✅ مجموعه جدید خاطرات و محبّت های شهید عباس دانشگر
۱۲
💠 خانم مهدیه مهدوی از استان خوزستان:
...
✍
من يك دختر دهه هشتادی، سرگرم تحصيل و دلخوش به رفاقت با همكلاسی هایم بودم، در زندگی ام يك دغدغه بزرگ داشتم، اون هم پدرم بود که مریضی حادّی داشت. هر چه در توان خانواده بود برای معالجه او هزینه کردیم ولی نتیجه نگرفتیم.
دیگر چشم امیدمان به لطف و کَرم ائمه اطهار علیهم السلام بود.
من از قبل شنیده بودم که اگر به شهدا اعتقاد قلبی داشته باشیم، به خاطر جایگاه بسیار رفیعی که نزد خداوند متعال و ائمه اطهار علیهم السلام دارند؛ واسطه گری می كنند و اگر مصلحت باشد دیر یا زود، مشكل گشايی می كنند. آن زمانی بود که من هنوز اعتقاد راسخی به شهدا نداشتم ولی يك روز به صورت كاملاً اتفاقی در يكي از كانال های فضای مجازی تصوير لبخند يك شهید من را مجذوب خودش کرد و چهره معنوی اش به من امید داد.
بعد از آن چند باری تصویر شهید را دیدم. تصويرش در ذهنم نقش بست. برای من سؤال بود که چرا تصوير اين شهيد مرتب جلوی چشمانم ظاهر می شود؟
تا اينكه خواب عجيبی دیدم. در عالم رؤيا دیدم که روی صفحه گوشی ام عکس همان شهید است و من این تصویر رو به دوستان و آشنايان نشان می دهم و شهيد را معرفی می كنم.
بعد از بيدار شدن، در ذهنم خوابی كه ديده بودم را مرور می كردم ولی هر چه فکر کردم نام شهید یادم نيامد. خدايا «دانشمند» بود «دانشسر» بود. «دانشور» بود. بالاخره در فضای مجازی جستجو کردم شهید «دانشمند» كه تصوير شهید عباس دانشگر رو ديدم و شناختم.
از اون روز به بعد، زندگی نامه شهید و محبت های شهيد به افراد مختلف را جستجو کردم و با مطالعه آن ها علاقه ام به شهيد دانشگر بيشتر شد.
درباره رفاقتِ با شهدا خونده بودم ولی خجالت می كشيدم با شهدا حرف بزنم.
آخر با این همه گناه چطوری با شهدا حرف می زدم. شهدا پاک و زلال اند ولی من اينطور نبودم.
هر روز بیشتر درباره شهید می خواندم و با شهید مأنوس تر می شدم ولی جرأت حرف زدن با شهيد را نداشتم.
چند ماه گذشت، قبل از اینکه با کانال هایی که مطالب آن ها درباره شهدا بود آشنا بشوم، فکر می کردم که شهدای مدافع حرم فقط به خاطر پول حاضر شدند به سوريه بروند و از مقام شهدا پیش خدا و ائمه اطهار عليهم السلام غافل بودم.
با خودم گفتم: پس چرا از شهيد نمی خواهی كه برای حل مشكل پدرت كاری بكند! تو که از محبت شهيد دانشگر به دوستانش خبر داری!
این شد که يك شب با شهید عباس حرف زدم. گفتم گويا تعبير خواب من اينست که تو می خواهی من شما را به ديگران معرفی کنم؟
چَشم من قول می دهم اين كار را انجام بدهم.
دو روزی در فکر بودم كه چطور به قولی كه به شهيد دادم عمل بكنم.
با خودم قرار گذاشتم از دوستان ام شروع کنم. اما يك ترسی در دلم بود. خیلی با خودم حرف زدم تا خودم را راضی کردم؛ ولی واکنش دوستانم را نمی توانستم پيش بينی بكنم.
بالاخره خودم رو راضی کردم و بسم الله گفتم و شروع كردم. تصوير شهید رو با یکی از خاطرات اش در فضای مجازی برای آن ها فرستادم. ولی دوستانم هيچ واكنشی نشان ندادند.
مدتی گذشت، خیلی به رفيق شهيدم عباس دانشگر التماس کردم و دعا و قرآن خواندم تا به خوابم بیاید. یك شب از ته دلم برای شهید صد صلوات فرستادم. با هر صلواتی اشک می ریختم و دلم حسابی شكست و با شهيد با سوز و گداز حرف زدم. به دلم افتاد که امشب شهيد به خوابم می آيد.
خدا رو شکر همان شب شهید به خوابم آمد. در عالم رؤيا ديدم من و پدرم با شهید در هیئتی هستیم و همه عزاداری می كنيم. انگار همه چيز واقعی بود. چقدر شهيد عباس دانشگر در لباس عزای حضرت سيد الشهدا(ع) نورانی بود.
از خواب بيدار شدم. اما حضور شهید با همان نورانيت را کنار خودم حس می کردم. رفتم آب خوردم. احساس کردم که با حضورش به من آرامش می دهد.
بعد از همان خواب بود كه خدا رو شکر پدرم روز به روز بهتر شد. به مرور زمان حالش خوبِ خوب شد و من این اتفاق را اول از لطف خدا، بعد عنايت اهل بیت عليهم السلام و شهدا می دانم.
الحمدالله به برکتِ رفاقت با شهید بعد از مدتی مشکل بیماری پدرم برطرف شد و تحوّلی در زندگی ما ایجاد شد و از همه مهمتر گویا شهید جزئی از اعضای خانواده ما شد و من صاحب یک برادر شهید و رفیقِ آسمانی شدم.
بعد از آن اتفاق خوب در زندگی مان، در معرفی راه شهدا مصمم تر شدم. حالا شده بودم سفير شهدا.
در این راه، بارها از طرف دوستانم مورد اذیّت قرار گرفتم ولی یك چیزی تو وجودم می گفت پا پس نکشم و در معرفی شهدا کوتاهی نکنم.
📗
نویسنده: مصطفی مطهری نژاد
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
...خدا را شکر کردم که افتخار پیدا کردم تا با بازیگری در نقش شهید عباس دانشگر، یاد شهید را در اذهان زنده کنم.
چند روزی بهجای عباس در فیلم «مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد» ایفای نقش کردم.
روز چهارم ضبط مستند، به دانشگاه امام حسین علیهالسلام در تهران رفتیم. یکی از آرزوهایم رفتن به دانشگاه امام حسین علیهالسلام بود که به لطف خدا و عنایت شهید توانستم بروم و با فضای این دانشگاه بیشتر آشنا شوم.
در دانشگاه امام حسین علیهالسلام، دیدار با سردار اباذری و همکاران شهید و دانشجویان دانشگاه برایم جذاب بود. هر روز خیلی از دانشجوها مشتاق بودند که من را ببینند. از من دربارهی شهید عباس سؤال میکردند و میگفتند: «شما در همدان و شهید در سمنان؟! چطور شد که شما را انتخاب کردند؟» به شوخی میگفتند: «انشاءالله خودت هم مثل عباس، شهید بشوی.» از همه مهمتر، سردار اباذری میگفت: «با دیدن تو یاد عباس افتادم که چقدر در این دفتر زحمت کشید.»
از آنچه که بر من میگذشت در حیرت بودم، انگار همه را در خواب میدیدم. من که تا چند روز پیش در شهر خودم همدان زندگی عادی خودم را میکردم؛ حالا در دانشگاه امام حسین علیهالسلام همه به چشم دوست و همکار شهیدشان به من نگاه میکردند. باور لحظات برایم سنگین بود، ولی میدانم هر چه بود، لطف خداوند متعال بود که اینگونه به من عزت داده بود.
...
#ادامه_دارد
📗
نویسنده: مصطفی مطهری نژاد
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
.
✅ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۱۴
💠 ادامه خاطره آقای امید یوسفی از استان همدان
...
✍
بسیاری از دوستان عباس با دیدن من، به گرمی از من استقبال کردند و از خاطرات خوش آن سالها گفتند. از شیطنتهای عباس در خوابگاه، تا خوشرویی او در دفتر جانشین فرماندهی دانشگاه امام حسین (علیهالسلام)، همهٔ این خاطرات برایشان زنده شده بود.
حضور من در نقش شهید، به قول دانشپژوهان دانشگاه، باعث شده بود تا عباس دوباره در دانشگاه حیات تازهای پیدا کند. بعضی از همکاران شهید با خوشحالیِ همراه با حزن و اندوه به من نگاه میکردند؛ حسرت عجیبی در نگاهشان دیده میشد.
متوجه شدم که رفتارها و محبتها و برخوردهای عباس در دل همکاران او جا باز کرده و از صمیم قلب او را دوست دارند.
انجام بعضی حرکتهای آمادگی جسمانی، کار سختی بود؛ مثلاً داخل قنات رفتنِ شهید. همین که چنین کاری را توانسته بود انجام دهد، کار عجیب و جالبی بود.
من در آن ایام فهمیدم که شهید شدن فقط اسلحه دست گرفتن نیست، بلکه با انجام رفتارهای زندگی بود که عباس توانسته بود هم مثل شهدا زندگی کند و هم محبوب شود و افراد زیادی را جذب شخصیت خودش بکند؛ مثل من که در زمان فیلمبرداری به واسطهٔ او، دوستان زیادی پیدا کردم.
در تمرینات نظامی و راپل از شهید کمک خواستم تا بتوانم راحتتر نقش او را بازی کنم و واقعاً عباس کمک عجیبی در این زمینه به من کرد.
در آخر فهمیدم این لباس سبز پاسداری واقعاً حرمت دارد که در این لحظات، آن را به تن کردهام و در جای عباس قرار گرفتهام. به خودم قول دادم که مثل شهید زندگی کنم و مثل او یک پاسدار شوم و حتماً راهش را ادامه دهم تا مسیرش را در دانشگاه زنده نگه دارم.
من که چند روز قبل از شروع فیلمبرداری، موقع رفتن به زادگاه شهید دانشگر در شهر سمنان، در این فکر بودم که آیا میتوانم در نقش شهید بازی کنم؟ آن هم بازی در نقش یک شهید شاخص! آن روز در دلم غوغایی بود بین بیم و امید. حالا پس از بازگشت از این سفر معنوی، حال و هوای روحیام تغییر کرده بود و تا مدتها ادامه داشت.
در شهر خودم همدان، از فرط خوشحالیِ اتفاقات روزهایی که بر من گذشت، گاهی اشک از چشمانم سرازیر میشد. با خود میگفتم: «بعضی وقتها خداوند به بندگانش نظر لطف خاصی میکند. آنقدر آن لطف پر ارزش و سنگین است که قبل از آن باورش سخت است و خداوند اینگونه ما انسانها را دوست دارد و دست هدایتش بالای سر ماست.»
آرزو دارم همهٔ نوجوانان و جوانان با این شهید رفیق شوند تا بتوانند مسیر درست زندگیشان را پیدا کنند.
(انشاءالله فیلم مستند "مشترک موردنظر در دسترس نمیباشد" در آینده از سیمای مرکز سمنان پخش میشود و پس از آن در کانال بارگذاری میگردد)
📗
نویسنده: مصطفی مطهرینژاد
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
.
✅ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۱۵
💠 خانم سلیمی از استان فارس:
...
✍
من تجربه انتخاب یک شهید بهعنوان برادر و رفیقِ شهید را نداشتم؛ نمیدانستم تا این اندازه مفهوم «شهدا زندهاند» را میتوانم در زندگیام احساس کنم.
در فضای مجازی تصویر زیبای شهید عباس دانشگر را دیدم و مجذوب لبخند زیبا و معنویاش شدم و این آغازی شد تا دنبال آشنایی با این شهید بروم.
البته زندگینامه و وصیتنامه پر محتوا و عمیق این شهید ۲۳ساله، بیشتر من را جذب شخصیت او کرد.
آنجا که در وصیتنامهاش نوشته بود: «من سکون را دوست ندارم، عادت به سکون بلای بزرگ پیروان حق است» حسابی من را در فکر فرو برد و به اُفق دید وسیع شهید پِی بردم؛ به همین دلیل در فضای مجازی جستجو کردم تا با کتابهای شهید آشنا شدم (کتاب لبخندی به رنگ شهادت، آخرین نماز در حلب، تأثیر نگاه شهید، راستی دردهایم کو و کتاب رفیق شهیدم مرا متحول کرد)
با ارتباط تلفنی و از طریق پیامک برای خرید کتاب از انتشارات شهید کاظمی در شهر مقدس قم اقدام کردم تا کتاب «آخرین نماز در حلب» برایم ارسال شد و مطالعه این کتاب نقطه عطف زندگی من شد.
روز اولی که این کتاب به دستم رسید، یک دور آن را مطالعه کردم؛ اما آنقدر برایم جذاب بود که دوباره خواندن کتاب را از سر گرفتم.
وقتی کتاب را ورق میزدم بیشتر جذب شخصیت این شهید عزیز می شدم و به یاد جملهٔ سردار سلیمانی افتادم که فرموده بودند: «هر کدام از شما یک شهید را دوست خود بگیرد و سیره عملی و سبک زندگی او را به کار ببندید و ببینید چطور رنگ و بوی شهدا را به خود میگیرید و خدا به شما عنایت میکند.» این شد که من هم شهید عباس دانشگر را بهعنوان دوستِ شهیدم انتخاب کردم.
آشنایی با شهید عباس بهتدریج زندگیام را متحول کرد؛ البته دعای خیر پدر و مادرم بیتأثیر نبود.
