eitaa logo
شهید رحمان مدادیان (عمو رحمان)
621 دنبال‌کننده
11.1هزار عکس
8.4هزار ویدیو
72 فایل
فراموشم نکن حسین جان فراموشت نخواهم کرد قسمتی از وصیت نامه ی شهید مدادیان بیسمچیمون ⤵️⤵️⤵️ https://abzarek.ir/service-p/msg/584740 پیج اینستاگرام ⤵ https://www.instagram.com/shahidmedadian 💖 خادم کانال @Zsh313 اومدنت اینجا اتفاقی نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
ـــــ ـ سلام عزیز برادرم .💚🍃 '
• . یکبار بھ ابراهیم گفتم: داداش ، اینهمه پول از کجا میاری؟! از آموزش و پرورش ماهی دو هزار تومن حقوق میگیری ، ولـے چند برابرش رو برای دیگران خرج میکنی ..!😅🚶🏿‍♂ نگاهـے به صورتم انداخت و گفت : روزی رسان خداست ک در این برنامه‌ها من فقط وسیله‌ام . من از خدا خواستم هیچوقت جیبم خالی نماند (:💐. خدا هم از جایی که فکرش را نمی‌کنم اسباب خیر را برایم فراهم می‌کند🙋🏻‍♂ | . | 🇮🇷 @shahidmedadian
Daneshmand--Baz-Nashodane-Cheshm-Be-Gonah.mp3
6.54M
•|﷽|• چشـ👁ــم‌را ازگناه‌بپوشانیم😢 قلب‌امام‌زمان‌'عج‌'روبہ‌دردنیاوریم💔 🎙 🇮🇷 @shahidmedadian @rafiq_shahidam96
حسین یوسف الهی و پرده های غیبی ماورای مکان و زمان حسین از ناحیه پا مجروح شده بود و در بیمارستان کرمان درمان بستری بود. مادر ما، خدا بیامرز صبح زود آفتاب نزده  مرا از خواب بیدار کرد و گفت: هادی جان بلند شو کمی گل گاوزبان جوشانده ام، برادر برای حسین ببر، تا صبح اول وقت بخورد. من بلند شدم و خودم را آماده کردم. جوشانده را برداشتم و راه افتادم. فاصله ی خانه تا بیمارستان زیاد نبود. فقط یک کوچه فاصله داشت. وقتی رسیدم هنوز صبح زود بود. دربان ها، راهم نمی دادند. با اصرار زیاد و خواهش و تمنّا قبول کردند که فقط بروم و جوشانده را بگذارم و سریع برگردم. حسین در طبقه ی چهارم بستری بود. من از آسانسور استفاده نکردم. پله ها را گرفتم و رفتم بالا وقتی رسیدم داخل اتاق دیدم حسین خواب است،اما همینکه بالای سرش ایستادم، یکدفعه چشمانش را باز کرد و گفت: هادی بالاخره آمدی؟ گفتم: چی شده مگر اتفاقی افتاده؟ گفت: نه، من همین الان خواب می دیدم که تو داری از پله ها می آیی بالا. همینطور مسیرت را دنبال کردم تا بالاخره رسیدی بالای تختم. چشمانم را که باز کردم، دیدم اینجا ایستاده ای. خیلی عجیب بود. او حتی در مورد بالا آمدن من که از آسانسور استفاده نکرده بودم درست می گفت. ✅راوی هادی برادر شهید یوسف الهی 🇮🇷 @shahidmedadian