از زندگی و آدماش خسته میشم؟ میفهمم هیشکی درکم نمیکنه؟ هیشکی صدامو نمیشنوه؟ میام توی کانالت
_
اما بانو، میخوام هیچوقت نه از زندگی خسته بشید، نه از طرف آدمها محکوم و همیشه براتون پناه باشن.
واگه اومدید اینجا، با لبِ خندون بیاید =)
هدایت شده از شبکُش'
توی یادداشت اومده که من حس این رو برداشت میکردم که نویسنده اوقات زیادی رو غرق در ناامیدی، گرفتاری و تنهایی بوده.
و نمیدونم میشه به زندگی و حس و حال نویسنده نسبت داد یا نه.
توی ناشناس گفتن چطور از شبهات عبور کردی یا داری میگذرونی؛ یا چطور باهاش کنار اومدی؟
باید بگم من کنار نیومدم، درسته ازشون رد شدم اما همیشه شب هست و من هم شبگردِ این شبم.
شاید امروز صبح من باشه، اما فردا چی؟ باز هم ممکنه که صبح باشه؟ معلوم نیست.
شبگرد
توی ناشناس گفتن چطور از شبهات عبور کردی یا داری میگذرونی؛ یا چطور باهاش کنار اومدی؟ باید بگم من کن
ناامیدی همیشه کنار ما خواهد بود، همیشه.
اما این خود ما خواهیم بود که بهش پر و بال بدیم یا نه.
تنهایی همیشه حس خواهد شد حتی اگر بین هزاران نفر باشی.
اما شاید در ابتدا من شبگرد خالی بودم، اما الان بخشی از من به شبکُش هم بدل شده.
و من نمیتونم بگم که فردا چگونه قراره باشه، اما شب هم قرار نیست همیشه دوستت باشه.
شبگرد
باید بگم من هرچی توی کتاب نوشتم، همشون برگرفته از عقاید و احساسات و زندگیم بودن.
شما به هر نوشته، به هر شعر کتاب سر بزنید، با من رو به رو میشید.
من وقتی قلم به دست میگیرم که واقعاً اون رو نیاز ببینم تا الکی واژههام رو، بزرگترین داراییم رو خرج هرچیزی کنم.
شبگرد
توی ناشناس گفتن چطور از شبهات عبور کردی یا داری میگذرونی؛ یا چطور باهاش کنار اومدی؟ باید بگم من کن
دوباره توی ناشناس گفتید میشه بیشتر راجبش بگی؟
اگه یه نویسنده میتونست مثل سایر مردم از احساسات و روزهاش به سادگی صحبت کنه، دیگه چرا میشد نویسنده ؟:)
باید خود مخاطب شب های شبگرد رو درک بکنه، تا خود شبگرد توضیح بده.
هزاران تفسیر رو میخوام شماها برداشت کنید، تا با یه تفسیر، شبگرد به قضیه پایان بده.