eitaa logo
شادرانه
27 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
ا ﷽ا |قهرمانان اتاق هفت| |منزل دهم| ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ من فقط وقتی آرام شدم که باور کردم دلم بزرگ است. باور کردم کودکی که نظم و آراستگی و ساعت خواب را از من گرفته،" معصومی" است که. . . همین یک کلمه کافی ست. معصوم است.. فدای موسی بن جعفر بشوم من.چه میگویم من ؟؟ این‌ها همه حرف است! اینجا کسی ما مادرها را شارژ می‌کند! اینجا هرکس اعلام آمادگی کند برای نگهداری کودکش، او را مستقیم به شارژ پرقدرت اهل بیت وصل می‌کنند. اصلا چه چیزی داخل این شربت‌ها و کیک‌هاست؟! خدا به شیخ زکزاکی سلامتی بدهد یاد چایی‌هایش افتادم. فقط کافیست با عشق حسین شربت را بنوشی نه با هوس دلت! وقتی شربت خنک را در گرمای تابستان می‌چشی، شیعتی ما ان شربتم ماء عذب فاذکرونی او سمعتم بغریب او شهید فاندبونی. . . گرچه از شدت عرق اشک هایت جاری نمی‌شوند اما همین که حال گریه پیدا می‌کنی و سلام بر اباعبدالله می‌دهی، بزرگت می‌کنند. وقتی بچه‌ها کارهای عجیب و غریب می‌کنند و پشت سر هم بهانه‌های مختلف می‌گیرند و ما سعی می‌کنیم با کمک هم، صبورانه مدیریتشان کنیم. وقتی موفق می‌شویم ، قهرمانانه به هم نگاه می‌کنیم. ظهر عاشورا اینجا زیارت ناحیه است. همیشه نگه داشتن بچه‌ها توی زیارت ناحیه خیلی سخت است. فشار گریه و غصه ظهر عاشورا بچه هارا هم به هم می‌ریزد. حق دارند.کل کائنات در تلاطم هستند. اما آنقدر احساس قدرت می‌کنم که شجاعانه در گرمای ظهر قم بچه‌ها را بلند می‌کنم و راهی مدرسه امام کاظم می‌شوم! ترافیک زیاد است. هوا خیلی گرم است. یک لاستیک ماشین کاملا سوراخ شده. کولر روشن نمی‌شود. انگار ارباب این چند روز، پدرها را هم قهرمان کرده است. شرایط خیلی سخت است ولی نه بچه‌ها غر می‌زنند و نه راننده بنده خدا در این شرایط سخت. وارد مدرسه می شویم.بیش از حد تصور شلوغ است. گرچه آسانسور الحمدلله هست ولی آنقدر ازدحام است که تصمیم می‌گیریم از پله‌ها بالا برویم. 🔴✨شادرانه؛ اولین شب شعر مجازی مادرانه✨ 🆔 @shadarane
ا ﷽ا |قهرمانان اتاق هفت| |منزل یازدهم| ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ فقط با نیم ساعت تاخیر، اتاق هفت پر شده است. امروز بچه‌های اتاق هفت در کل این مدرسه بزرگ پراکنده شده اند. سه طبقه با پله در این روز گرم. . . چشمانم سیاهی می‌رود ولی به لطف خدا می‌رسیم و جای خوبی هم روزیمان می‌شود. واقعاً معجزه است! کودک سه ساله ام در حال بازی خوابش می‌برد. دخترم خیلی دوست ندارد فاصله بگیرد. هم فرصت زیارت هست هم فرصت گریه بسیار. . . چه سود که بازهم برایت نمردم ارباب. . . باز هم این جملات راتکرارکردم ،خودم را کتک زدم، ولی زنده ماندم. مرا حلال کن. . . ساعت ۳ مجلس تمام می‌شود. مجلس هر روزه چهار و نیم آغاز می‌شود با تفاوت اینکه هیئت نوجوان‌ها هم نیست. یعنی سخنرانی پنج و نیم، یعنی شش و نیم عزاداری. . . حدود 2ساعت زمان بیکار! بمانیم؟ کجا؟ چگونه؟ برویم؟ کجا؟ چگونه؟ به هم نگاه می‌کنیم.کم کم مادران اتاق هفت دور ما جمع می‌شوند و همه حیران که چه کنیم؟ الحمدلله مثل همه روزهای عاشورا امام حسین ما را بی‌قیمه نمی‌گذارد اما بعد ناهار چه؟