eitaa logo
امام زادگان عشق
93 دنبال‌کننده
15هزار عکس
4هزار ویدیو
333 فایل
خانواده های معظم شهداء و ایثارگران محله مسجد حضرت زینب علیها سلام . ستاد یادواره امام زادگان عشق ارتباط با مدیر کانال @ya110s تاریخ تاسیس ۱۳۹۷/۱۰/۱۶
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷 علی سفارش کرده که بعد از شهادتش برایش ۵ روز روزه بگیرند و تا یک سال نماز بخوانند. تا ۵ روز همه خواهرانش با هم برایش روزه گرفتیم ، و پدر تا یکسال سفارش علی را در مورد نمازها بجا آورد بعد از اتمام یک سال پدر که می دانست علی برای جمع آوری بیشتر توشه آخرت سفارش به خواندن نماز کرده بود یک بار دیگر برای ادامه راه او، قصد خواندن نماز را نمود که با اقتدا نمودن به اولین نماز پس از اتمام سفارش علی، به گفته وی علی پیش رویش ظاهر گردید و از پدر بسیار تشکر نمود و گفت که میزان نمازهای من به اتمام رسیده و دیگر راضی به زحمت و سختی شما نیستم. 🌼شــادی روح پــاک شهید "علی رمضانی "صــلــوات🌼 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
31 ژانویه،‏ 19.41​.aac
4.47M
میلاد حضرت امام جواد الائمه «علیه السلام » مدیحه سرایی سید علی حسینی نژاد 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
5.81M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارونه کربلا ... 🍃 حال و هوای بین الحرمین در شب ولادت امام‌ جواد و حضرت علی اصغر علیهما السلام ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهیدی که جایش در بهشت را نشانش دادند. سردار شهید محمد حسین یوسف الهی زمانی که متولد شد مادر شهید پدرش را صدا می زند که بیا ببین در اتاق چه خبر است. هنگام ورود پدر شهید به اتاق متوجه روشنایی و عطر و بوی خاصی می شود. پدر شهید بیان می فرمودند هر زمان محمد حسین از جبهه به خانه می آمد در خانه خودش خود به خود به روی او باز می شد. هادی برادر شهید یوسف الهی نیز بیان نموده که نیمه شبی دیدم محمد حسین بیدار است. پرسیدم داداش چرا نخوابیدی؟ من را کنار خودش خواند و گفت: تو جایت را در آن دنیا دیده ای؟ گفتم : مسلم است که ندیده ام. بعد خودش گفت: امشب جایم را در بهشت نشانم دادند. به همین خاطر خواب به چشمانم نمی آید. 🇮🇷مکتب حاج قاسم "استان کرمان" 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
روایتی از زندگی ۴۰ساله همسر گرامی سرلشکر شهید حاج حسین همدانی : یکصد و بیست سارا کنجکاوانه پرسید: چی میشه؟» حسین دیگر نمیخواست زیر بار جواب دادن برود ،با کمی چاشنی شیطنت گفت: «فعلاً شام رو بکشیدکه داره سرد میشه.» سارا دستش آمد که بابا مایل به ادامهٔ صحبت نیست و دنباله حرف را گرفتن ، فایده ای نخواهد داشت. سفره انداختیم و شام را توی یک سکوت پرسؤال خوردیم . یکی دو روز بعد حسین رفت و من که حالا خیلی تنهاتر از قبل بودم از صمیم قلب سپردمش به زینب کبری (س). اوایل هفته ای دو سه مرتبه تماس می گرفت ، صدایش را که میشنیدم زنده میشدم و تا مدتی بار تنهایی از دوشم برداشته میشد. هر بار که تلفن همراهم زنگ میخورد بی ،درنگ چشم میدوختم به صفحه نمایشگر گوشی ام تا بلکه اسم «باباحسین» روی آن نقش بسته باشد بابا حسین را از زبان بچه ها روی گوشی ذخیره کرده بودم اما با تمام وجود احساس میکردم که او نه فقط بابای بچه هایم که پدر و تکیه گاه خودم هم هست. روزهای عجیبی بود تلفن همراهم شده بود همدم همیشگی ام . لحظه ای آن را از خودم جدا نمیکردم نکند او زنگ بزند و متوجه نشوم. بابا حسین بعد از چند هفته تماس هایش کمتر هم شد. 👇👇👇
پای تلویزیون مینشستم و به دقت خبرها را دنبال میکردم اخبار خوبی از سوریه به ویژه دمشق و اطراف آن نمیرسید گزارش ها دلم را می لرزاند دولت قانونی سوریه داشت سقوط میکرد . تحلیل یکی از کارشناسان تلویزیونی این بود که مخالفین در آغاز از یک منطقه کوچک شروع کردند. دولت هوشمندانه با آنها برخورد نکرده و همین تدبیر نادرست به یک آشوب فراگیر تبدیل شده و پای بازیگران خارجی را به سوریه باز کرده است.» اخبار آن شب چیزی در مورد حرم نگفت و فکرم را مشغول کرد چند دقیقه بعد با حسین تماس گرفتم آرام و خونسرد حرف میزد پیدا بود که میخواهد به من روحیه بدهد. من از حرم حضرت زینب و حضرت رقیه میپرسیدم اما او حرف را عوض میکرد و احوال بچه ها را میپرسید یا نهایتاً میگفت به خدا توکل داشته باشید. داشتم خداحافظی میکردم که صدایی مثل زوزه خمپاره از توی گوشی آمد. انگار که صدا را نشنیده باشم صدایم را صاف کردم و گفتم خوش به حالت حسین که رفتی خدمت خانم «حضرت زینب» یکدفعه گفت: «میدونستم دلت اینجاس به خاطر همین میخوام شما، زهرا و سارا بیاید اینجا،انتظار این دعوت ناگهانی و زودرس را نداشتم. ذوق زده و در حالی که داشتم از شدت اشتیاق پر میکشیدم پرسیدم: «کی؟» - «فعلاً» باشید تا یه خونه تو دمشق براتون پیدا کنم. پرسیدم: «وهب» و «مهدی؟ گفت: «نه فقط شما و دو تا دخترا آمدم که بگویم خانه را نزدیک حرم حضرت زینب بگیر که خداحافظی کرد. بلافاصله به سارا .گفتم باور نمی کرد گوشی را برداشت و به زهرا هم خبر داد همان شب زهرا و ،شوهرش امین اعلام آمادگی کردند. هر روز منتظر خبر خوش رفتن به سوریه بودیم روزها به کندی میگذشت و خبر پشت خبر از تشدید بحران و جنگ در سوریه شنیده میشد تا اینکه حسین در تماس با همکارانش توی ،تهران مقدمات سفر را آماده کرد ساکهایمان را بستیم. وهب و مهدی که مثل ما مشتاق سفر به سوریه بودند، برای بدرقه آمدند اما قرار شد خداحافظیها را توی خانه انجام بدهیم و امین که همسرش با ما ،بود آماده شد تا ما را به فرودگاه امام خمینی برساند بعد از نماز صبح از زیر قرآن رد شدیم و از خانه زدیم ،بیرون تا خودمان را به پرواز ساعت ۱۱ صبح تهران - دمشق برسانیم. ⬅️ ادامه دارد .... 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا