eitaa logo
شَقَف .
335 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
358 ویدیو
6 فایل
بوی‌ باران‌ می‌آید ، نمی‌آید ؟ شَقَف : سفال ِشکسته ، متولد ِسه‌ ِاسفند ِهزار و‌ چهار صد‌ و دو . اشتباهاتمونو‌ پای‌ ِمذهبی‌ بودنمون‌ نذارین ؛ چنلِ اصلی : @sedna313 .
مشاهده در ایتا
دانلود
شَقَف .
_
این کتاب جملات و بند‌های زیبایی داشت ، براتون یکی یکی میذارم
کاش میتونستم جاهد‌و خفه کنم 🙏🏻
هدایت شده از • کافه توئیت •
😍😍😍
شَقَف .
😍😍😍
یدونه ازینا لطفا 🙏🏻
شَقَف .
هشتِ‌مردادِ‌هزاروچهارصدوچهار
هدایت شده از بابای‌پونیو☫
هدایت شده از بابای‌پونیو☫
برای : شقف چمدونم و به هر زحمتی بود تحویل گرفتم و به سمت خروجی رفتم ،مردمی و میبینم که هرکدوم تو آغوش خانواده شون از شادی اشک می ریزن "شاید اگه مامان بزرگ زنده بود منم کسی رو داشتم که به استقبالم بیاد " دستم و بالا میارم تا تاکسی بگیرم ، سوار میشم و راه میوفتیم .. از شیشه ماشین به خیابون خیره میشم ؛ تهران هنوز هم همون تهرانه همون تهرانی که با همه نفرتم ازش فرار کردم با همون هوای خفقان . راننده تاکسی صدام میکنه:خانم؟! میخواست بدونه کجا باید بره ولی واقعا کجا باید برم ؟ بهشت زهرا خاکسپاری تنها کسی که تو این دنیا داشتم ؟ برم اونجا و نیش و کنایه های محسن بی‌خاصیت و تحمل کنم " تو ننجون و رها کردی تا بمیره " از ماشین پیاده میشم و خودمو جلوی خونه مامان بزرگ میبینم روی قفل بزرگی که روی در چوبی خونه خورده دست میکشم ، پس نمیشه رفت تو . ناامید روی سکوی کنار در میشینم و به دیوار خونه نگاه میکنم قدیمیه خیلی قدیمیه حتما از فردا محسن میخواد حرف بازسازی بزنه ،عمرا بزارم . بلند میشم یاد راهی افتادم که با علی یواشکی وار خونه می‌شدیم دستم و ول میکنم و پرت میشم تو حیاط بلند میشم و لباسامو میتکونم و به چیزی که روبه رومه نگاه میکنم " تمام کودکیم " اون درخت توت وسط حیاط حوض کاشی کاشی زیرزمینی که پناهگاه قایم موشک بازی مون بود داخل خونه نمیرم چیزی من و مستقیم میبره سمت پشت بوم همون جایی که کودکیم خوابیده بود به گوشه پشت بودم خیره میشم که همیشه لواشکای مامان بزرگ اونجا پهن بود... شهر دور تا دور سرم دور تا دور خونه میچرخه و اون خونه روبه روبه دقیقا جلوی خونه مامان بزرگ همون پنجره ای که علی ازش آویزون میشد و برام نامه پرت می‌کرد 《ساعت ۱۰ بالا سر لواشکا》 فقط ۸ سالمون بود؟ نمیدونم ولی اون دوتا بچه الان روبه روم بودن درست کنار لواشکای خشک شده مامان بزرگ لواشک میخورن و به شهر نگاه میکنن علی با دست یه برج و نشون میده و میگه "نگاه کن صحرا وقتی بزرگ شیم من با هواپیمام میام تو رو میبرم تو اون خونه زندگی کنیم " صحرا میگه "ولی علی اون خیلی بزرگه مامان بزرگ همیشه میگه لقمه اندازه دهن خودت بردار " "خب این ینی چی ؟" "نمیدونم که " می‌خندن و می‌خندن و می‌خندن اونوقت من کنار این دوتا بچه با آرزو های بزرگ نشستم و نگاه شون میکنم کنار کودکی که شاید شیرین بود ولی زود تموم شد خیلی زود ... از طرف : سحر ؛ بابای پونیو
هدایت شده از بابای‌پونیو☫
Meet You At The Graveyard By Cleffy.mp3
زمان: حجم: 4M
شَقَف .
برای : شقف
وای دختر وای 😭😭😭 ، چقدر خوشگله اینن ((((((=
خیلی قشنگ بودن ، ممنونم ازتت (((=