#تباهیات🚶🏻♂
درستهکهحافظهی
تاریخیبرخیمردمِمادرحدماهیقرمزه؛
امامنامروز
حتیجلویماهیقرمزخونمون
گفتمعلیلاریجانی ...
ازتوآبدادزدوگفتدولتسومروحانی !!
#دولت_سوم_روحانی | #انتخابات
#بخند
یه جوری به کدو میگید تنبل...
انگار هندونه صبح به صبح پا میشه میره نون سنگک میگیره میاد 😂
ارسالی
#بدونتعارف🖐🏻‼️
یهروستاکههیچ
طرفآبدماغشمنمیتونهمدیریتکنه
توهمزده
میتونهمملکتادارهکنه ...!
#مدیریتیچیزیهمزیادهبرات
#صرفاجهتاطلاع🌱
آقایادمونرفت ...
روزِپسرروبهاونپسریکه
حواسشبهنگاهشهستوچشمبدنداره
واقعاتبریكمیگم🖐🏼:)!
#شهیدشیمشتی
سلام سلام
خداقوت
بابت امتحانا بهتون خسته نباشید میگم😁
میدونم هنوز تموم نشده ولی خب اینم یه نوع انرژیه☺️✨
امیدوارم که موفق بوده باشید🌸
خب خب
مثه اینکه رمان بلاک پنهان تمام شده و از امروز و همین الان یه رمان جدید فوق الاده زیبا خدمتتون قرار میدیم😃
به نام:[دو مدافع]
رمانش خیلی قشنگه
امیدوارم که دوست داشته باشید😚✨
#من_با_تو
#قسمت_اول
با عجله از پلهها پایین رفتم،
پله ها رو دوتا یکی کردم تو همون حین
چـادرمو سر کردم به حیاط که رسیدم پام پیچ خورد
لنگون لنگون به سمت در رفتم در رو که باز کردم...عاطفه با عصبانیت بهم خیره شد آب دهنمو قورت دادم.
ــ خیلی زود اومدی بیا بریم تو دوتا چایی بزنیم بعد بریم حالا وقت هست!عه عاطفه حالا یه بار دیر کردما عزیزم بیا بریم دیره.
ــ چه عجب خانم فهمیدن دیره!
شروع کرد به دویدن منم دنبال خودش
میکشید، با دیدن پسری که سر کوچه ایستاده، ایستادم!
عاطفه با حرص گفت :
ــ بدو دیگه!
با چشم و ابرو به سرکوچه اشاره کردم،سرش رو برگردوند و ریز خندید!
با شیطنت گفت :
ــ میخوای بگم برسونتمون؟
قبل از اینکه جلوشو بگیرم با صدای بلند گفت :
ــ امین!
پسر به سمت ما برگشت، با دیدن من مثل همیشه سرشو پایین انداخت آروم سلام کرد من هم زمزمهوار جوابشو دادم!
رو به عاطفه گفت :
ــ جانم!
قلبم تندتند میزد... دست هام بیحس شده بود!
ــ داداش ما رو میرسونی؟
امین به سمت ماشین پدرش رفت و گفت : ــ بیاید!
به عاطفه چشم غره رفتم سوار ماشین شدیم،امین جدی به رو به رو خیره شده بود با استرس لبمو میجویدم،انگار صدای قلبم تو کل ماشین پیچیده بود!
به آینه زل زدم هم زمان به آینه نگاه کرد،قلبم ایستادسریع نگاهش رو از آینه گرفت،بیاختیار لبم رو گاز گرفتم،انگار به بدنم برق وصل کردن... ماشین ایستاد با عجله پیاده شدم بدون تشکر کردن! عاطفه میاد سمتم.
ــ ببینم لبتو!
و خندید... با حرص دنبالش دویدم اما زود وارد مدرسه شد!
به قَلَــــم لیلی سلطانی
#من_با_تو
#قسمت_دوم
کاسه ها رو گذاشتم کنار دیگ آش
عاطفه همونطور که آش هم میزد زیر لب تندتند چیزایی میگفت، ملاقه رو از دستش گرفتم باحرص گفتم :
ــ بسه دیگه...دوساعته داری هم میزنی بابا بختت باز شد خواهرم بیا برو کنار!
ــ هانی بی عصاب شدیا،حرص نخور امین نمیگیرتت!
ــ لال از دنیا بری!
شروع کردم به هم زدن آش،زیر لب
گفتم : خدایا امینرو به من برسون
امین پسر همسایه دیوار به دیوار که از دوسال قبل فهمیدم دوستش دارم
عاطفه گفت امین فقط چادر رو قبول داره چادری شدم عاطفه گفت امین نمازش اول وقته نمازم یک دقیقه این ور اون ور نشد عاطفه گفت امین قرمهسبزی دوست داره و من به مامان میگفتم نذری قرمه بپزه تا براشون ببرم!
عاطفه گفت امین.....و من هرکاری میکردم برای امین!مهم نبود من سال سوم دبیرستانم و امین بیست و پنج سالشه!
با احساس حضور کسی سرمو بالا آوردم،
امین سر به زیر رو به روم ایستاده بود،با استرس آب دهنمو قورت دادم امین دستی به ریشش کشید و گفت :
ــ میشه منم هم بزنم؟
ملاقه رو گذاشتم تو دیگ و رفتم کنار،امین شروع کرد به هم زدن منم زیر چشمی نگاهش میکردمداشتم نگاهش میکردم که سرشو آورد بالا نگاهمون تو هم گره خورد،امین هول شد و ملاقه رو پرت کرد زمین!
زیر لب استغفراللهی گفت و خواست بره سمت در که پاش به ملاقه گیر کرد و خورد زمین،خندهام گرفتبا صدای خنده و اوووو گفتن زن ها سرخ شدم
تند گفتم :
ــ من برم بالا ببینم
مامان اینا کمک نمیخوان!
با عجله رفتم داخل خونه
و دور از چشم همه از پنجره به حیاط نگاه کردم، عاطفه داشت میخندید و زنهای همسایه به هم یه چیزایی میگفتن،روم نمیشد برگردم پایین همه فهمیدن!امین بلند شد،فکرکردم باید خیلی عصبانی باشه اما لبخندرو لبش متعجبم کردسرشو آوردبالا...نمیتونستم نفس بکشم! حالا درموردم چه فکرایی میکرد، تنم یخ زد انگار پاهام حس نداشتن تا از کنار پنجره برم
امین لبخندی زد و به سمت عاطفه رفت،
در گوشش چیزی گفت،عاطفه لبخند به لب داخل خونه اومد!
با شیطنت گفت :
ــ آق داداشمون فرمودن بیام ببینم بدو بدو اومدی خونه زمین نخورده باشی
نگران بودن!
قلبم وحشیانه میطپیدامین نگران من بود؟! با تعجب گفتم : واقعا امین گفت؟!
ــ اوهوم زن داداش!
احساس میکردم کم مونده غش کنم،نفسمو با شدت بیرون دادم!
دوباره حیاط رو نگاه کردم که دیدم نگاهش به پنجرهست، با دیدن من هول شد و سریع به سمت دررفت اما لیز خورد دوباره صدای خنده زنها بلند شد،با نگرانی و خنده از کنار پنجره رفتم!
عاطفه گفت :
ــ من برم ببینم امین قطع نخاع نشد!
عاطفه که از پله ها پایین رفت همونطور که دستم رو قلبم بود گفتم :
ــ خدانکنه!
به قَلَــــم لیلی سلطانی