مدتی که گذشت، شهید دانشگر را نهتنها بهعنوان دوستِ شهیدم، بلکه مثل برادر خودم میدانستم و از آن به بعد شهید را «داداش عباس» صدا میزدم.
"با الگو قرار دادن داداش عباس، من که در ارتباطم باخدا و خواندن نماز اول وقت خیلی اهل دقت نبودم، طور دیگری باخدا مأنوس شدم."
رفتارم با اطرافیانم رفتهرفته تغییر کرد. نوع رفتارم با پدر و مادرم بهمراتب بهتر از قبل شد، انگار تازه فهمیده بودم که چطور باید فرزند بهتری باشم و احترام آنها را آن گونه که خدا دوست دارد، حفظ کنم.
یکی از برجستگیهای این شهید، برنامه هفتگی جالب او بود که من چندین بار آن را خواندم و تصمیم گرفتم تا جایی که میتوانم به این برنامه عمل بکنم.
برنامه این شهید در زندگیاش به من آموخت که باید در زندگیام اهل نظم و برنامهریزی باشم و چقدر بهتر و زیباتر میتوانم زندگی کنم.
در نهایت، این همه تغییر و احساس خوب باعث شد که تصمیم گرفتم رفیقِ شهیدم را به دوستان و آشنایان معرفی کنم تا آنها هم داداش عباس را سرمشق زندگی خودشان قرار بدهند و از شهید کمک بگیرند تا از آنان هم دستگیری کند و زندگی آنها را مثل زندگی من متحول کند.
بعد از آن، شب و روز در فکر بودم که از چه راهی میتوانم دوستانم را با شهید آشنا کنم.
تصمیم مهمی گرفتم: "خرید کتاب شهید و هدیه آن به دیگران"
با چند نفر از نزدیکانم صحبت کردم. هر کدام، مبلغی را برای خرید کتاب کمک کردند و من هم تمام پساندازم را برای خرید کتاب اختصاص دادم.
خدا رو شکر شمارهتلفن پدر شهید به دستم رسید و بعد از تماس با ایشان متوجه شدم که خیلیها مثل من در سراسر کشور و حتی خارج از کشور داداش عباس را بهعنوان رفیقِ شهیدشان انتخاب کردهاند و افراد زیادی از شهید محبت دیدهاند و شهید هدایتگر زندگی آنان شده است.
پدر شهید وقتی از نیّت خیر من آگاه شدند؛ راهنمایی لازم را نمودند.
به لطف خدا توانستم ۱۰۰ جلد کتاب آخرین نماز در حلب را از انتشارت شهید کاظمی با تخفیف ویژهای خریداری کنم.
...
#ادامه_دارد
📗
نویسنده: مصطفی مطهرینژاد
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
.
✅ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۱۶
💠 ادامه خاطره خانم سلیمی از استان فارس:
...
✍
بعد از آشنایی بیشترم با شهید عباس از طریق مطالعه کتاب که مسیر زندگیام را به سمت نور هدایت کرد و هدیه کتاب به دوستانم بهصورت هدیه در گردش؛ آنها هم با خواندن کتاب، تحتتأثیر قرار گرفتند و تصمیم گرفتند سبک زندگی خود را تغییر دهند.
به لطف خدا بعد از مدتی در برخوردهایی که با آنان داشتم، متوجه شدم بعضی از آنها داداش عباس رو بهعنوان رفیقِ شهید خودشان انتخاب کردند و از خواندن نماز اول وقت شهید و شجاعت او برایم تعریف میکردند؛ وقتی در مسجد حاضر میشدم، حضور پر رنگ آنان را در مسجد در اثر آشنایی با شهید میدیدم و این برایم شگفتآور بود.
بعد از این همه اتفاقات خوب، با چشمانی پر از اشک شوق، سجده شکر به جا آوردم که خداوند متعال به من توفیق داد تا در این فضای مسموم و پر از شبهات که دشمن باورهای اعتقادی جوانان ما را خدشهدار کرده است، چراغ هدایت شهدا را در دل جوانان روشن کنم. احساس میکردم در جهاد تبیین قدم کوچکی برداشتهام و این برای من دستاورد ارزشمندی بود.
هدیه کتاب «آخرین نماز در حلب» به دوستانم برکات زیادی داشت و نتیجه عالی گرفتم و این نشاندهنده تأثیر مثبت حضور شهید در زندگی آنان بود.
گویی شهید مثل چراغ روشنی در زندگی آنان میدرخشید و من هم هر روز بیشتر از قبل حضور شهید و برکت وجود او را در زندگیام احساس میکردم.
در این حال و هوا بودم که جوانی بسیجی و ولایی به خواستگاریام آمد؛ انسان متدین و شریفی به نظر میرسید.
با تحقیق و بررسی دقیق خودم و خانواده و با شناختی که از ایشان و خانوادهاش پیدا کردیم؛ با توکل به خدا و اجازه پدر و مادرم قبول کردم که با ایشان ازدواج کنم.
در جلسات آشناییمان تا حد امکان از شهید عباس گفتم و اثرات حضور او را در زندگیام توضیح دادم و از برکات معرفی این شهید به دیگران برایش تعریف کردم.
در بین صحبتهایمان، متوجه شدم که رفیق شهید ایشان هم عباس دانشگر است! بهقدری خوشحال شدم که انگار همه دنیا را به من دادهاند.
انگار خدا از قبل اتفاقات آینده زندگیام را این گونه رقم زده بود که بعد از آشنایی با شهید، همسرم هم عاشق شهدا باشد و از بین این همه شهید، او هم داداش عباس را بهعنوان رفیق شهیدش انتخاب کرده باشد.
با این اتفاق، حضور شهید در زندگیام پررنگتر از قبل شد و شکرگزار خدا بودم که شروع زندگیمان با حضور یک شهید همراه شده است تا در ابعاد مختلف، از این شهید و دیگر شهدا الگو بگیریم و زندگیمان رنگ خدایی بگیرد.
در فکر بودم که یک کار بزرگ فرهنگی به نیّت شهید در شهرمان (آباده استان فارس) انجام دهم تا شهید را به افراد بیشتری معرفی کنم. گاهی تصمیمی میگرفتم بعد متوجه میشدم که هزینه آن در توان من نیست.
مدتها ذهنم درگیر پیداکردن راهی بود که کار ماندگار و اثربخش در شهرمان داشته باشیم.
...
#ادامه_دارد
📗
نویسنده: مصطفی مطهرینژاد
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
.
✅ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۱۷
💠 ادامه خاطره خانم سلیمی از استان فارس:
...