خلوت‌تر که می‌شود خدام خالص هیئت ما را به جای اصلیمان باز می‌گردانند. اتاق هفت. سفره می‌اندازند برایمان و می‌فهمیم که می‌توانیم تا مجلس عصر اینجا بمانیم. اما آیا بچه‌ها هم می‌توانند؟ چند بار به یکدیگر نگاه می‌کنیم، می‌شود؟ می‌توانیم؟ همه می‌گویند توکل بر خدا. اگر برویم دیگر نمی‌توانیم برگردیم سفره را جمع می‌کنیم با هم. اتاق را خودمان جارو می‌کنیم. سقای اتاق هفت که امروز لباس سقایی‌اش را نپوشیده است، حسابی قاطی کرده. به قول مادرش رد داده است. فرقی نمی‌کند چه کنیم. دائم با پسر دایی کوچکش گلاویز می‌شود و به بهانه‌های مختلف صدای او را در می‌آورد. پسر دایی که می‌خوابد در یک فرصت مناسب بیدارش می‌کند! اصلاً امروز به راه نیست. فکر می‌کنم بدانم چرا اینجوری شده است. مادر برایش یک کلاه خود و سپر با خمیرکاغذ درست کرده است که با کلاه خودهای آهنی ابداً فرقی ندارد. صبح روز عاشورا لباس سقایی را با کلاه خود به تن می‌کند و با احساس قدرت تمام، همراه مادر راهی حرم می‌شود. ورودی حرم، ماموران گشت نمی‌دانند که او را با این لباس به حرم راه بدهند یا نه. پسر بچه که اصلاً مفهوم کارهای این‌ها را نمی‌فهمد، منتظر نتایج مذاکرات مادرش و خدام می‌شود. خادم‌ها از بچه‌های حراست سپاه می‌پرسند و آنها می‌گویند کلاه خود تیزی دارد و نمی‌شود وارد حرم شود. کلاه خود اصلاً آهنی نیست و این برای ماموران گشت عجیب است اما تلاش می‌کنند نقطه تیزی آن را پیدا کنند. پسرک خشم خود را فرو می‌خورد. بالاخره یک نقطه‌ای پیدا می‌کنند و می‌گویند اینجا تیز است. پسرک با غیرت تمام کلاه خود عزیزش را از دست خادم‌ها می‌گیرد، قسمت تیزی اش را می‌شکند و با جدیت می‌گوید:دیگر تیز نیست! یقین دارم خادم آخری که حکم ورود کلاه خود به حرم را داد "مادر" بود! اما پسرک سقای ما دلش خیلی شکسته است. غرورش اجازه نمی‌دهد چیزی بگوید. خوابش هم می‌آید ولی با این شکست عشقی که امروز خورده است دائم راه می‌رود! آن هم روی اعصاب همه .مخصوصاً پسر دایی کوچکتر بیچاره‌اش. بشنوید اما از مادرش. او یک فرزند دارد.امادل بزرگش شبیه مادرهای چند فرزندی است. سرش را مثل قهرمان‌ها بالا گرفته و با سکینه ای از جنس موسی بن جعفر کودکش را تحمل می‌کند و کمک می کند تا کمتر دیگران را اذیت کند. البته ما هم که امروز پس از ۱۰ روز دیگر با هم همسنگر شده‌ایم، با قلب و دستمان او را یاری می‌کنیم. مجلس با وقار تمام به غروب عاشورا می‌رسد. برای آنها که تعریف نظم برایشان فقط مثل سربازخانه هاست، جایی که بچه‌ها می‌دوند وآدم ها راه میروند و. . . خیلی بی‌نظم است اما برای ما که لشکر دهه نودی‌ها را امسال برای سربازی خدمت اباعبدالله آورده بودیم، این ۱۰ روز منظم‌ترین مجلسی بود که تا به حال دیده بودیم. شاید نظم یعنی سکینه‌ای که قلبت را به هم نریزد. اگر قلبت آرام باشد همه چیز مرتب است. ای که مرا خوانده‌ای راه نشانم بده گوشه‌ای از کربلا جا و مکانم بده.. 🔴✨شادرانه؛ اولین شب شعر مجازی مادرانه✨ 🆔 @shadarane
ا ﷽ا |قهرمانان اتاق هفت| |منزل دوازدهم و پایانی| ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ نماز جماعت غروب تلخ عاشورا را هم می‌خوانیم. باید از سنگر اتاق هفت و دوستان خوبش جدا شوم. دلم نمی‌خواهد بروم. اصلاً کجا بروم؟ بازگردم به زندان زندگی مدرن ؟ دلم گرفته است... برلی خیلی چیزها و از همه مهمتر برای آبی که آزاد شده و مادری که حالا دوباره شیر دارد. برای خودم که باید بهشت را رها کنم و بازگردم. توی حیاط آرام قدم می‌زنم و همه جا را با دقتی تمام دوباره نگاه می‌کنم. خادم‌ها مشغول باز کردن داربست‌های ایستگاه شربت هستند. کاش برای آخرین بار به من یکی از این شربت‌های قهرمان پرور می‌داد.سر راه از تمام خادم‌هایی که این چند روز ما و بچه‌هایمان را خالصانه تحمل کرده‌اند، حلالیت می‌طلبم. دم در خروجی می‌ایستم و یک بار دیگر به پشت سرم نگاه می‌کنم. گمان نمیکنم مدرسه امام کاظم محرم امسال تکراری داشته باشد.کاش خرج فرج مولایمان شود: ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى الْأَمِينِ الْمُؤْتَمَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ الْبَرِّ الْوَفِيِّ، الطَّاهِرِ الزَّكِيِّ، النُّورِ الْمُبِينِ ، الْمُجْتَهِدِ الْمُحْتَسِبِ الصَّابِرِ عَلَى الْأَذىٰ فِيكَ . اللّٰهُمَّ وَكَما بَلَّغَ عَنْ آبائِهِ مَا اسْتُودِعَ مِنْ أَمْرِكَ وَنَهْيِكَ، وَحَمَلَ عَلَى الْمَحَجَّةِ، وَكابَدَ أَهْلَ الْعِزَّةِ وَالشِّدَّةِ فِيما كانَ يَلْقىٰ مِنْ جُهَّالِ قَوْمِهِ، رَبِّ فَصَلِّ عَلَيْهِ أَفْضَلَ وَأَكْمَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَىٰ أَحَدٍ مِمَّنْ أَطاعَكَ وَنَصَحَ لِعِبادِكَ إِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ. خدایا درود فرست بر امین مورد اعتماد، موسی بن جعفر، نیکوکار وفادار، پاک و پاکیزه، نور آشکار، تلاش کننده و عمل‌کننده برای خدا، شکیبا بر آزار در راه تو. خدایا چنان‌که از سوی پدرانش، آنچه از امر و نهی تو، به او سپرده شده بود، به مردم رساند و بندگانت را به راه روشن واداشت و از اهل تکبّر و سرسختی، در اموری که از نادانان ملّت خود می‌دید، متحمّل زحمت و مصیبت شد، پس بر او درود فرست، برترین و کامل‌ترین درودی که بر یکی از فرمانبران و خیرخواهان بندگانت فرستادی، به درستی که تو آمرزنده و مهربانی. ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ خدایا به حق موسی بن جعفر، تو که مرا مادر آفریدی، مهربانی مادرانه را از دلم نگیر. به کرم ارباب بی کفن، مرا از بهشت خود خارج نکن. کمکم کن پیش مولایم بمانم. 🔴✨شادرانه؛ اولین شب شعر مجازی مادرانه✨ 🆔 @shadarane
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"مادرم! بی مزد و منت خانه داری میکنم" میبرم، می آورم، هر لحظه کاری میکنم رشته ای از نهرهای جنت الاعلی ست این شیر را در کام نوزادم که جاری میکنم آتش خشم خدا بر من گلستان میشود چون به غرغرهای طفلم، بردباری میکنم گرچه آرام است خانه نیمه شب ها، تا سحر در هوای چشمشان، ساعت شماری میکنم میشوم پیغمبر مبعوث در این خانه، چون پای درس و مشق ها، آموزگاری میکنم میپزم با حب اهل بیت، شام ساده ای خانه را مثل حرم آیینه کاری میکنم گرچه در چشمم ندارد فرق پیچ و میخ و پرچ پیش همسر، گَه گُداری دستیاری میکنم در پس آن قامت مردانه، میخوانم نماز پشت سنگر، باز مشق رستگاری میکنم بچه ها را میکِشم در حلقه ی آغوش خویش چشم میدوزم به تو، پروردگاری میکنم گریه هایم نیست از غمهای روی شانه ام من برای خنده ی "تو" بیقراری میکنم شاید اصلا باید آن مصراع را تغییر داد: "مادرم! با قصد قربت خانه داری میکنم" شاعر: فهیمه انوری @gheseshakhsiatemehvari