♥بسم الله الرحمن الرحیم♥
قسمت دوازده هم رمان ناحله
محسن صداش بلند شد :
دیگه خبرے از لحن شیطونش نبود و خیلے جدے گفت
+شما اشتباه فکر میکنید ما منظورے نداشیم!
از اینکه نتونستم گریه امو کنترل کنم و براے دومین بار شاهد اشکام بودن از خودم کلافه بودم
گفتم
_اینو نگین چے دارین بگین
محسن با نگرانے ب محمد خیره شد و صداش زد
+داداش خوبی؟؟
رفت سمتش
نگاش کردم.
نفساے عمیق میکشید و دستشو گذاشت رو قلبش.
دوباره ادامه دادم
_آره دیگه خوب بلدین نقش بازے کنین .
هرچے میخواین میگین دل بقیه رو میشکونین مظلوم نماییے ...
محسن نزاشت حرف بزنم و بلند گفت
+اههه بسه دیگهههه اگه کارے کردیم یا چیزے گفتیم که ناراحت شدین معذرت میخوایمم منظورے نداشتیم لطفا بریدو نمونید اینجا.
خواستم جوابش و بدم ڪ صداے مصطفے و از پشت سرم شنیدم
+شما غلط کردے کارے کردے ! چ خبره اینجا ؟به چه جراتے سر یه خانوم هوار میکشے ؟
برگشتم عقب ڪ با چهره ے جدے و اخماے گره خورده مصطفے رو به روشدم
با ترس گفتم:چیزے نشده بریم ...
مصطفے طورے که انگار حرفم و نشنیده گفت :خب جوابے نشنیدم؟؟؟
محسن :چیکارشی؟
مصطفی:همه کارش.چ غلطے کردین که اشکش و درآوردین ؟
محسن ڪ جوش اورده بود ب مصطفے نزدیڪ شد و
+ همه کاره؟
جنابِ همه کاره بردار ببر این خانومو از این جا.
محمد با صدایے که ب زور سعے داشت لرزشش و پنهون کنه بلندگفت
+محسننن کافیهه
ولے قبل اینکه کامل این جمله از دهنش خارج شه مصطفے با مشت زد تو دهن محسن
محکم زدم رو صورتمو گفتم
_تو رو خدا مصطفے ولش کن بیا بریم .
شدت گریم بیشتر شد .
مصطفے دوباره بدون توجه به من رو به محسن ادامه داد .
+بگو چه غلطے کردین؟؟؟
دختر تڪ و تنها گیر میارے نکبت؟
مگه خودتون ناموس نداریین؟؟
ایندفعه محسن نزاشت مصطفے حرف بزنه .
سرشو کرد سمت مصطفے وگفت
+هوے ببین خوشگل پسر!!!
دست این خانم و میگیرے و ازین جا میرین تا اون روے سگم بالا نیومده
اینجا هیئته حرمت داره!!
نگام رفت سمت محمد که با عجله قدماے بلند برمیداشت سمت خیابون هیئت!
صداے نفساش خیلے بلند بود.
رفتم سمت مصطفے کتشو محکم کشیدم
تو چشام نگاه کرد
گفتم : خواهش میکنم مصطفی.خواهش میکنم دیگه ادامه نده.بیا برو تو ماشین منم الان میام .
کولمو انداختم رو زمینو دوییدم سمت محمد.
بادستش اشاره زد بهش نزدیڪ نشم .
یه لحظه ایستاد و صورتش جمع شد.
محسن که دیگه متوجه حالِ محمد شده بود با عجله رفت سمتش .
+محمد ؟؟
محمد داداش حالت خوبه ؟؟
محمد ببینمت !!
چرا اینطورے شدے داداشم؟؟
نگاه کن منو نفس عمیق بکش .
زل زدم تو صورت محمد که از درد قرمز شده بود.
حتے نمیتونست حرف بزنه
یخورده نزدیڪ تر شدم که محسن گف
+میشه لطف کنید برید؟
دلم میخواست جیغ بکشم .
