🍁💫سـلام دوسـتـان خـوبـم
🌼💫شنبه تون سرشار از لطف خدا
🍁💫و گرمای عشق امید بخش
🌼💫زنــدگــیــتــون
🍁💫آرزو مـیـکـنـم
🌼💫سبد اول هفته تون
🍁💫پرشود از عشق به خدا
🌼💫و پر شود از برکت و روزی فراوان
🍁💫شروع هفته تون پر برکت
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
انسان شناسی ۳۱۱.mp3
11.46M
#انسان_شناسی ۳۱۱
#شهید_صیاد_شیرازی | #استاد_شجاعی
※ آدمای ثروتمند و اشرافی از نگاه ما
با
※ آدمای ثروتمند و اشرافی از نگاه خدا
متفاوتند.
چرا معیارهای ما و خدا باهم متفاوتند؟
چجوری میشه در نگاه خدا، اشرافی و ثروتمند بود؟
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
#خار_و_گل_میخک
از شهید یحیی السنوار
#قسمت_یازدهم
سلام سلام ممنوع الخروج تا اطلاع ثانوی و هر کس تخلف کند، خود را در معرض خطر مرگ قرار می دهد. مادرم به همه گفت فرزندانم امروز مدرسه نیست و بیرون رفتن از خانه برای شما ممنوع است.
و به اتاق دیگر رفت تا مطمئن شود پدربزرگ و پسر عموهایم حسن و ابراهیم از این موضوع خبر دارند یا خیر؟ ما در خانه ماندیم و آنجا را ترک نکردیم و در تمام روز دروازه برایمان بسته بود یکی از ما اگر دم در خانه نزدیک میشد، مادرم فریاد میزد که در را باز نکن وگرنه با چوب دستی لت و کوب ما می کنند.
بارها شنیدیم که رفت و آمد ممنوع است خواهران و برادرانم مجبور شدند داخل خانه بازی کنند و مادرم در این روز (البيصارة برای ما آماده کرد که خوردنی از لوبیا له شده با ملخیه خشک شده میباشد برادران و خواهرانم و دو پسر عمویم می نشستند و کتابهای مدرسه شان میخواندن و من مینشستم به آنها نگاه میکردم آنها که چطور نوشته میکردند. عصر یک بار صدای بلندگوها را ،شنیدیم که بار دیگری منع رفت و آمد را تمدید میکرد و هر کس آن را نقض کند خود را در معرض خطر قرار می دهد.
صبح
که از صدای پدربزرگم در دعاها و دعاهایش نگذشته بود صدای بلندگوها آمد که ساعت پنج ساعت پایان منع آمد و شد را اعلام میکرد مادرم بیدار شده بود همه را برای مدرسه آماده کرد و همه چیز طبق روال پیش رفت. اتفاق جدیدی که در این روز افتاد این است که دلیل منع آمد و شد را که دیروز بود ،فهمیدم شخصی به سمت نیروهای اشغالگر نارنجک دستی پرتاب کرد و منفجر شده بود این باعث زخمی شدن سربازانی شد که در جیپ بودند و شروع به تیراندازی به سمت وی نمودند که مردم بسیاری را زخمی کردند.
ادامه دارد ...
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷بشنودگوش گرگهای کثیف
🌷مملکت مال بچه های علی است
🌷خط پایان عمراسراییل
🌷بسته برپلکهای خامنه ایست
🌷اللهم احفظ قاعدناالخامنه ای
۱۳آبان ماه روز تجلی آزادگی در برابر استکبار و روز استواری ملت ایران در برابر ترفند های جهان غرب و آمریکا است.
باشرکت درراهپیمایی ۱۳ آبان ماه همدردی خودرا بامردم غزه ولبنان اعلام داشته وپشتیبان حزب الله لبنان ومردم مظلوم فلسطین بوده وهستیم.
وعده دیدارما
🔺یکشنبه ۱۳ آبان ماه
🔺ساعت دقیق حرکت: ۹:۲۰
🔺حوزه ام ابیهاسلام الله
🔺پایگاه عقیله بنی هاشم سلام الله
بنیاد/ خیابان دکترحسابی / نبش کوچه ۷
مسجدحضرت زینب سلام الله
📣📣📣📣📣📣📣
لطفاسرساعت حضورداشته باشید.
🧚♂امـشب
✨قبل از خـواب
🧚♂زمـزمـه کـنیم
✨اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ
🧚♂امُـورِنـا خَـیْراً
✨خـداونـدا 🙏
🧚♂آخـر و عاقبت کـارهای
✨مـا را ختم بـه خـیرکـن
🧚♂به امید طلوع آرزوهاتون 🤲
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
#خار_و_گل_میخک
از شهید یحیی السنوار
#قسمت_دوازدهم
فصل سوم
روز جمعه مادرم بهترین لباسهایمان را که از آنچه که از آذوقه به دست آورده بودیم دوباره دوخته بود، به ما پوشاند تا برای دیدن خاله ام به خانه مامایم برود و نامزدی را که به زودی برگزار میشود به او تبریک بگوید سپس ما هفت نفر را با خود برد و ساعتهای طولانی ما را سوار کرد همانطور که از مرزهای کمپ عبور کرده و در یکی از جاده های اصلی راه میرفتیم جایی که هر از گاهی جیپهای نظامی و غیر نظامی با سربازان در آن تردد میکردند. تفنگ هایشان را می کشیدند و به سمت عابران نشانه میرفتند و موترهایشان خیلی آهسته حرکت میکردند مدت زیادی راه رفتیم تا به یک
خانه یی رسیدیم مثل ،ما بلکه بیشتر بتنی و کف آن کاشی کاری شده و دارای برق بود.
