قسمتی از زندگی نامه شهید مصطفی نوروزی👇
.
#خادمی_و_سربازی
سه سال قبل از شهادت ، چند ماه قبل از رفتن به سیستان و بلوچستان، دو هفته مانده به عید بود، همسر مصطفی از او خواست تا به زیارت دو امامزاده در روستای اسپورز(۸ کیلومتری ساری از سمت میاندرود) به نام های حضرت خدیجه و زینب(سلام الله علیهما) بروند. پاتوق همیشگی شان بود. عصر جمعه بود، مصطفی پذیرفت، وقتی رسیدند خانمکهنسالی که خادمه این امامزاده بود، مشغول مرتب کردن سنگ های نمای تازه تخلیه شده در صحن بود، مصطفی، همه حتی ارمیای سه ساله را مشغول کمک به آن خادمه کرد، سنگها را مرتب گوشه ای از صحن چید و روی آن را پوشاند. بعد به همسرش گفت:"حالا که من گرم افتاده ام، تو برو درون امامزاده را گردگیری کن، من می روم روی سقف و گنبد"
گویا چندسالی بود که کسی این کار را نکرده بود.
چند دقیقه نگذشته بود که خادمه امامزاده که گویا کمی هم دچار فراموشی بود، با همان گویش مازنی گفت:"صبر کنید ، من چیزی یادم آمده، چند شب قبل این خانم کوچک(امامزاده زینب (س)) به خوابم آمد، پیش او از کم توجهی اهالی به گردگیری و کمک در نظافت صحن گله کردم، او به من فرمود: نگران نباش، چند روز دیگر یکی از سربازان امام زمان (عج) می آید این کار را انجام میدهد" بعد با تعجب از مصطفی که روی سقف مشغول نظافت بود پرسید: "پسرجان مگر تو چه کاره ای ؟" و مصطفی در حالی که اشک درچشمانش نشسته بود سکوت کرد و چیزی نگفت.
از آن به بعد دو سالی که جنوب شرق بود، هرسال همین تاریخ ها می آمد برای گردگیری و نظافت همین امامزاده
ماجرای مصطفی
#امام_زمان
#دهه_فجر
#شهید_مصطفی_نوروزی
@shahid_nourozi