🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمان خاطرات یک مجاهد 💗
قسمت298
دست لرزانم را روی پارچهی چشمانش می گذارم و دست دیگرم را جلوی دهانم می گیرم تا صدای گریه ام بلند نشود.
زیر لب اینگونه از او گلایه می کنم:
_کجا بودی یوسف دلم؟
چرا اینجوری برگشتی؟ رنگ صورتتو دیدی؟
نگفتی اینجوری برگردی دل ریحانه طاقت نمیاره؟
فدای این موهای بلند و خاکیت بشم. خودم را شونه میزنم و میشورمش، تو غصه نخور.
دلم برای چشمای خوشگلت تنگ شده. راستشو بگو حتما با این چشمات نتونستی ماه رو ببینی که دلت هوای ماهرو کنه، نه؟
دیگر طاقت نمی آورم.
پایین تخت می نشینم و دو دستم را کاملا روی صورتم قرار می دهم.
سعی دارم خودم را کنترل کنم اما نمی شود.
خلاصه با کلی تمرین بالاخره از جا بلند می شویم.
بدن او زیر ملحفه تکان می خورد به خصوص صورت و شانه هایش.
فکر می کنم بیدار شده. دستم را روی دستش می گذارم که سرم به آن وصل است.
ملحفه را از روی خودش به آرامی کنار می زند.
دستم را خوب لمس می کند و لب می زند:
_پس خودتی!
بی اختیار و خیلی سریع جواب می دهم:" آره... خودمم."
بیشتر دستم را به دستش گره می زند.
لبخند مهمان لب هایش می شود و دل خوشم می کند.
چقدر هوای این لبخند را داشتم البته نه در اینجا!
لب می چینم و می پرسم:
_خوبی؟
نفس عمیقی می کشد و صدایش را آرام تر می کند:
_تو که کنارم اومدی دردامو فراموش کردم.
چراغ ذوق در دلم روشن می شود.
دلم بدجور هوای چشمانش را کرده و بی فکر می گویم:
_با چشمات چیکار کردی؟
آخه نمیگی یه نفر جونش به این چشما بنده؟
حلقهی دستش را تنگ تر می کند.
_چشمام...
همچنین با بغض می گوید چشمانم که دلم برایش می سوزد و تازه یاد حرف نسنجیده ام می افتم.
_اشکال نداره پرستار گفته موقتیه.
خیلی زود مویرگای چشمت خوب میشه تا اون وقت خودم میشم چشمت. چطوره؟
تک خنده ای کوتاه می کند.
_خیلی خوبه. چی ازین بهتر؟
بچه ها کجان؟ اصلا وایستا ببینم... تو کی اومدی؟
من به بچه ها گفته بودم بهت چیزی نگن.
لبخند بر لبم عمیق می شود.
دریای دلسوزی اش مواج شده و نزدیک است مرا درون خود غرق کند.
_بچه ها هم خوبن.
چرا نگن؟ اگه نمی گفتن هم خودم بالاخره می فهمیدم.
داشتم نگرانت می شدم دیگه! خودم میومدم سراغتو میگرفتم تا جوابمو بدن.
هنوز حرف هایم مانده که نگهبان از لای در سرک می کشد و می گوید:" خانم وقتتون تمومه ها!"
به همین زودی می خواهند میان مان جدایی بیاندازند.
به اجبار چشم می گویم.
برمی گردم و به او می گویم:
_چرا بهم نامه ندادی؟
_نامه؟ چه نامه ای؟
اخم می کنم.
_چه نامه ای؟ جواب نامه هایی که دادم.
نمی دانم رنگ چشمانش چگونه است و تنها لب می زند:" نامه ای ازت به دستم نرسید.
همون روز قبل از این اتفاق میخواستم به اولین شهر بیام و بهت زنگ بزنم که نشد.
معمولا ما برای شناسایی به کوه ها و مناطق سخت میریم. واسه همین نمی شد بهت زنگبزنم.
هنوز دل گیرم که در این چند وقت نتوانسته تماس بگیرد.
دیگر چیزی نمانده به رفتن...
باید اندکی از او دل بکنم.
دستم را در موهایش می برم و برای پرسش اخر می گویم:
_چطور شد که این شد؟
دیگه کجات زخمی شده؟
اول طفره می رود تا بگوید اما به اصرار من می گوید:
_جز چشمام یه زخم سوختگی و یه ترکش توی پام بود.
بعد ماجرایش را می گوید که عراقی ها یک روستا را به آتش کشاندند.
او هم برای کمک به کسی که طلب داشته است رفته و چشمانش از آتش انجا اینگونه شده.
دیگر به سوالاتم خاتمه می دهم.
بعد از خداحافظی سخت از کنار تختش گذر می کنم.
بدجور دلم در کنارش دراز کشیده.
از نگهبان عذرخواهی می کنم.
با دیدن بچه ها سر جایشان خوشحال می شوم.
راه مان را می گیرم و با تاکسی به خانه می رسیم.
ناهار سوپ درست می کنم تا برایش ببرم.
غذای بچه ها را که میدهم قابلمهی سوپ را در سبد می گذارم.
سفارشات لازم را باری دیگر تکرار می کنم و کوچه را به شوق او قدم می زنم.
در وقت ملاقات وارد اتاقش می شوم اما کسی نیست!
تخت او خالی است!
به سمت پرستار می روم و می پرسم:
_اون بیماری که توی اتاق ۷۱ بود کجاست؟
_کدومشون؟
_مرتضی... غیاثی.
لب هایش را جمع می کند و موقع حرب زدن از هم باز می کند.
_ایشون منتقل شدن به اتاق ۶۴. یکم از اون اتاق پایین تره.
تشکر می کنم و سبد به دست وارد می شوم.
بی حرکت روی تخت دراز کشیده، با شنیدن صدای قیژ در که بلند می شود صداهای توی اتاق می خوابد.
🍁نویسندهمبینارفعتی(آیه)🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمان خاطرات یک مجاهد 💗
قسمت299
وارد اتاق می شوم و با مردی مواجه می شود.
گوشهی های چادرم را می گیرم و دستم را به چانه ام می رسانم.
سرم را پایین می اندازم و سلام می دهم.
مرتضی با شنیدن سلام کمی مایل می شود.
دوستش در حالی که نگاهش به پایین است جواب می دهد.
سبد را روی میز می گذارم و سر خم می کنم.
_سوپ درست کردم، گفتم بیارم از غذای بیمارستان بهتره.
دوستش آهانی می گوید و مرتضی تشکر می کند.
وقتی سر بالا می آورم و نگاهی به چهره اش می اندازم تازه متوجه می شوم او همان مردی است که وقتی در سپاه نشانی از مرتضی می گرفتم گفت که حالش خوب است و...
سکوت عمیقی در میان مان جاری است که دوستش می شکند و می گوید:
_خب من میرم یه سر بیرون و برمی گردم.
سر تکان می دهم و چند قدمی برای بدرقه اش برمی دارم.
تشکر می کنم که در کنار مرتضی بوده.
نگاهش زمین را می پاید و با حجب و حیا می گوید:
_خواهش میکنم وظیفهست.
من نمیخواستم بهتون نگم و نگران نشین اما یه وقتی حالش خیلی بد بود و مجبور شدم خبر بدم.
_خیلی ممنون. کار خوبی کردین.
خواهش می کنمی می گوید و راهش را می گیرد و خداحافظی می کند.
سر تکان می دهم و زیر لب خداحافظی می کنم.
در را می بندم و برمی گردم به داخل.
_خب... حالتون چطوره آقای غیاثی؟
آهسته می خندد و می گوید:" خوبم. تو چطوری؟ چرا زحمت کشیدی؟"
_زحمت چیه آقا؟ شما رحمتی بیش نیستی!
قابلمه را از توی سبد برمی دارم.
سوپ را توی بشقاب سرازیر می کنم.
کنار تختش که می نشینم، می شنوم دارد هوا را بو می کند.
اومی زیر لب می گوید.
_به به! از بوش معلومه چه چیزی شده.
قاشق را به طرف دهانش می برم و خبر می دهم دهانش را باز کند.
مزهی سوپ را که حس می کند زبان به تعریف می چرخاند.
زیر چشمی نگاهش می کنم:
_ناهار که نخورده بودی؟
_چون مطمئن بودم به فکرمی هیچی نخوردم.
میبینی حس شیشمم چقدر خوبه؟
آهسته لب هایم به خنده می شکفد.
بشقاب را تمام می کند و ذره ای هم باقی نمی ماند.
صدایش می زنم و جانش را راهی قلب مریضِ عاشقم می کند.
_میگم من میخوام پیشت بمونم.
_بچه ها چی؟
کمی برای فکر مکث می کنم و بالاخره جواب می دهم:" میسپرم به مونا. مطمئنم بچه ها اذیتش نمیکنن و خودشم بفهمه خوشحال میشه."