✍
به لطف خدا، یک شب ایدهای نوآورانه به ذهنم رسید. در جلسات قبل از ازدواج، توافق کردیم مهریهام ۱۴ سکه بهار آزادی باشد؛ اما من خواستهای معنوی داشتم. این کار باعث میشد زندگی مشترکمان رنگ و بوی شهدا بگیرد و خداوند و ائمه اطهار (علیهمالسلام) ما را بیشتر مورد عنایت قرار دهند.
به همسرم گفتم خواسته و شرط من این است که بعد از ازدواجمان ۱۱۰ جلد کتاب «آخرین نماز در حلب» را بخرید تا به خانوادهها هدیه بدهم تا مطالعه این کتاب در زندگی آنها تأثیر معنوی بگذارد.
خدا رو شکر همسرم با این پیشنهاد موافقت کرد و این شرط در سند ازدواج اینگونه قید شد:
«ضمن عقد نکاح زوجه شرط کرد که زوج تا پنج سال آینده با هزینه خود نسبت به خرید یکصد و ده جلد کتاب آخرین نماز در حلب اقدام نماید و جهت ترویج فرهنگ نورانی نماز بین جوانان و نوجوانان توزیع کند که زوج این شرط را قبول کرد.»
مطمئن بودم که با هدیهدادن این کتابها بهصورت هدیه در گردش، فرهنگ ایثار و شهادت در جامعه گسترش پیدا میکند و بسیاری با شهید آشنا میشوند.
از خداوند میخواهم که همه جوانان مانند من و همسرم، زندگیشان را به شهدا پیوند بزنند تا لطف خدا و عنایت اهلبیت (علیهمالسلام) و عنایت شهدا شامل حال زندگیشان بشود؛ زیرا آشنایی با شهید زندگی مرا متحول کرد و شهید همیشه دستم را گرفته است.
پس از این اتفاق، خانواده شهید دانشگر متوجه کار ارزشمندم شدند و تصمیم گرفتند از من تقدیر کنند. خانواده شهید هدیهای را برای دفتر امامجمعه محترم شهرمان فرستادند تا در مصلی نمازجمعه به من اهدا شود.
امامجمعه محترم حجتالاسلاموالمسلمین حاجآقا دانا (دامتبرکاته) در روز جمعه اول تیرماه سال ۱۴۰۳ در سخنرانی خود به این اقدام اشاره کردند و این طور بیان داشتند:
شهید عباس دانشگر یکی از شهدای والامقام است و کتاب «آخرین نماز در حلب» خاطرات و زندگی ایشان را به تصویر میکشد.
یکی از اهالی شهرستان ما کار زیبایی کردند، مدتی پیش، صد و ده جلد از این کتاب را بهعنوان بخشی از مهریه خودشان در زمان ازدواج قرار دادند و این کتابها را برای گسترش فرهنگ جهاد و مقاومت و فرهنگ ایثار و شهادت به ۱۱۰ جوان هدیه کردند.
لذا قرار شد جهت تقدیر از ایشان هدیهای که از طرف پدر شهید فرستاده شده است در نمازجمعه به این زوج جوان اهدا شود.
در نهایت، در مصلی نمازجمعه، هدیه با ارزش خانواده شهید توسط امامجمعه و نماینده محترم مجلس خبرگان در استان فارس به پدر عزیزم به نمایندگی از من اهدا شد.
📗
نویسنده: مصطفی مطهرینژاد
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۱۸
💠 خانم حسنزاده از استان خراسان شمالی:
...
✍
آبانماه سال ۱۴۰۲ بود که خبردار شدم قرار است روز دانشآموز همراه با دانشجویان به دیدار مقام معظم رهبری، حضرت آیتالله خامنهای برویم.
باور نمیکردم، انگار تمام آرزوهایم یکجا برآورده شده بود.
بعد از چند روز انتظار شیرین، الحمدلله روز موعود فرارسید. با دوستانم از استان خراسان شمالی رهسپار تهران شدیم تا به دیدار رهبری عزیزمان برویم. چه زیبا و باشکوه بود حضور در جمع عاشقانی که از دور و نزدیک خود را برای دیدن رهبری معظم به حسینیه امام خمینی (ره) رسانده بودند.
دیدار رهبر انقلاب، یعنی یکدنیا هیجان مثبت که در وجودت فوران میکند. آن روز بهترین روز عمرم بود.
هنگام بازگشت به دلم افتاد پیشنهاد زیارت مزار مطهر شهدا در بهشتزهرا را بدهم! ولی بهخاطر دوری راه و معطّلی، مورد قبول واقع نشد...
"من با دو نفر از دوستان صمیمیام که دلهایمان شهدایی بود، تصمیم گرفتیم بهجای بهشتزهرا، به زیارت مزار مطهر شهید عباس دانشگر که در مسیر راهمان بود، برویم."
انگار تقدیر این بود که به دیدار شهیدی برویم که همین چند وقت پیش، یکی از دوستان، مرا با او آشنا کرده بود و خدا هم به من توفیق داد تا بعد از انتخابش بهعنوان رفیقِ شهیدم، او را به دوستان صمیمیام معرفی کنم؛ حالا عاشقش شده بودیم.
خدا رو شکر رضایت مسئول کاروان را گرفتیم.
در ورودی شهر سمنان از اشتیاق، داخل اتوبوس ایستاده بودم و به روبرویم نگاه میکردم. با راهنمایی تلفنی آن دوستم که شهید را به من معرفی کرده بود، مسیر را ادامه دادیم تا در خیابان امام حسین علیهالسلام، راه مزار شهدا را پیدا کردیم.
ساعت حدود ۱۰ شب بود که به امام زاده علیاشرف علیهالسلام رسیدیم.
امام زادهای زیبا، با دو گلدسته فیروزهای و گنبدی چشمنواز از دور پیدا بود، گلدستههای فیروزهای امام زاده همچون دو شمع روشن، قلبهایمان را روشن میکرد... اما تا رسیدیم، با درِ بسته امامزاده روبرو شدیم.
با دوستانم سریع رفتیم پایین و به سمت درِ امامزاده حرکت کردیم.
با نگاهی خیره به درِ بسته امامزاده، اشک از چشمانمان جاری شد...
از اینکه توفیق زیارت مزار شهید را نداریم، حسابی ناراحت شدیم.
دقایقی بعد صدایمان زدند تا شام بخوریم؛ ولی ما همان جا ایستادیم. من و دوستانم تصمیم گرفتیم شاممان را دیرتر بخوریم و از فرصت استفاده کنیم و حرفهای دلمان را با شهید بزنیم.
دستهایمان را به شبکههای در، گره زدیم و خیره به مزار شهید، اشکریزان زیارت عاشورا خواندیم...
روضه کوتاهی هم گوش کردیم. زیر لب حرفهایی را به شهید میگفتیم؛ ولی نقطه مشترک حرفهایمان این بود که «ما لایق نبودیم و عباسِ شهید ما را نطلبید» حس آن را داشتیم که انگار شهدا آن طرف هستند و ما دستمان به شهدا نمیرسد...
انگار از شهدا جامانده بودیم.
در آن هیاهو و احساس ناامیدی بودیم که متوجه توقف ماشینِ شخصی ناشناس شدیم. یکی بلند گفت: مسئول امام زاده آمده و کلید را آورده است. باورمان نمیشد؛ آمدند و در را باز کردند، با کمی فاصله جلوی در ایستاده بودیم و من با باز شدن در، بیاختیار تا مزار شهید دویدم. خودم را روی مزار شهید انداختم و درحالیکه اشک میریختم؛ روی مزار مطهر شهید سجده کردم.
تصویر شهید دانشگر بالا سمت راست، روی دیوار نصب بود و شهید با لبخندش به ما نگاه میکرد.
بعد از چند دقیقه مسئول کاروان آمد و گفت: مژده، خبر مهمی برایتان آوردم؟
مشتاق شنیدن بودیم و حسابی گوشهایمان را تیز کرده بودیم که چه خبر شده است!
مسئول کاروان گفت: «یکی از زائرین امام زاده گفت که عموی شهید خبردار شده و رفت تا پدر شهید را بیاورد»
نمیتوانستیم باور کنیم... آقای دانشگر...!
دقایقی بعد پدر شهید سر مزار حضور پیدا کرد و ما همگی دور ایشان حلقه زدیم و خاطرات عباسِ شهید را شنیدیم.
شهدا حسابی برایمان سنگ تمام گذاشته بودند. اگر توفیق حضور در بهشتزهرا را پیدا نکردیم، اما بهشت دیگری از شهدا روزیمان شده بود.
آن شب رؤیاییترین شب زندگیام بود که به واقعیت پیوست.
میدانم که اینها همه لطف خدا بود و عنایت حضرت زهرا سلاماللهعلیها، به برکت نگاه شهید...
من تابهحال محبت شهید دانشگر را از نزدیک حس نکرده بودم، شهید دانشگر، شهیدی که حق رفاقت را به جا میآورد، شهیدِ اتفاقهای قشنگ.
آن شب، شب پر برکتی بود، یک اتوبوس حدود پنجاه نفر بودیم. به همه عکس شهید، که یک طرف آن دستورالعمل عبادی شهید بود، داده شد و چند جلد کتاب شهید به جمع ما هدیه گردید. از همه مهمتر بعضی از همراهان که شهید را نمیشناختند، آن شب با شهید آشنا شدند.
در مسیر برگشت از سمنان تا مقصد، بیشتر از سیره زندگی شهید حرف زدیم.
📗
نویسنده: مصطفی مطهرینژاد
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
| مجموعه جدید خاطرات و محبتهای
شهید عباس دانشگر🌱
۲۱
💠 آقای مهدوی از شهر میبد یزد:
در میان هیاهوی دنیای مجازی، ناگهان بارقهای از نور از جنس آسمانی بر قلبم تابید. آن زمانی بود که نگاهم به چهرهی آرام و مهربانی که لبخند ملیحی بر لب داشت و با تمام وجود نگاهم میکرد، دوخته شد؛ کنجکاو شدم که صاحب این عکس چه کسی است. با یک جستجوی ساده آنقدر مطلب و محتوا و کلیپ دربارهاش پیدا کردم که تا مدتها مرا مشغول خودش کرد. حالا شهید عباس دانشگر شده بود علت حضور من در فضای مجازی و مرتب سعی میکردم بیشتر او را بشناسم. نمیدانستم این شهید بزرگوار قرار است چه نقشی در زندگیام ایفا کند.
بعد از آشنایی با شهید دانشگر، احساس کردم که گمشدهام را پیدا کردهام. او نهتنها یک شهید، بلکه یک دوست، یک برادر و یک الگوی تمامعیار برای من بود. تأثیر او بر زندگی من آنقدر عمیق بود که حتی تصورش را هم نمیکردم. انگار رفیق گمشدهای که سالها او را گم کرده بودم، پیدا کردم. رفیقی همسنوسال خودم.
وقتی متوجه شدم جوانان زیادی او را برادر شهید خود صدا میزنند و تعداد زیادی عباس دانشگر را بهعنوان دوست شهید یا رفیق آسمانی خود انتخاب کردهاند، فهمیدم من تنها نیستم که او را انتخاب کردهام.
وقتی فهمیدم که برادر شهیدم تو رفاقت برای بقیه کم نگذاشته و حسابی هوای آنها را داشته، من هم تو گیر و دارهای مشکلات زندگی، او را نزد خداوند متعال و ائمه اطهار (علیه السلام) واسطه قرار دادم تا کمکم کند. عباس هم الحق و الانصاف مثل برادر هوای من را داشت و در گیرودار انبوهی از مشکلات و سختیهای زندگی همراه من شد. به درد دل من گوش میداد و من فهمیدم که باید حق رفاقتمان را به جا آورم و بخشی از کارهای خیرم را به نیابت از او انجام دهم.
بعد از آن، تحولاتی را در زندگی خودم احساس کردم که همه را به برکت رفاقت با او میدانم. شروع به مطالعه کتابهای خاطرات شهید نمودم، نمازم را اول وقت میخواندم و سعی میکردم در کارهای خیر شرکت کنم. احساس میکردم که اعتماد به نفسم بیشتر شده، روابطم با دیگران بهبود یافته و انگیزهام برای رسیدن به اهدافم چندبرابر شده است. بهتر است بگویم مسیر زندگی من بعد از رفاقت با عباس بهطورکلی تغییر کرد. مگر نمیگویند رفقا بهخاطر مجالستشان با هم رویهم اثر میگذارند، عباس هم حسابی من را تحتتأثیر خودش قرار داده بود.
مدتها بود که به فکر ازدواج بودم و چندین دفعه رفته بودیم خواستگاری اما هر دفعه به یک دلیلی نمیشد که نمیشد. این موضوع کمی برایم آزاردهنده بود، اما نمیخواستم ناامید شوم. همیشه به خودم میگفتم که حتماً حکمتی در این تأخیر هست. تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم با شهید عباس دانشگر درد دل کنم. رفتم جلوی عکسش نشستم و گفتم: «عباس جان، میدانم که صدای من را میشنوی. تو که اینقدر هوای بقیه را داری، یه نگاهی هم به من بنداز. من هم میخواهم مثل تو ازدواج کنم، اما هر چه تلاش میکنم، نمیشه، یه کمکی بهم بکن.»
خدا رو شکر درد دلم با رفیق شهیدم و توسل به ائمه اطهار بالاخره جواب داد و منجر به ازدواج من با خانمی باایمان و انقلابی شد. همانی که در ذهنم دنبالش بودم.
قبولی در آزمون استخدامی هم به برکت کمک شهید در زندگیام بود.
حالا دیگر حضورش در زندگیام مثل کسی است که دستم را می گیرد و راه را به من نشان می دهد، چرا که هر موقع در زندگی به مشکلی برمیخورم از او میخواهم که کمکم کند و به لطف خدا جواب هم میگیرم.
انشاءالله همینجوری که تو این دنیا با هم رفیق هستیم، آن دنیا هم رفاقتمان ادامه پیدا کند. ولی آنچه که در این مدت درک کردم این بود که اگر میخواهم رفاقتمان ادامه پیدا کند باید مسیر فکری و روش و منش شهید را در زندگی خودم پیاده کنم.
حالا دیگر شهید دانشگر نهتنها یک شهید، بلکه یک رفیق آسمانی برای من است. او به من نشان داد که عشق حقیقی، عشق به خدا و اهلبیت (علیه السلام) است و رفاقت واقعی، رفاقت با شهدا. امیدوارم که این رفاقت تا ابد ادامه داشته باشد و من بتوانم با پیروی از راه و منش او، دِین خود را به این رفاقت ادا کنم.
نویسنده: مصطفی مطهرینژاد |✍🏼🌿
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
| @kanoon_shahiddaneshgar |
| مجموعه جدید خاطرات و محبتهای
شهید عباس دانشگر🌱
۲۲
💠 آقای کیپور از شهر تهران:
در زمان برگزاری یادواره شهدا در گلزار شهدای شهرک ولایت تهران، جایی که یادآور مردان خدا بود، با شهید عباس دانشگر آشنا شدم و کتابهایش، "آخرین نماز در حلب" و "لبخندی به رنگ شهادت"، مرا به دنیای دیگری برد. دنیایی از ایثار، ایمان و عشق به خدا.
یک شب، در فضای مجازی، سخنرانی استاد رائفیپور را گوش میکردم. استاد از ویژگیهای شهیدی میگفت که کتابهایش را تازه خوانده بودم؛ شهید عباس دانشگر.
سخنان استاد باعث شد که آتش عشق به شهید در دلم شعلهور شود. آنجا که میگفت:
« به سمنان رفتم، به خانه شهید. پدر شهید، دفتر سررسید او را آورد. برنامهی زندگیاش را که دیدم، شوکه شدم. گریه کردم. »
استاد میگفت: «دانشگاه امام حسین (علیهالسلام) سال اول دانشجوییاش بود. ما را دعوت کرد سخنرانی. رفتیم دفتر نشستیم. از من پرسید چهکار کنم؟ گفتم روزی یک صفحه قرآن با تفسیر بخوان.
دیدم تو برنامهاش بود. گریهام گرفت. گفتم عجب، ما مدعیان صف اول بودیم، از آخر مجلس شهدا را چیدند. ما حرفش را زدیم، او عمل کرد.»
صحبتهای استاد را که شنیدم، فهمیدم نتیجه عمل به برنامه منظم عبادی چقدر میتواند مؤثر باشد؛ این شد که عشق و ارادتم به شهید دوچندان شد و عباس شد رفیق شهیدم.
با تحقیق بیشتر درباره شهید و خواندن دستنوشتهها و برنامه عبادی روزانهاش، هر روز علاقهام به او بیشتر میشد. بیقراری دیدارش، مرا از تهران به زیارت مزارش در امامزاده علیاشرف علیهالسلام کشاند. روزهایی که از عصر تا شب در جوار شهید بودم، از بهترین روزها و شبهای عمرم بود.
اولینبار وقتی به مزار شهید رسیدم، حسی عجیب وجودم را فراگرفت. انگار عباس همان جا حاضر بود. سکوت مزار با هیاهوی درونیام در تضاد بود. دلم میخواست ساعتها کنار مزارش بنشینم و با او از دغدغههایم بگویم. حسی شبیه به آرامش و دلتنگی همزمان داشتم.
سر مزار شهید، افرادی را دیدم که با عشق و علاقه خاصی از شهرهای دور به زیارت شهید آمده بودند. با عشقی که به شهید داشتم، به نیت شهید قرآن و نماز مستحبی خواندم؛ شهیدی که در زمان حیات خود به دنبال حل مشکلات مردم بود، حالا بعد از شهادتش واسطه اجابت حاجت افراد زیادی شده بود.
با خودم فکر میکردم، یعنی میشود یه روزی هم من یه مشکلی داشته باشم و با محبت شهید عباس، مشکلم حل شود؟ آخه فهمیده بودم که خیلیها از شهید حاجت گرفتند.
مدتی که گذشت، در ادامه تحصیلم در دانشگاه مشکلی برایم پیش آمد که یه جورایی تهدید جدی برای آیندهام بود. اگر این مسئله حل نمیشد، برنامهریزیهایم برای ادامه تحصیل و آینده زندگیام با مشکل روبرو میشد. خیلی نگران و دلواپس بودم.
از خداوند متعال و ائمه اطهار علیهمالسلام و رفیق شهیدم خواستم که کمکم کنند و این مشکل را برطرف کنند.
از ویژگیهای شهید دانشگر این بود که به بیداری قبل از نماز صبح و شبزندهداری اهمیت میداد. برای اینکه شهید زودتر دستم را بگیرد، چند شب مثل شهید برای نماز شب بیدار شدم و دقایقی قبل از اذان صبح با خدای خودم رازونیاز کردم و خواستم اگر مصلحت است حاجتم برآورده شود.
بعد از چند روز، درحالیکه امیدی به حل مشکلم نداشتم، به طرز عجیبی مشکل تحصیلیام برطرف شد. نمیدانم چطور، اما میدانم که این نتیجه ایمان و توکل به خدا و توسل به اهلبیت علیهمالسلام و وساطت شهید بود.
آن روزها درس بزرگی از شهید عباس گرفتم. فهمیدم شهدا فقط اسم و عکس نیستند، زندهاند و حواسشان به ما هست. آنها میتوانند مشکلاتمان را حل کنند. این یقین همیشه در قلب من زنده است.
بعد از حل مشکلم، نهتنها به تأثیر وساطت شهدا پیش خدا و اهلبیت (ع) ایمان بیشتری پیدا کردم، بلکه تصمیم گرفتم راه شهید عباس را در زندگی ادامه دهم. از آن روز به بعد، سعی کردم بیشتر به نماز و قرآن اهمیت بدهم و در کارهای خیر شرکت کنم. شهید عباس نهتنها مشکلم را حل کرد، بلکه مسیر زندگیام را تغییر داد.
نویسنده: مصطفی مطهرینژاد |✍🏼🌿
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
| @kanoon_shahiddaneshgar |
| مجموعه جدید خاطرات و محبتهای
شهید عباس دانشگر🌱
۲۳
💠 خانم اسماعیلیان از شهر مقدس قم:
اولینبار عکس شهید دانشگر را حدود پنج سال پیش، سال ۱۳۹۷ در لپتاپ دخترعمویم دیدم. چهرهاش جذبهی خاصی داشت؛ نگاهی نافذ و لبخندی آرام که انگار سالها با من آشنا بود.
در آن زمان، شهدا برایم فقط نامهایی بودند که گاهی تصاویرشان را در تلویزیون میدیدم و اسمشان را میشنیدم. با مفهوم "برادر شهید" یا "رفیق شهید" غریبه بودم و دنیای آنها برایم خیلی دور به نظر میرسید.
سالها گذشت تا اینکه، حاجت مهمی داشتم. نیت کردم تا شهدا را واسطه قرار دهم. نمیدانستم چطور این کار را انجام دهم، برای همین در رایانه کلمه "شهید" را جستجو کردم.
البته شناخت زیادی از شهدا نداشتم و فقط اسامی برخی از آنها را بهصورت سطحی میدانستم. با خودم گفتم جستجو میکنم و هر شهیدی که اول نگاهم بهش خورد، او را انتخاب میکنم. تصویر اولین شهیدی که در نتیجه جستجو ظاهر شد، تصویر شهید عباس دانشگر بود. چهرهاش لبخندی داشت که انگار سالها با من آشنا بود، اما نامش را نمیدانستم. از خوشحالی و ذوق و شوقی که در من ایجاد شد، شدت ضربان قلبم را حس می کردم. مثل این بود که نور امیدی در دلم روشن شد. به یاد عکسی افتادم که سالها پیش، در لپتاب دخترعمویم، بهسرعت از آن گذشته بودم و حالا دوباره جلوی چشمانم آمد.
اسمش را پیدا کردم و در دفترچه حاجتم نوشتم: "برادر شهیدم، عباس دانشگر".
من که خیلی در جریان محبت شهدا نبودم، با خودم فکر کردم: "یعنی میشود محبت شهید دانشگر شامل حال من هم بشود؟ این که میگویند شهدا زنده هستند؛ یعنی چی؟"
آن روز مهم زندگیام گذشت و فردای آن روز، در روبیکا، فردی ناشناس با نام کاربری "خادم الشهدا" به من پیام داد و لینکی برایم فرستاد. زیر لینک نوشته بود: "از طرف رفیق شهیدت". روی لینک کلیک کردم و عکس شهید عباس دانشگر را دیدم که بخشی از صحبتش همراه با مداحی پخش میشد.
قلبم تندتر میزد. حس عجیبی داشتم؛ انگار خود شهید عباس دانشگر به من پیام داده بود. این اتفاق را محبتی از طرف شهید میدانستم و اشک در چشمانم جمع شد.
به آیدی "خادم الشهدا" پیام دادم و نوشتم: «خدایا حکمتت رو شکر. شما در اوج دلشکستگی و ناامیدی به من پیام دادید. من منتظر یک نشانه محبت از شهید دانشگر بودم که شما پیام دادید. خیلی ممنونم. اجرتون با شهدا. تا عمر دارم دعاتون میکنم. اگر بدونید چقدر خوشحال شدم.»
ایشان هم نوشت: الحمدلله. شک نکنید که شهید عباس خواسته. شماره پدر بزرگوار شهید را هم برای شما میفرستم.
از آن روز به بعد، ارادت خاصی به این شهید عزیز پیدا کردم و بارها از ایشان محبت دیدهام. به این باور رسیدهام که شهدا واقعاً زندهاند و میتوانند به ما کمک کنند.
شهید دانشگر به من خیلی محبت کرده و آنقدر از ایشان در زندگی کمک خواستم و کمکم کرده که بعضی از آن ها قابل بیان نیست. ارادتم به ایشان روز به روز بیشتر میشود و میدانم که تا آخر عمر مدیون محبتهایشان هستم...
نویسنده: مصطفی مطهرینژاد |✍🏼🌿
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
| @kanoon_shahiddaneshgar |
.
مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۲۶
💠 آقای سید رضا برهان از استان آذربایجان شرقی
...
✍
روزهای پر هیجان و شور جوانی را پشت سر میگذاشتم. درونم غوغایی از سؤالات بیجواب بود. همان روزهایی که نوزدهسالگیام را پشت سر میگذاشتم، یک روز در گوشی خود مشغول گشتوگذار در فضای مجازی بودم که به طور اتفاقی به فیلمی برخوردم که تصاویری از شهدا را نشان میداد.
در میان آن عکسها، چشمان شهیدی به من خیره شده بود. نمیدانم چه چیزی در آن نگاه بود که مرا مجذوب خود کرد، احساس عجیبی به من دست داد. انگار یک نیروی مغناطیسی مرا به سمت او میکشاند. انگار سالها او را میشناختم.
بعد از مدتها جستجو، فهمیدم که آن تصویر، عکس شهید عباس دانشگر است، جوانی که در راه دفاع از حرم حضرت زینب (سلاماللهعلیها) و آرمانهایش جان خود را فدا کرده بود.
از همان لحظه، او را بهعنوان رفیق شهیدم انتخاب کردم.
هرچه بیشتر در مورد شهید دانشگر میخواندم، بیشتر شیفتهاش میشدم. او برایم الگو شده بود. اما آیا من هم میتوانستم؛ مانند او باشم؟ این سؤالی بود که ذهنم را به خود مشغول کرده بود.
رفاقت من با شهید عباس بامطالعه کتابهایش بهتدریج عمیقتر شد و تصمیم گرفتم مسیر او را ادامه دهم؛ همان راهی که او با افتخار و ایثار پیموده بود.
برای تحقق این هدف، تلاش کردم تا در دانشگاه امام حسین (علیهالسلام) پذیرفته شوم. اما در سال ۱۴۰۱، در آزمون دانشگاه افسری قبول نشدم. این شکست برایم سخت بود، اما ناامید نشدم. شبها در نمازهایم، با چشمانی اشکبار و دلی پر از امید، شهید عباس دانشگر را واسطه قرار میدادم و از او کمک میخواستم.
با توکل به خدا و عنایت اهلبیت علیهمالسلام و درخواست کمک از شهید عباس دانشگر، با اراده ی قوی دوباره برای آزمون آماده شدم و این بار، به لطف خدا قبول شدم.
در طول مراحل گزینش و مصاحبه، هرگاه به مشکلی برمیخوردم یا احساس ترس و تردید میکردم، در دلم عباس را صدا میزدم و او دستم را میگرفت. بهویژه در مصاحبهها حضور او را بهوضوح احساس میکردم. انگار کنارم بود و به من آرامش و اعتمادبهنفس میداد.
در نهایت، به فضل الهی به دانشگاه امام حسین (علیهالسلام) راه یافتم و این اتفاق مهم برایم مانند یک تولد دوباره بود.
در این مدت فهمیدم شهید دانشگر تنها یک نام نیست؛ او نماد ایثار، مقاومت و امید و یک الگویی در تراز انقلاب اسلامی برای جوانان است و امروز، بسیاری از جوانان ایران اسلامی او را میشناسند و به او عشق میورزند.
از شهید میخواهم که همواره یار و یاورم باشد و مرا در راه رسیدن به اهدافم کمک کند.
آرزو میکنم جوانان ما راه شهدا را بشناسند و به سیره زندگی آنان عمل کنند و با افتخار در این مسیر گام بردارند. راهی که انشاءالله سرانجامش یاوری و سربازی حضرت حجت (عجلالله) است.
📗
نویسنده: مصطفی مطهرینژاد
#خاطرات_جدید
📚 کتابهای شهید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
.
مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
۲۷
💠 آقای بابازاده از استان آذربایجان غربی
...
✍
روزهای سال ۱۴۰۱ پشت سر هم میگذشت و من غرق در روزمرگیهای دنیا بودم و هدف متعالی در زندگی کردن نداشتم. شبها به سختی به خواب میرفتم و صبحها با بیحوصلگی از خواب بیدار میشدم. درسهای دوره دبیرستان برایم بیمعنی شده بود و بیشتر وقتم را به بطالت میگذراندم.
سالها در گرداب گناه و غفلت غرق شده بودم و احساس میکردم چیزی در زندگیام کم است، اما نمیدانستم چه چیزی. مدتی که گذشت، یک شب با چشمان گریان از خدا خواستم راهی را به من نشان دهد تا از مسیری که در آن قرار گرفته بودم، برگردم.
انگار خدا به من میگفت: «گناه کردی؛ ولی راه توبه باز است.»
تا اینکه عکسی از شهید عباس دانشگر، شهید مدافع حرم اهل سمنان، را در فضای مجازی دیدم. چهرهی مصمم و نگاه نافذش مرا به خود جذب کرد.
گویی در چشمانش آهنربایی داشت، کششی که مرا جذب خودش میکرد.
یکی از دوستانم که فهمید با شهید دانشگر آشنا شدم، کتابی به نام "آخرین نماز در حلب" را به من هدیه داد و گفت: «این کتاب را بخوان. اگر خدا بخواهد، تو هم مثل من تغییر میکنی.»
کتاب را که باز کردم، انگار وارد دنیای دیگری شدم. داستان زندگی شهید، مانند آبی زلال بر آتش وجودم ریخت و مرا از خواب غفلت بیدار کرد.
حس عجیبی به کتاب داشتم. داستان زندگی جوان دهه هفتادی که در اوج جوانی به شهادت رسیده بود، مرا بیشتر شیفتهی او کرد. نحوه شهادتش، عشق بیپایانش به خداوند و ائمه اطهار (علیهمالسلام)، و از همه مهمتر، ارادهی قویاش برای تغییر خود، مرا تحت تأثیر قرار داد. انگار او از بین صفحات کتاب با من سخن میگفت و مرا به سوی خدا راهنمایی میکرد.
از آن به بعد شهید را به عنوان الگوی خودم قرار دادم و از رفتارهایش تقلید کردم.
خدا خواست تا با دیدن تصویر شهید و آشنایی با زندگی و شخصیت شهید، هدایت شوم.
احساس میکردم از قبل شهید را میشناختم.
در وجودم غوغایی به پا شد. شخصیت شهید، ایمان راسخش، و از همه مهمتر، دغدغهاش برای کمک به انسانها، مرا متحیر کرد. او که در اوج جوانی، همه چیز را رها کرده و برای دفاع از حرم، به سوریه رفته بود، حالا به من میگفت: «تو هم میتوانی تغییر کنی. تو هم میتوانی قهرمان زندگی خودت باشی.»
این احساس آنقدر قوی بود که تصمیم گرفتم زندگیام را از نو بسازم. اولین قدمم این بود که نمازهایم را به طور جدی در اول وقت بخوانم. باورش سخت است؛ ولی از همان روز اول، شیرینی نماز اول وقت را چشیدم. گویی دریچهای به سوی آسمان برایم باز شده بود و من برای اولین بار طعم آرامش واقعی را احساس کردم و ایمان و باور قلبی من به خدای مهربان از قبل شکوفاتر شد، من آدم قبلی نیستم.
از آن روز به بعد، احساس کردم که امید، دوباره در وجودم زنده شده است. دستنوشتههای شهید در کتاب "تأثیر نگاه شهید" را با دقت خواندم. هر جملهاش مانند مشعلی بود که راه را به من نشان میداد.
یکی از دلنوشتههای شهید خطاب به خودش که عمیقاً در ذهنم ماندگار شد این بود:
«قهرمان باش! مبارز باش! وقتی با وضعیت نامساعدی روبرو میشوی، عکسالعمل نشان نده و صرفاً آن را قبول کن. سپس با آرامش و تدبیر، اقدام کن؛ اقدامی قدرتمندانه. اگر نمیدانی فوری چه کاری انجام دهی، هیچ کاری نکن! صبور و معقول باش و راهحل را وارد میدان کن، نه احساسات را!»
این کلمات مانند نقشهای بود که در زندگیام از آن استفاده کردم. هر زمان که با مشکلی روبرو میشدم، به جای عصبانیت یا ناامیدی، سعی میکردم آرامش خودم را حفظ کنم و با تفکر و تدبیر راهحلی پیدا کنم.
سال سرنوشت بود و باید در کنکور شرکت میکردم. با اعتماد به نفسی که از مطالعه دو کتاب شهید و تأثیرات روحی از آن پیدا کرده بودم، تمام تلاشم را به کار گرفتم. هر روز صبح با انرژی و امید از خواب بیدار میشدم و با برنامهریزی دقیق درس میخواندم. گاهی خستگی بر من غلبه میکرد، اما یاد روحیه خستگیناپذیر شهید و دستنوشتهاش به من نیرو میداد. او که در سختترین شرایط زندگی، ایمان و ارادهاش را از دست نداده بود، به من یادآوری میکرد که هیچ چیز غیرممکن نیست، البته اگر خدا بخواهد.
بالاخره روز کنکور فرا رسید. با آرامش و اعتماد به نفس کامل در جلسه حاضر شدم. هر سؤالی را با دقت پاسخ میدادم و احساس میکردم که شهید عباس دانشگر در آن لحظات همراهم است.
شهید عباس دانشگر، نه تنها در کتابها، بلکه در قلب من و بسیاری از جوانان دیگر زنده است. او به ما یادآوری میکند که میتوانیم قهرمان زندگی خود باشیم و با توکل به خدا و تلاش و پشتکار، به اهداف خود برسیم.
📗
نویسنده: مصطفی مطهرینژاد
#خاطرات_جدید
#شهید_عباس_دانشگر
#موسسه_شهیددانشگر
╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮
@shahiddaneshgar
╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