💚پیاده روی اربعین با آقا مهدی و #آخرین روزهای زندگی مشترک💚
🌹💚🌹مهدی برگشت و ما با هم برای #اربعین آماده سفر به کربلا شدیم، در آن سفر ، احساس می کردم این آخرین قدم هایی است که با مهدی بر می دارم، قدم به قدمش برایم لذتبخش بود، #دلشوره فرداها را داشتم اما نمی خواستم به آن فکر کنم فقط می خواستم از بودن کنارش #لذت ببرم، هر ساعتی که می گذشت و به پایان سفر نزدیک می شدیم #دلهره هایم بیشتر می شد، در و دیوار به من هشدار می داد که مهدی این دنیایی نیست و این خاک داشت مهدی را از من می گرفت، مدام مهدی از شهادتش می گفت و به من #توصیه می کرد که بعد از او چه کنم و تمام وجود من می سوخت.
🌹💚🌹روز آخر سفر ما بود و مهدی میخواست ما را به مرز بیاورد ، #وصیت های خود را در گوشم آرام می گفت ، به مرز رسیدیم ، قرار بود ما به کرمانشاه بیایم و مهدی هم به سامرا برگردد، لحظه #خداحافظی رسید ، #گریه می کردیم😭، ایستادم و خوب به او #نگاه کردم ، می خواستم آخرین تصویرش در ذهنم با قدرت نقش ببندد...
🌹💚🌹بعد از چند روز مهدی به #عملیات می رفت ، روز شنبه بیستم دی ماه ، هر چقدر به او پیام می دادم جواب نمی داد، #محمدهادی بد جور گریه می کرد و من دلشوره هایم بیشتر می شد، نگرانی آن روز با همه روز ها فرق می کرد، هر چقدر #تماس می گرفتم نمی شد ، مهدی جواب تلفن هایم را نمی داد، احساس کردم کار از کار گذشته و مهدی به شهادت رسیده، همان شب #خبرشهادت مهدی در همه رسانه ها پخش شده بود.
🌹💚🌹مهدی #شهید شد و من بدون آقا مهدی غریب بودم ، همه وجودم رفته بود و من باید بدون مهدی زندگی را میگذراندم، کسی که همه تکیه گاهم بود تشیع و تدفین شد و چه زود عمر زندگی کوتاه ما تمام شد، آقا مهدی روز بیستم دی ماه شهید و بیست و چهارم در کرمانشاه دفن شد و محمد هادی دقیقا همان روز #ده_ماهه شد ...💔
🌹@shahidaneh_313🌹