13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پارت بیست پنجم
داستان من و شهید فرزین
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پارت بیست شیشم
داستان من و شهید فرزین
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پارت بیست هفتم
داستان من و شهید فرزین
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پارت اخر پارت بیست هشتم
داستان من و شهید فرزین
این بود از داستان من و شهید اقا فرزین میرزاگلپور امیدوارم که خوب مطلب رو گرفته باشین و متوجه شده باشین🖤
قضیه پارچه سبز به زودی گفته میشه🖤
نیت امروز شهید اقا فرزین میرزاگلپور
۵۰ صلوات هدیه به شهید فرزین
دو رکعت نماز هدیه به شهید فرزین میرزاگلپور
این هدیه ها باعث میشود شما هر حاجتی هر مشکلی از این شهید بزرگوار دارید به زودی زودی براتون بر اورده کنه
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدیو زیبا از راهپیمایی دیشب با تسبیع زیبا با عکس شهید فرزین میرزاگلپور
ساقی باغ رضوان
نوای «آمدهام شاه پناهم بده...» آرام در کوچه میپیچد. خادمان امام رضا(ع) آهسته و با طمانینه، سمت خانه شهید «فرزین میرزا گلپور» قدم برمیدارند. پرچم سبز حضرت، جلوتر از همه بر دستان یکی از خادمان، زیر نور آفتاب کمرنگ عصر میدرخشد.
به دنبالشان، وارد خانه میشوم؛ همان حس عبور از در ورودی حرم را دارم، فقط اینجا به جای کاشیهای فیروزهای، دیوارهای ساده گچی است.
گوشه سالن مستطیل شکل، مادر شهید با چادر مشکی منتظر ایستاده. به طرفش میروم و او را در آغوش میگیرم. گونههایش از گرمای اشک سرخ است و چشمهایش یکریز میبارد. دیدن این صحنه چنان قلبم را میفشرد که نفسم تنگ میشود.
اندکی بعد، همه رو به حرم میایستیم. صلوات خاصه امام رضا(ع) در خانه شهید جنگ دوازدهروزه، طنین میاندازد.
لحظهای چشمهایم را میبندم. صدا در گوشم میپیچد و کلمات در عمق جانم فرو میروند: «اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی...»
چشم میچرخانم دورتادور اتاق. لباس سربازی فرزین میان قاب بزرگی، سمت راست سالن جا خوش کرده است. دیوارهای خانه پر است از عکسهای فرزین، آنقدر که احساس میکنم در تمام فضای خانه حضور دارد و با لبخند تماشامان میکند.
پدر و مادر، گوشه اتاق روبروی روحانی کاروان مینشینند. روحانی میخواهد از پسر شهیدشان بگویند. پدر نگاهی به چهره خندان پسر میاندازد و لب باز میکند: «فرزین بیستوسه سال داشت. لیسانس حقوق گرفته بود. بعد از یک دوره آموزشی تو چالوس برای خدمت سربازی به تهران رفت.»
بعد، نگاهش را به پرچم میدوزد. با صدایی گرفته میگوید: «این دومین باره که خدام امام رضا مهمون خونهمون میشن.»
کمی مکث میکند. بعد، از روزی حرف میزند که لباس خادمیاری را برایشان آورده بودند. میگوید همه این لطفها از برکت فرزند شهیدش بوده. دستمالی به نم چشمهایش میکشد و ادامه میدهد: «از سال نودودو، هر سال ایام چهلوهشتم، من و فرزین راهی زیارت امام رضا میشدیم. یهبار تو باغ رضوان، فرزین بعد از اینکه کلی تو صف ایستاد، وقتی داشت چایی میآورد، استکانا از دستش افتادن و چایی ریخت. خواست دوباره بره ته صف که یه خادمی جلوش رو گرفت و گفت خودم واست میارم. بعدش گفت حیف از این قد و بالا نیست که لباس خادمیاری آقا رو نپوشه؟»
نفسی عمیق میکشد، انگار بخواهد بغضش را قورت بدهد: «بعد از اون پیگیر شدیم و بالاخره بعد از مدتها لباس رسید. اما فرزین دیگه نبود که اون رو بپوشه و تو چایخونه چایی بریزه.»
اینجا که میرسد صدایش کمکم میشکند. انگار هر کلمه را به زحمت از دلش بیرون میکشد: «آخرین باری که مشهد رفتم خودم همون لباسو پوشیدم و چایی دست زائرا دادم.»
سرش را پایین میاندازد. کمی بعد با صدایی گرفته که بیشتر شبیه ناله است زمزمه میکند: «این لباس باید تن فرزین میبود.»
مادر چادر را روی صورتش میکشد و بیصدا اشک میریزد. میگوید: «همسرم راننده تریلیه. من خیلی روزا تنها هستم. فرزین تنها بچهم بود، رفیق و همدم من تو روزای تنهایی.»
بغض صدای نازکش را خشدار میکند و ادامه میدهد: «پسرم به شوخی میگفت سربازی آدمو مرد میکنه. وقتی جنگ شروع شد بهش گفتم باید برگردی، اما اون دلداریام داد که محکم باشم. میگفت من قویترین مادر دنیا رو دارم.»
در همین لحظه، یاد جملهای از شهید چمران افتادم: «آنگاه که شیپور جنگ به صدا درآید، مرد و نامرد شناخته میشوند.» و این مردی و مردانگی را پدر چه زیبا با کلمات نشانمان داد: «فرزین مثل یک مرد زندگی کرد و مثل یک مرد از این دنیا رفت.»
برای لحظاتی خانه پر از سکوت میشود. روحانی کاروان با لحنی که سعی میکند آرامش را به خانه برگرداند، میگوید: «این پرچم اینجا اومده تا دل شما رو آروم کنه. یک وقتهایی ما زور میزنیم جایی پرچم ببریم اما نمیشه. یک جاهایی هم میخوایم جلوش رو بگیریم اما خدا و امام رضا راه رو باز میکنن.»
نگاهم روی پرچم میماند که به عشق شهید به این خانه آمده و تسلای خاطری از جانب امام رضا(ع) به این پدر و مادر داغدار است. به تصویر قاب گرفته فرزین نگاه میکنم؛ به لبخند پر از آرامشی که روی صورتش نشسته. و به این فکر میکنم شاید همین لحظه، جایی که چشمهای زمینی ما نمیبینند، فرزین ایستادهاست؛ لباس سبز خادمیاری تنش کرده و در محضر امام رضا(ع) استکانهای چای را با همان لبخند دست زائران میدهد.
کانال شهید فرزین میرزاگلپور
ساقی باغ رضوان نوای «آمدهام شاه پناهم بده...» آرام در کوچه میپیچد. خادمان امام رضا(ع) آهسته و با
داستان زیبا در مورد شهید فرزین میرزاگلپور
قشنگه داستانش توصیه میکنم حتما بخونید که پشیمون نمیشید🖤