می خواهد ولی بیاورد اما من نمی گذارم.
چطور توی خانه طاقت بیاورم در حالی که او اینجاست؟
من اگر همدم سختی هایش نباشم که همدم نیستم! در شادی ها هم که نگاه کنی همه را همدم خود می یابی.
وقتی برایش می گویم که بی او نمیتوانم یک دقیقه ام در خانه باشم و دلم مثل سیر و سرکه برایش می جوشد؛ دلش به رحم می آید.
می پذیرد که کنارش بمانم.
با خوشحالی می گویم:
_پس میرم به مونا زنگ بزنم.
از اتاق بیرون می آیم.
از تلفن بیمارستان زنگی به خانهی دایی می زنم.
مینا برمی دارد و بعد از احوال پرسی کم کم ماجرا را برایش می گویم.
اولش شوکه می شود و حالم را دوباره می پرسد.
خبر خوبی ام را می دهم و بعد از او می خواهم از بچه ها مراقبت کند.
فوری چشم می گوید و خیالم را راحت می کند.
بعد هم می گوید همین حالا راه می افتد و بچه ها را می آورد به خانه شان تا خیالم راحت باشد.
کلی از او تشکر می کنم.
به اتاقش که برمی گردم دوستش برگشته.
از سر حیا نگاهش را می دزد و انگار مرتضی به او گفته من می مانم.
در حالی که لبخند بر لب دارد می گوید:
_خب اشکال نداره شما وایستین.
هر وقت خسته شدین و کاری داشتین بهم بگید تا من خودمو برسونم.
مرتضی جان تعارف نکنیا!
مرتضی با لبخند از او تشکر می کند.
من هم با ممنون بدرقه اش می کنم و به طرف در خروجی می رود.
بعد از رفتنش به اتاق برمی گردم.
تسبیحی که به من داده بود را در می آورم و ازش می خواهم دستش را باز کند.
دستش را در دستم می گیرم و تسبیح را به او می دهم.
کمی آن را لمس می کند و به طرف بینی اش می برد.
بعد از بو کردن آن نفسش را بیرون می دهد و می گوید:
_تسبیح امانتیه؟ خودشه نه؟
لبم را بهم می فشارم و حرفش را تایید می کنم.
آن را روی سینه اش می گذارد و در مشتش فشار می دهد.
_ممنونم... خیلی حالمو خوب کرد.
_قابلتو نداشت. این تسبیح خیلی آرامبخشه.
منم وقتایی که نبودی و حالم بد می شد توی دستم می گرفتم و حالم خوب می شد.
تقی به در می زنند و دکتر مردی با پرستار وارد می شود.
مرتضی را قهرمان خطاب می کند و با دیدن من آهسته سلامم می دهد.
بعد هم با او شوخی می کند:
_می بینم خانمت که اومده رنگو رخسارت باز شده قهرمان!
من و مرتضی آهسته می خندیم.
بعد هم مشغول معاینه می شود اما شوخی هایش را ادامه می دهد.
پارچهی روی چشمش را به آرامی کنار می زند و چشمش را بررسی می کند.
سرم را جلو می برم و می بینم مژه هایش سوخته و بخاطر مواد ضدعفونی کننده پشت پلک هایش زرد رنگ شده.
دلم با دیدن حال و روزش عجیب به درد گرفتار می شود.
🍁نویسندهمبینارفعتی(آیه)🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
- صبحم بھ طلوعِ
- دوستت دارم توست˘˘!
- ˼#ایهاالعزیزقلبم♥️˹
#ذکرروزسه_شنبه
ـ بِھنٰامَت یا ارحم الراحمین 🌸
۱۰۰ صلوات روزانه هدیه به امام زمان عج ❤️
6.55M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایکهمیدانیندارمغیردرگاهتپناهی
دیگرازمنبرمگردانرویخودگاهینگاهی..🙂❤️🩹
#اَلّٰهُـمَّعَجِّݪلِوَلیڪَالفَرَج
@shahidanbabak_mostafa🕊
#حدیث_روزانهـ
#امامرضاعلیہالسلام:
ليسَتِ العِبادَةُ كَثرَةَ الصِّيامِ وَ الصَّلاةِ وَ إنَّما العِبادَةُ كَثرَةُ التَّفَكُّرِ في أمرِ اللّهِ.
عبادت به زیادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار#خدا اندیشیدن است.
📚تحف العقول، ص۴۴۲.
@shahidanbabak_mostafa🕊