محسن دستشو گذاشت پشت محمد و بردتش سمت حسینیه.
از چشاش ترس میبارید
کولمو از رو زمین برداشتمو بے اختیار دنبالشون میرفتم
بردنش تو یه اتاق پراز باندومیکروفون و..
بیرون منتظر موندم که محسن داد زد
+مجید ماشینتو آتیش کن محمد و ببریم بیمارستان
حالش خوب نیست
بعد رو ب محمد داد زد
_اهههه محمددد!!
تو تازه عمل کردے چرا حرص میخورے روانی!!!!
دستشو گرفت و دوباره اومد بیرون.
از دور نگاشون میکردم
سوار ے ماشین شدن
محسن پالتوے محمد و از تنش در اوردو پرت کرد تو همون اتاق.
بعدش نشست کنارش و ماشین راه افتاد.
ب رفتنشون نگاه کردم.
خیالم که جمع شد ، خواستم برم که یه چیزے یادم اومد .
زیپ کوله رو باز کردم و قرآنمو از توش در آوردم و لاے پالتوے محمد گذاشتم.
کولمو گذاشتم رو دوشم و آروم از اون جا دور شدم.
بابت کار احمقانه اے که کرده بودم حالم از خودم بهم میخورد .
نمیتونستم خودمو ببخشم .الان که بهش فکر کردم فهمیدم لازم نبود انقدر بزرگش کنم .
دست و صورتم از ترس یخ کرده بودن. خبرے از مصطفے هم نبود .
رفتم سمت خانوما و یه گوشه رو زمین نشستم .
مداح شروع کرد به خوندن...
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
❣ #سلام_امام_زمانم ❣
السلام علیک یا ابا صالح المهدی علیه السلام ✋
السَّلاَمُ عَلَى بَقِيَّةِ اللَّهِ فِي بِلاَدِهِ وَ حُجَّتِهِ عَلَى عِبَادِهِ...
🌱سلام بر مولایی که زمینیان، عطر خدا را از وجود او استشمام می کنند؛
سلام بر او و بر روزی که حکومت خدا را روی زمین برپا خواهد کرد.
📚 صحیفه مهدیه، زیارت پنجم حضرت بقیة الله
#امام_زمان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج_
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
نهج البلاغه
حکمت 61 - از ویژگیهای زنان
وَ قَالَ عليهالسلام اَلْمَرْأَةُ عَقْرَبٌ حُلْوَةُ اَللَّسْبَةِ
و درود خدا بر او، فرمود: نيش زن شيرين است
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
به یاد سردار بینشانِ عملیات خیبر
فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا لشکر۲۷
#شهید_سردار_حسن_زمانی
حاج همت گفت :
حسنجان از رده های بالا دارند به ما فشار میآورند و میگویند هرطور شده باید این خط شکسته شود. گفتند اگر نمیتوانید بروید به خدا بگویید....!!
حسن زمانی در شامگاه عاشورایی دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۶۲ در حرکتی شهادت طلبانه، با یاران خود رفت تا به خدا بگوید که خط طلسم شده طلائیه، شکستنی نیست..!
پس چون به خاک افتاد، تقدیر چنان بود که تا امروز هنوز هیچ نشانهای از او به دست نیاید...
#سالروز_شهادت
#روحش_شاد_باصلوات
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
📌 شهید قیصری: رای شما دفاع از اسلام و قران است
🇮🇷 شهید محمد علی قیصری: درانتخـابات شرکت کنید کـه تکلیف الهی است.
◇ رأی شما دفاع از اسلام و قرآن است و مواظـب باشید به کسانی که بـرای شهرت و قدرت خود را مطـرح ساختهاند رأی ندهید.
#شهید_محمد_علی_قیصری
#ایران_قوی
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
🌷عباس همیشه میگفت:
دوست دارم محرم شهید بشم و عاشورا دفنم کنند و شبیه حضرت عباس (ع) باشم، هفتم محرم سال ۱۳۷۵عباس صابری با دستان قلم شده، شهید و روز عاشورا تشییع شد.
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh