هدایت شده از سالن مطالعه
KayhanNews759797104121505751153461.pdf
12.92M
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
امروز چهارشنبه
۲۳ آذر ۱۴۰۱
۱۹ جمادیالاول ۱۴۴۴
۱۴ دسامبر ۲۰۲۲
تمام صفحات #روزنامه_کیهان
پیدیاف روزنامههای ایران، وطن امروز، شرق و اعتماد در "سالن مطالعه"
🔸🌺🔸--------------
🖋"سالن مطالعه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
سنگـــر تـخــریـب
محل خودسازی و پروازشان بود
سنـگـــری که فرش را به عرش پیوند می داد.....
ســــلام✋
#صبحتان_شهــــ🌹ــدایی
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
«در خط ولایت و پشتیبان ولایت باشید که چراغ راه است.
✋ نگذارید که دشمن چه از راه جنگ سخت و چه از راه جنگ نرم، دین و کشورتان را از شما بگیرند. توکلتان به خدا و ائمه باشد.»
«شهیدمدافع امنیت مرتضی ابراهیمی»
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
🌹بیرون از سنگر خوابیده بود!!
ممکن بود براثر اصابت خمپارههای دشمن
آسیبی به او برسه ، بیدارش کردم و گفتم
حاجی چرا اینجا خوابیدهای؟!
وقتی بیدار شد
سوالم رو با این قطعه شعر
جواب داد :
گر نگهدار من آن است که میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد...
#شهید_سیدمحمدرضا_دستواره
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
11.47M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وظیفه خودمون را در قبال ظهور بدانیم و کوتاهی نکنیم !!
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
#خداحافظ_سالار
روایتی از زندگی ۴۰ساله همسر گرامی سرلشکر شهید حاج حسین همدانی
#قسمت : هفتاد و هشتم
چشم باز کردم توی بیمارستان زیر سرم بودم. سر چرخاندم پدرم با ،خانمش عمه و چند نفر دیگر بالای
سرم بودند پرسیدم وهب» و مهدی
کجان؟»
پدر گفت: «تو با این حال وروزت فکر وهب و مهدی هستی؟ نگران نباش
پیش افسانه ان
حالم بهتر نشده بود اما به اصرار از بیمارستان مرخص شدم هر روز
چشم به راه بودم که حسین بیاید. آقای فرخی به خانمش گفته بود که آقای همدانی لشکر جدیدی را برای استان گیلان تأسیس کرده و
فرمانده اش ،شده لشکری به نام
قدس.
شاید دلیل نیامدن طولانی این بار
حسین به غیر از جبهه تحویل لشکر انصارالحسین و تأسیس لشکر قدس بوده است با این حرف به خودم
دلداری دادم
تابستان بود پای وهب و مهدی به
خانه
بند نمی شد بچه های هم سن و سال آنها گوش تاگوش کوچه را پر میکردند اما من نمیخواستم که خیلی با آنها دمخور .شوند یکی برایشان با کاغذ رنگی فرفره درست کرد تا بازی کنند. سرفرفره ها با سوزن به یک نی چوبی
متصل بود وقتی میدویدند باد پروانه کاغذی را می چرخاند و بچه ها خوششان می آمد. کم کم خودشان در درست کردن فرفره اوستا شدند از من پول میگرفتند کاغذها را با قیچی به اندازه میبریدند و با سوزن ته گرد و نی، سروته آنها را بند می آوردند برایشان یک چارپایه پلاستیکی تهیه کردم و یک جعبه خالی میوه روی جعبه خالی فرفره ها را می چیدند و روی چارپایه پلاستیکی مینشستند و فرفره میفروختند کارشان حسابی گرفته بود .
👇👇👇
که حسین از جبهه آمد.
از شوق دیدن پدرشان یادشان رفت که جعبه فرفره را با خود به خانه بیاورند حسین با دیدن جعبه فرفره از بچه ها ناراحت شد ولی عکس العملی نشان نداد من که از شوق هیجان زده بودم و خواستم خودم را خونسرد نشان بدهم :گفتم
«مبارکه ان شاء الله.»
با تعجب پرسید: «چی؟»
:گفتم «لشکر جدید فرماندهی جدید
و...)
نگذاشت ادامه بدهم با لحنی که توأم با تواضع و مهربانی بود گفت «فرمانده یعنی چی؟ من یه پاسدار سادهم و البته دربست مخلص
پروانه خانم و بچه هاش.»
و با همان لباس خاکی جبهه که آمده .بود خم شد زانو زد و به مهدی و وهب :گفت بچه ها سوار ،شید الآن
قطار راه میافته جا نمونید
وهب و مهدی سوار شدند حسین چند بار دور ،اتاق با زانو رفت و آمد و با دهنش بوق قطار کشید بچه ها کیف میکردند و من نگاه حسین هم که انگار موتورش گرم شده باشد بچه ها را یه وری خواباند و :گفت قطار» از ریل خارج شد. حالا بپرید پشت کامیون و مثل شوفرها توی دنده ،گذاشت قام قام کرد و منتظر سوار شدن بچه ها نشد روی زانو گاز
داد. وهب و مهدی آویزانش شدند
و
آن قدر چرخیدند تا صدای اذان از
بلندگوی مسجد محل بلند شد.
حسین دست بچه ها را گرفت و به مسجد رفت وقتی برگشت یک
دوچرخه خریده بود که فرمان
خرگوشی داشت، با دو کمکی که وهب و مهدی به زمین نخورند و یک ترک فلزی که با هم سوار شوند
طی یک هفته ای که همدان بود روزها را دو قسمت کرد. نیمروز رابرای جلسه به سپاه همدان میرفت یا مسئولین سپاه را به خانه میآورد و نیمروز را برای سرکشی به اقوام و بردن بچه ها به بیرون خریدها را هم خودش انجام می.داد اگر
میخواست تا میوه فروشی سر کوچه برود، به وهب و مهدی میگفت بچه ها بریم و هب یا مهدی رکاب میزدند و حسین پشت سرشان می.دوید وقتی می آمدند وهب
می:گفت: «امروز بابا یادمون داد که با
دوچرخه نیم رکاب بزنیم یا چطوری از روی پل و جوب رد .شیم فقط میگه تک چرخ نزنید.
حسین ظرف این چند روز به اندازه چند ماه که ،نبود از من و بچه ها دلجویی کرد هرچه از جبهه و کارش
پرسیدم حرفی نزد و من به تردید
افتادم که کسی فرمانده لشکر باشد
چگونه میتواند توی کوچه دنبال
دوچرخه بچه هایش بیفتد و آنها را
هل بدهد.
⬅️ ادامه دارد ....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
✾خاطرات شهدا...
✾سالن بسیار شلوغ بود.
مجروحین آه و ناله می کردند،
هیچ کس آرامش نداشت.
بالاخره یک گوشه ای را پیدا کردیم
و ابراهیم را روی زمین خواباندیم.
پرستارها زخم گردن و پای ابراهیم را پانسمان کردند .
در آن شرایط اعصاب همه به هم ریخته بود، سرو صدای مجروحین بسیار زیاد بود .
ناگهان ابراهیم با صدائی رسا شروع به خواندن کرد!
شعر زیبایی در وصف حضرت زهرا سلام الله علیها خواند
که رمز عملیات هم نام مقدس ایشان بود.
برای چند دقیقه سکوت عجیبی سالن را فرا گرفت!
هیچ مجروحی ناله نمی کرد!
گوئی همه چیز ردیف و مرتب شده بود.
هر طرف که نگاه می کردی آرامش موج می زد!قطرات اشک بود که از چشمان مجروحین و پرستارها جاری می شد، همه آرام شده بودند!
✾ابراهیم همیشه می گفت :بعد از توکل به خدا،توسل به حضرات معصومین مخصوصا حضرت زهرا سلام الله علیها حلال مشکلات است.
✿یا فاطمه الزهرا ادرکنی...
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