شَقَف .
یک سال دیگه هم از عمر من گذشت
تو سالی که گذشت از خودم راضی بودم ، خیلی چیزارو فهمیدم ، فهمیدم زندگی چقدر میتونه سخت و دردناک باشه ، فهمیدم چقدر پستی و بلندی داره ، فهمیدم بعضی وقتا ساکت و آروم فقط باید بشنوی و بشنوی و بگذری ..
یهموقعهایی با یه آدمایی برخورد میکنی که جا میخوری ، نمیدونی چجوری باید باهاشون رفتار کنی ، بعضی وقتاهم خدا انقدر مهربونیشو به رخت میکشه که با خودت میگی واوو چه خالقی دارم من !
سال قشنگی بود ، خاطراتی که تو مدرسه با بچهها ساختیم ، خندیدن تا مرز مردن با رفیقم [ مزاح ] ، بیرون رفتن با بچهها و حضور داشتن در تمامی جشنها و برنامهها و ...
یک سال دیگه با تموم شادی و غماش تموم شد ، سالی که گذشت رو دوست داشتم ، فهمیدهتر شدم ، عاقلتر شدم ، بزرگتر شدم ؛
امیدوارم سالی که دارم توش پا میذارم بهتر از سالقبل یا سالهای قبل باشه ، از خدا میخوام در تمام لحظات کنارم باشه و نذاره هیچوقت تنهایی تصمیم بگیرم
و در آخر .. تولدم مبارک ( =
به وقت ِبیستمین روز از دهمین ماه ِهزاروچهارصدوسه
#خودنوشت
از همه کسانی که بهم تبریک گفتن ممنونم ، ببخشید که نشد همرو بذارم تو چنل ، ولی بدونین خیلی خوشحالم کردین (((( =