برادرم محمود رفت و در را زد دختر مامایم وردة در را برایمان باز کرد و بلافاصله فریاد زد که عمه ام و بچه هایش است، سلام کرد و وارد خانه شدیم که مامایم ،خاله زن مامایم و دختر دومش سعاد برای خوشامدگویی و خوش بیشی از راهرو بیرون آمدند خاله ام سلام کرد و یکی یکی ما را بوسید و مادرم و خواهران و برادرانم به او تبریک گفت ندو در مورد نامزدی که قرار بود به زودی انجام شود و در حالی که ما یکی پس از دیگری مشغول بازی و دویدن بودیم به صحبت
نشستند و قبل از غروب بعد از چندین روز که محمود و حسن از کار در کارخانه عمویم برگشتند به خانه برگشتیم. مادرم که به مامایم گفته بود که به آنها بگویند که روز جمعه بیایند تا مراسم قرآن خاله فتحیه را برگزار کنند. یک بار دیگر مادرم ما را مثل جمعه گذشته آماده کرد بعد از ظهر به خانه مامایم .رفتیم سه موتر با چند زن و مرد آمدند، پیاده شدند و وارد خانه مامایم ،شدند همه بچه ها زمزمه میکردند و به جوانی گندمگون با سبیل نازک اشاره می کردند که این داماد است مردها در تالار خانه نشسته بودند داماد با فس نوعی کلاه سرخ در وسط آنها نشسته بود.
زن ها در یکی از اتاقهای نشسته بودند و ما طعم استراحت را نمیدانستیم این طرف و آن طرف بین اتاق ها و بیرون از خانه میدویدیم و به موترها می چسبیدیم مشغول بازی بودیم مردها با شیخ در حال عقد قرآن همان نامزدی معروف) مشغول بودند و زنها با عروس خاله ام (فتحيه مشغول بودند فراموش نشدنی این است که آن روز بعلاوه (نوعی شرینی) زیاد خوردیم بدون حساب مادرم ترسید که مریض شویم.
و آنها موافقت کردند که عروس را ببرند
پس از گذشت حدود یک ماه در تاریکی شب سکوت و سکون بر خانه های فقیرانه اردوگاه حاکم شد تنها صدایی که به گوش می رسید صدای پارس سگی بود که از دور می آمد یا صدای میومیو پشک در جست و جوی جوجه اش که یکی از پسرها او را گرفته بود تا در خانه شان بزرگ کند
شاید وقتی بزرگ شد موشهایی را میخورد که خواب خانواده را به هم میزدند در کوچه های کوچک و در هم تنیده کمپ، ابوحاتم با وجود مقررات منع رفت و آمد و خطری که ممکن بود پیش بیاید یواشکی مانند گربه ایی با سبکی و چالاکی و آرامش از آن کوچه ها می گذشت و هرگاه نیاز به عبور از گوش های جدید داشت می ایستاد و پنهانی به تماشای دشمن می پرداخت
زمانی که یقین پیدا میکرد که منطقه پاک است به مسیر و راه خود ادامه میداد ابو حاتم مردی بود قد بلند و برازنده با هیکلی قوی ،سرش را با کفیه (شال) میپوشاند و یا دور صورتش میپیچد طوری که فقط چشمهایش نمایان میشود، او در ارتش آزادی بخش فلسطین گروهبان بود در طول روزهای حکومت مصر در نوار غزه او در جنگ 1967 با شجاعت
فراوان جنگید، اما او و چند مرد شجاع در یک نبرد کاملاً شکست خورده چه میتوانستند بکنند؟
ابوحاتم در خیابان ها و کوچه های اردوگاه قدم میزد راه خود را می دانست مدتی می ایستاد و اطراف خود را بررسی می کرد، سپس به سمت پنجره یکی از خانه ها رفت و به طور نامحسوسی به لبه های پنجره کوبید یک ضربه بعد دو ضربه بعد سه ضربه... بله این واقعی است ابویوسف کنار پنجره ایستاد و سرش را به آن نزدیک کرد، با صدایی که به
سختی می شنید زمزمه کرد طارق؟ سپس صدای ابوحاتم پاسخ داد ابوحاتم ابو یوسف در را باز کرد.
ابو حاتم داخل شد، ابویوسف در را بست و یک دیگر خود را در آغوش گرفتند و ابویوسف زیر لب گفت: امکان ندارد!
ادامه دارد ...
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
برای یک زندگی راحت دعا
نکنید.بلکه دعاکنیدکه قدرت
مواجهه بایک زندگی سخت
راداشته باشید..
یاد خدا آرامبخش دلتان 🤲
🍃🌸🇮🇷🌸🍃
بسم الله الرحمن الرحیم
عن الصادق علیهالسلام:
لَو اَدرَکتُهُ لَخَدَمتُهُ اَیَّامَ حَیَاتِی
✳️ مقدمه ترم سوم
کارگاه؛ "سواد مهدوی"
ویژه بانوان خادمیار مهدوی ساکن در منطقه خضر نبی علیهالسلام و مساجد پنجگانه
◀️ جلسه دوم:
عنوان بحث: مقدمات دانستی برای "سبک زندگی منتظرانه ۲"
┄┅═══✼🍃🌺🍃✼═══┅┄
📆 سهشنبه ؛ ۱۵م آبان
⏱ ساعت ۱۶ الی ۱۷:۳۰
🕌 مسجد حضرت زینب علیهاالسلام
شهرک شهید زینالدین. خ دکتر حسابی
بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود استان قم
قرارگاه مردمی خادمیاران مهدوی
🔸🌺🔸--------------
@khademyaran_mahdavi