eitaa logo
شهـــــ⚘ــــــیدانـہ
248 دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
969 ویدیو
28 فایل
⚪️🔹 ◎﷽◎ ⚪️🔹 🌸🍃‌ - از ڪجا گرفتـی ؟! + چے رو ؟! - رزق |شهـادت‌| ... + از سحـرهـا هنگـام تنهایےام با خـدا :) دوست شهیدت داره صدات میکنه🌹 با رمز عملیات 🌸یا زهرا🌸 وارد کانال بشید🙏 شهیدانه https://eitaa.com/shahidaneh_313
مشاهده در ایتا
دانلود
💚محمد حسین اولین بار مهر ماه سال 94 به سوریه اعزام شده بود و  مأموریتش 45 روزه به طول انجامید  و قرار بود برای دومین بار در اسفند ماه 94  اعزام شوند که تحویل سال را در آنجا باشند اما گفتند ایام تعطیلات عید را کنار خانواده‌ هایشان بمانند. 🌹وی در 16  فروردین 95 به صورت داوطلبانه بانوی دمشق شد و جنگید تا آنجا که 26 فروردین ماه به دست گروهک تکفیری در شهر حلب سوریه به رسید. 💚شهید محمد حسین حمزه در سال 85 ازدواج کرد و هنگامی که خلعت شهادت پوشید، یک پسر و یک دختر و کودکی متولد نشده از او به یادگار مانده بود که فرزند سومش 65  روز پس از شهادت پدر در 29 خردادماه 95  دیده به جهان گشود. 🌹گفتگویی با همسر این شهید بزرگوار، روایت یک دلدادگی تمام عیار است: 🌹@shahidaneh_313🌹
💚مرآت- چگونه با خانواده حمزه آشنا شدید؟ 🌹آشنایی خانواده ها از زمانی شروع شد که پدرهایمان در زمان دانشجوییشان با هم در دانشگاه قم بودند و 6 سال با هم زندگی کردیم که بعد از آن آقای حمزه به سمنان و خانواده ما هم به تبریز منتقل شدند و مادرهایمان تماس تلفنی داشتند. 🌹هرسری که برای زیارت امام رضا(ع) عازم مشهد می شدیم در بین مسیر به خانه آقای حمزه می رفتیم و به آنها سر می زدیم. 🌹@shahidaneh_313🌹
💚مرآت- از نحوه خواستگاری و آن روز برایمان بگویید؟ 🌹سال 85 آخرین بار که به سمنان رفتیم مادر محمدحسین به مادرم گفت خدیجه عروس من هست. من هم در تصورات خودم می گفتم حالا یک چیزی گفتند این در حالی بود که من اصلا محمد حسین را نمی دیدم چون بیشتر اوقات در مسجد و پایگاه های بسیج بود. 🌹ما که به تهران برگشتیم مادرشان زنگ زدند و من گوشی را برداشتم و یک سری اطلاعات درخصوص درس هایم گرفت و بعد گفت مادر کجاست و آن روز مادرم نبودند و قرار شد به مادرم بگویم که با آنها تماس بگیرد اما فراموش کرده بودم که روز بعد دوباره مادر شهید به خانه مان زنگ زد و با مادرم صحبت کرد و بعد که تلفن را قطع کرد مادرم می خندید گفتم چی شده گفت آقای حمزه می خواهد به خواستگاریت بیاید مشکلی نداری؟ منم گفتم حسین اینقدر بزرگ شده که می خواهند برایش زن بگیرند؟ 🌹آن زمان  من 19 ساله و محمد حسین 20 سالش بود. 🌹مادرم به آنها گفت می توانید به خواستگاری بیاید آن روزی که آمدن دقیقا 4 الی 5 سالی بود که محمد حسین را ندیده بودم وقتی از درب وارد شد اصلا باورم نمی شد که اینقدر بزرگ شده باشد 🌹بعد از شام به ما گفتند که بروید و با هم صحبت کنید محمد حسین چون اولین بارش بود که به خواستگاری می رفت به مادرش گفت شما هم بیایید تو اتاق بنشینید که مادرم و مادر شهید به داخل اتاق آمدند و حسین شروع به صحبت کردن کرد و من تمام حواسم به دو مادر بود به مادرم اشاره کردم که اگر زحمتی نیست به بیرون بروید که مادرم گفت بهتره آنها را تنها بگذاریم تا راحت تر بتوانند با هم صحبت کنند. 🌹وقتی دو مادر به بیرون از اتاق رفتند من به محمد حسین گفتم هرچه که گفتید دوباره تکرار کنید که او در جواب گفت من یک ساعت حرف زدم چرا دوباره باید تکرار کنم منم گفتم اصلا هیچی از حرفاهایتان را متوجه نشدم و حواسم به مادرهایمان بود. 🌹محمد حسین خیلی بود و کلا سرش پایین بود من دوست داشتم چهره اش را ببینم ولی نمی شد کلا چند ساعتی با هم صحبت کردیم و قرار شد به آنها خبر دهیم. 🌹به علت پاسدار بودن هر دو خانواده هیچ کدام به تحقیقات نرفتیم و یک ماه بعد وقتی محمد حسین از ماموریت برگشت به تهران آمدند که برای آزمایش برویم که دقیقا روز عید غدیر بود و حسین به مادرم گفت ما نمی دهید؟مادرم گفت یک عیدی بهتون دادیم دیگه. که حسین گفت: حاج خانم ایشون که است.❤ 🌹@shahidaneh_313🌹
💚مرآت- چه ملاک هایی برای همسر آینده تان در نظر داشتید؟ 🌹شهید بیشتر مد نظرش و وقت بود. 🌹من بیشتر و مد نظرم بود که به وضوح دیده می شد که خوش اخلاق و خوش برخورد است. 🌹بعد عقد از محمد حسین پرسیدم چند درصد احتمال می دادید که جواب بله به شما بدهم ؟ گفت: 80درصد. ازش پرسیدم از کجا فهمیدی؟ گفت: از 😊 مشخص بود. 💚مرآت- وقتی برای اولین بار می خواست به سوریه برود شما نکردید؟ 🌹اولین اعزامش به سوریه در سال 94 بود و هنوز بچه سومم در راه نبود و دغدغه ای نداشتم و سخت گیری نمی کردم که به سوریه نرود 🌹اعزام نخستش به سوریه خیلی برگشت خورد و به تاخیر می افتاد که از این موضوع ناراحت بود و بعد از شهادت شهید محمد طحان کلا روحیه نداشت و می گفت کلا من در سوریه به سر می برم همیشه به محمد می گفت تک نپری او می گفت هرچی قسمت باشد. 🌹سری اول که رفته بود از مناطق جنگی آنجا تعریف نمی کرد و قضایای شیرین را تعریف می کرد. 🌹اولین بار حرف از نیامدن و شهادت میزد و می گفت اگر دیگر نیامدم این وسایل را به فلانی بده و... کارهایی را به من سپارد. 🌹@shahidaneh_313🌹
💚مرآت- با دومین و البته اعزامش به سوریه مخالف نبودید؟ 🌹سری دوم که تصمیم به رفتن به سوریه را گرفت من بودم و یکی از دوستانش می گفت خانم حمزه نگذارید محمد حسین به سوریه برود اگر برود شهید می شود که من می گفتم حسین این راهی است که انتخاب کرده است و هر چی قسمت باشد پیش می آید و من جلوی رفتنش را نمی گیرم. 🌹برای سری دوم به او گفتم: حسین می شود این بار را نروی من شرایطم طوری است که به دارم که کوله اش را به زمین انداخت و گفت: می خواهی نرم؟ ولی چشمانش پر اشک شده بود و من از او معذرت خواهی کردم گفتم نه برو حضرت زینب شما را طلبیده است و به من این بود که هیچ زمانی خواندن را فراموش نکن. 🌹اطرافیانم به خاطر شرایطم خیلی گریه می کردند که این خیلی آزارم می داد. 🌹@shahidaneh_313🌹
💚مرآت- آخرین باری که با محمدحسین  تلفنی صحبت کردید چند روز قبل از بود؟ 🌹اولین تماسی که از سوریه گرفت زمانی بود که از زیارت حرم حضرت زینب آمده بود ولی من خانه نبودم که جواب دهم و با مادرم صحبت کردند وقتی به خانه برگشتم  مادرم گفت حسین زنگ زده من ناراحت شدم که چرا نبودم و تا شب منتظر تماسش بودم اما خبری نشد. 🌹هفته بعدش که بیرون بودم یک حسی بهم گفت به خانه برگرد الان محمد حسین تماس می گیرد که وقتی به خانه رسیدم زنگ زد و در حد 2 دقیقه احوالپرسی و قطع کرد این بود و بعد از یک هفته نیز خبر شهادتش را دادند. 🌹@shahidaneh_313🌹
💚مرآت- شده بود که شهید در خانه حرف از شهادت و شهید شدنش بزند؟ 🌹در خانه همش حرف شهادت می زد و همیشه از محسن و زینب می خواست که برای شهادتش دعا کنند که بچه ها به او می گفتند دوست نداری پیش ما باشی که می گفت: چرا دوست دارم بمانم اما اگر شوم است 🌹سری اول که از سوریه برگشته بود به رفتیم که از محسن خواست در حرم امام رضا(ع) برای شهادتش دعا کند. 🌹محسن در حالی به سمت من آمد که چشمانش پر اشک بود و گفت: از امام رضا (ع) خواستم که بابا به شهادت برسد من ازش پرسیدم مگه دوست نداری بابا پیش ما باشد گفت مامان شهید شدن خیلی بهتر از مردن است 🌹نیم ساعت در حرم امام رضا بود و برگه شهادتش را از امام رضا گرفته بود به قدری غرق در دعا شده بود که متوجه غیبت زینب نشده بود. 🌹@shahidaneh_313🌹
💚مرآت- خودتان برای کرده بودید؟ 🌹آره خیلی- محمد حسین از من می خواست که برای شهادت بخوانم که چله زیارت عاشورا برایش گرفتم و همیشه به من می گفت از عمه ات زینب بخواه به آرزویم شهادت برسم 🌹همیشه از امام رضا می خواستم همسرم ایمانش بالاتر از من باشد و اسمش هم باشد که خودش به من همسرم را داد و خودش هم از من گرفت. 🌹@shahidaneh_313🌹
💚مرآت- باتوجه به که سری اول اعزام به سوریه ایجاد شده بود شهادتش را باور کرده بودید؟ 🌹سری اول که خبر مفقودی یا اسیری محمد حسین در پیچیده بود من دو روز قبلش با او صحبت کرده بودم اما هر روز بیشتر می شد. 🌹سری دوم هم که واقعا حسین به شهادت رسیده بود من باز هم باورم نمی شد می گفتم مثل اولین بار شایعه است و حسین شهید نشده است. 🌹با اینکه در فضای مجازی حتی زمان تشییع هم اعلام شده بود باز هم باورم نمی شد و وقتی خواهر شوهرم عکس محمد حسین را به من نشان داد گفتم چقدر در برگه شهادت حسین زیبا می شود و اصلا باورم نمی شد و می گفتم برمی گردد این در حالی بود که محمد حسین هفته قبلش به شهادت رسیده بود و ما خبر نداشتیم. 🌹@shahidaneh_313🌹
💚مرآت- چه کسی خبر شهادت همسرتان را به شما داد؟ 🌹آن روزها که محمد حسین در شهر پیچیده بود و ما خبر نداشتیم مهمان زیاد به خانه مان می آمد و من اصلا شک نکرده بودم که اتفاقی افتاده باشد. 🌹روز بعد که برای آزمایش رفته بودم وقتی برگشتم به خانه پدر شوهرم رفتم و گفتم: بابا اگر خبری از حسین می دانید به من هم بگویید که گفتند خبر قطعی نداریم که مجروح شده یا به شهادت رسیده است. 🌹در همان لحظه پدرم تماس گرفت که از کرج حرکت کرده و دارند به سمت سمنان می آیند که شک من بیشتر شد که چرا به سمنان می آیند حتما خبرایی هست. 🌹من دست زینب را گرفتم و او را بیرون بردم و پیش خودم می گفتم خدایا اگر حسین مجروح یا شهید شده است یک جوری خبرش را بهم برسان دیگر طاقت ندارم. 🌹وقتی به خانه برگشتم دیدم از طرف سپاه و بنیاد شهید برای اعلام خبر شهادت محمدحسین به خانه پدرشهید آمده اند و حاج آقا فریدون شروع به صحبت کرد و آن لحظه بیاد زمان عقدم افتادم که یک دفعه عموی محمد حسین سرش را پایین انداخت و شروع به گریه کرد ولی پدر شهید اصلا گریه نکرد و همه شهادت حسین را و تسلیت می گفتند. 🌹@shahidaneh_313🌹
💚مرآت- قبل رفتن مواردی بود که از شما بخواهد برایش انجام دهید؟ 🌹ازم خواسته بود که در مراسم هایش نکنم و هر زمانی به شهادت رسید برای دیدن پیکرش با نروم. که آن روز هرکاری کردم که یک چفیه سفید به سرم بیندازم نشد. 💚مرآت- آیا شهادت و نبودش را باور کردید؟ 🌹بعد از شهادتش همش فکر می کردم خوابم و حسین از سوریه . 🌹و وقتی که واقعا خبرش را شنیدیم گفتم همیشه آرزو داشتی که بچه ات اولین قدمش را روی سنگ قبرت بگذارند که به آرزویت رسیدی. 🌹هر زمانی که مدافعان حرم برمی گشتند برای استقبال می رفتم و فکر می کردم حسین داخل اتوبوس هست و پیاده می شود.😔 🌹تا الان خلا و را احساس نکردم و هر ازش خواستم برام برآورده کرده است وجود فیزیکی ندارد اما در خانه احساسش می کنم و کاری می کنم که بچه ها نبودش را کمتر احساس کنند. 🌹@shahidaneh_313🌹