.ink
هدایت شده از منهاج نور
؟ آبرو دار شش ماه قبل یک روز بی هوا صاحبخونه ی ما پشت در ظاهر شد و بند دل همه ی ما رو پاره کرد؛ سارا خواهرم در رو براش باز کرد و بابا هم نبود از همون جا بلند گفت: مامان با شما کار دارن؛ احساس کردم مامان داره از حال میره رنگش شده بود عین گچ دیوار و دستشو گرفت به کابینت آشپرخونه وبا نگاهی در مونده آروم گفت: الهی قربونت برم پسرم؛ برو یک طوری دست به سرش کن تا بابات بیاد؛ من می ترسم یک چیزی بگه پس بیفتم؛ گفتم: چی شده مامان؟ مگه کرایه اش رو ندادین؟ گفت : چرا اونو که مرتب و سر موقع میدم ولی فکر کنم موعد اجاره تموم شده حتما اومده زیاد کنه؛ خدایا به دادمون برس؛ گفتم: خیلی خب خودتون رو ناراحت نکنین باشه من میرم باهاش حرف می زنم بره بعدا بیاد؛ شایدم اونقدری اضافه نکرده؛ خدا بزرگه؛ رفتم و جلوی در و سلام و احوالپرسی گرم و گیرایی کردم شاید بتونم توی رو دروایسی بزارمش کرایه رو خیلی زیاد نکنه و گفتم: بابا خونه نیستن و مامان دست شون بنده؛ بفرمایید یک چایی میل کنید؛ لبخند پیروزمندانه زد و گفت: نه مزاحم نمیشم این قولنامه ی جدیده بدین بهشون اگر مایل بودن امضا کنن تا اجاره رو تمدید کنیم؛ در و بستم و گفتم: بی انصاف حتی نظر ما رو هم نپرسید؛ و اون قولنامه رو بردم و نشستم روی مبل تا بخونم؛ سارا و مامان دو طرفم نشستن و خودشون شروع کردن به خوندن؛ مامان در حالیکه انگار بدنش گر گرفته بود و عرق از پیشونیش پایین میومد و از زیر چونه اش می چکید گفت: یا خدا؛ نگفتم؟ آخه بگو بی انصاف نمیشه که تو هر چی پول لازم داری از ما بگیری؛ چهار صد میلیون تومن ما از کجا بیاریم یک مرتبه به کرایه اضافه کنیم؛ آخه مگه ما چیکاره ایم ؟ راستش اون خونه هشتاد متری و سه خوابه بود؛ البته سه خواب کوچک اونقدر که فقط تخت و وسایل ما توش جا می شد ولی من و خواهرم هر کدوم یک اتاق داشتیم؛ که نه صد میلیون رهن با ماهی پنج میلیون اجاره کرده بودیم؛ در حالیکه اون آپارتمان سه پنجره داشت که دو تاش رو به یک دیوار باز می شد و یکی رو به پشت یک ساختمون ؛هر بار که وارد خونه می شدیم انگار در دنیا به رومون بسته می شد؛ درد سرتون ندم هیچ راهی نداشتیم جز اینکه بیفتیم دنبال خونه؛ چونه زدن بابا هم با صاحبخونه فایده ای نداشت؛ چون ما اصلا پولی نداشتیم که کم و زیادش کنیم, تا بالاخره یکم پایین تر یک آپارتمان هفتاد متری و دو خوابه پیدا کردیم و حالا شش ماهی هست که اینجا زندگی می کنیم؛ که البته من بدون اتاق موندم و وسایلم توی اتاق ساراست و خودم وسط حال می خوابم اما این خونه یک بالکن رو برو خیابون داره و همین باعث شکرگزاری مادرم شده؛ مدام میگه؛ خوب شد از اون خونه اومدیم بیرون این بالکن به دنیا می ارزه وقتی دلمون می گیره میریم و دوتا نفس می کشیم و حالا مادر قانع و بساز من اونجا رو پر از گلدون کرده بود و دوتا صندلی گذاشته بود و می گفت پسرم بشین اینجا درس بخون دیگه حواست به کارای ما و صدای تلویزیون پرت نمیشه؛ اما من هر وقت پامو توی ایوون می زارم به فکرم می رسه اگر سر سال بشه و دوباره صاحبخونه بخواد نقدیگی این خونه رو زیاد کنه چیکار باید بکنیم؟ این دلخوشی کوچک هم از مادرم گرفته میشه؛ در آمد ما اونقدر نیست که بتونیم پس اندازی داشته باشیم؛ و به قول مامان همیشه با سیلی صورتمون رو سرخ نگه می داریم ؛ ولی آدما چقدر می تونن به خودشون سیلی بزنن؟ و این چرخه ی نامتعادل و ظالمانه تا کی می خواد ادامه پیدا کنه؛ تا کی قانونی برای اجاره ی خونه نباشه که هر کس هر چقدر دلش می خواد به کرایه اضافه کنه و مستاجر های این کشور که کم نیستن در عذاب دائمی زندگی کنن، خب دیگه چه خبر ؟ 🆔https://eitaa.com/joinchat/2649751607C2b1adaf617 🆔 http://zil.ink
هدایت شده از منهاج نور
گلکار _خب دیگه چه خبر ؟  🔔🔔🔔🔔🔔 چهارم از تماس شما سپاسگزاریم با صدای فریاد دلخراش مامان از خواب پریدم چند شبی بود که تا نزدیک صبح توی ایوون درس می خوندم و همون جا می خوابیدم ؛ از ترس اینکه بلایی سرش اومده باشه نفهمیدم چطوری خودمو برسونم بهش که پام گیر کرد به لبه ی آهنی در و خوردم زمین ولی با همون هراس بلند شدم و با نگاه دنبال مامان گشتم ؛ به کابینت آشپزخونه  تکیه داده بود و حالت وحشت زده ای داشت و انگار دلش می خواست گریه کنه ؛ بازوهاشو گرفتم و گفتم: چی شده مامان ؟ بابام ؟ تصادف کرده ؟ سارا کجاست ؟ تو رو خدا بهم بگو کی مرده ؟ حرف بزن ببینم چی شده ؛ همینطور بهت زده گوشی رو که توی دستش بود داد به من و در حالیکه به مرز گریه رسیده بود گفت : خودت ببین ؛ نگاه کردم و گفتم : خب کی چی ؟ این که قبض برقه همینو میگی ؟ گفت بخونش ؛ گفتم قبض برق رو بخونم ؟ چرا ؟ خببه تومن میشه  سی و هشت میلیون و سیصد و نود و سه هزارو پانزده  تومن ....چی ؟ این دیگه چیه ؟ یعنی چی سی و هشت میلیون تومن ؟ نه بابا اشتباه شده میریم درستش می کنم ؛ شما برای همین داد زدی ؟ گفت : مادر ما هیچوقت پول برقمون از سیصد تومن بالا نرفته بود اگر راست گفته باشن از کجا بیاریم بدیم ؟ گفتم : نه مادر من؛ اصلا همچین چیزی نمیشه صبر کن بابا بیاد تلفن می کنیم درست میشه ما تالار عروسی که نداریم چهار تا لامپ که این حرفا رو نداره ؛ من سعی کردم مامان رو آروم کنم ولی نمی شد اول زنگ زد به بابا و طبق معمول به زن دایی و ماجرا رو با همون التهابی که داشت تعریف کرد حتی چند قطره اشک هم ریخت دیگه چه خبر گلکار . 🆔https://eitaa.com/joinchat/2649751607C2b1adaf617 🆔 http://zil.ink
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا