eitaa logo
「شاخ ݩݕاٺツ」
413 دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
1.8هزار ویدیو
202 فایل
﷽ شاخ نبات 🍯💛 تو دهه هشتادی هستی و لایق بهترین ها پس خوش بگذرون 🥰🧡 اینجا همون دورهمیه ‼️ . .دوستاتم بیار😉 لینک حرف ناشناس https://daigo.ir/secret/8412366535 ارتباط با ادمین @Gerafist_8622. اینستاگرام: @shakh_nabat_1400
مشاهده در ایتا
دانلود
دیروز ایتا نبود، انگار یه چیزی کم داشتیم😁 هی می اومدیم سر میزدیم ببینیم وصل شد یا نه! بعضیا اعصابشون از دست مسولین این قطعی به هم ریخته بود. بعضیا کارشون معطل مونده بود. از کار و زندگی عقب افتاده بودند و... اما اما اما امروز امام زمان نبود، انگار نه انگار یه چیزی کم داشتیم🙂 کی اومدیم دم در، سر بزنیم ببینیم غیبت تموم شد یا نه؟! 🚶🏾‍♂ چرا بعضیا اعصابشون از دست مسئولین این غیبت (که خود ما هستیم) به هم نمی ریزه؟! چرا بعضیا کارشون معطل نمونده، و با غیبت امام از کار و زندگی عقب نیفتادند؟! چرا؟!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🗣| ما رو به دوستاتون معرفی کنید. @shakh_nabat_1400 🍃 🌸「شاخ ݩݕاٺツ」
۲۸ بهمن ۱۴۰۲
🔴 رهبر عزیزمون: 🔹 یک رأی هم مهم است! کسی نگوید با یک رأی من چه اتفاقی خواهد افتاد؟! همین یک رأی است که آرای میلیونی را رقم می زند.✌️ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🗣| ما رو به دوستاتون معرفی کنید. @shakh_nabat_1400 🍃 🌸「شاخ ݩݕاٺツ」
۲۸ بهمن ۱۴۰۲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۸ بهمن ۱۴۰۲
. 🦋وقتی زیاد به پرواز فکر میکنی، سفر را آغاز کرده ای و خودبخود از جایی که هستی فاصله گرفته ای... 🍂🍂 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🗣| ما رو به دوستاتون معرفی کنید. @shakh_nabat_1400 🍃 🌸「شاخ ݩݕاٺツ」
۲۸ بهمن ۱۴۰۲
دیروز ایتا نبود، انگار یه چیزی کم داشتیم😁 هی می اومدیم سر میزدیم ببینیم وصل شد یا نه! بعضیا اعصابشون از دست مسولین این قطعی به هم ریخته بود. بعضیا کارشون معطل مونده بود. از کار و زندگی عقب افتاده بودند و... اما اما اما امروز امام زمان نبود، انگار نه انگار یه چیزی کم داشتیم🙂 کی اومدیم دم در، سر بزنیم ببینیم غیبت تموم شد یا نه؟! 🚶🏾‍♂ چرا بعضیا اعصابشون از دست مسئولین این غیبت (که خود ما هستیم) به هم نمی ریزه؟! چرا بعضیا کارشون معطل نمونده، و با غیبت امام از کار و زندگی عقب نیفتادند؟! چرا؟!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🗣| ما رو به دوستاتون معرفی کنید. @shakh_nabat_1400 🍃 🌸「شاخ ݩݕاٺツ」
۲۸ بهمن ۱۴۰۲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۸ بهمن ۱۴۰۲
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 برگرد نگاه کن پارت429 —یعنی چی؟ — یعنی کاش یکی باهاش صحبت می کرد تا توجیه بشه. نوچی کرد. —حرف زدن خوبه ها، ولی من با توجه به شناختی که از هلما دارم کارش با حرف زدن درست نمی شه. تو می گی اون تغییر کرده خب این عالیه! ولی همیشه وقتی آدما تغییر می کنن، ببین از کجا به کجا رفته. صاف نشستم. —خب داره به جای خوبی می ره، همینه که تصمیم گرفته درست زندگی کنه... دست هایش را روی میز گذاشت. —اون که آره، ببین مثلا یکی از اول یه جاده شروع کرده داره حرکت می کنه تا به مقصد برسه، ممکنه تو مسیر خیلی اتفاقات بیفته که نتونه راهش رو ادامه بده و وسط راه متوقف بشه، ولی اونی که تا وسط راه رفته و دوباره این راه رو برمی گرده فکر می کنه کلا راه رو اشتباه رفته و مدام از جاده دور می شه تازه با کلی سختی، خیلی عقبه، یعنی حالا هم که تغییر کرده تازه سر خطه، کلی طول می کشه که برسه به جای اولش. لب هایم را بیرون دادم. —این چه اشکالی داره؟ مهم اینه که تو جاده باشه و مسیر رو درست بره. خدا خودش گفته حتی آخرین روز عمرتونم می تونید... سرش را تکان داد. —درسته عزیزم، ولی مثل این که تو متوجه ی منظورم نشدی. ببین! اصلا من در مورد خودم بگم؛ اگه چندین سال پیش از این جاده خارج نمی شدم الان خیلی جلوتر بودم. ما تو این دنیا هر کاری می کنیم باعث می شه تو جاده جلو بیفتیم یا عقب؛ یعنی مَرکب ما در حقیقت کارای ماست. خود من تو همون سالا یکی از کارایی که برام خیلی جالب بود و دنبالش می رفتم فال گرفتن و پیش رمال رفتن و این چیزا بود. تازه الان می فهمم همین کارم حتی بعد از سال ها چقدر حرکتم رو تو این جاده کند کرده. جوری که گاهی تصمیم درست نمی تونم بگیرم. یادم آمد که خود من هم یک بار با ساره دنبال این کار بودم. —از کجا می دونی دلیلش اون بوده؟ لبخند زد. —همین دیگه! رفتم دنبالش ببینم چرا جلو نمی رم، فهمیدم به خاطر خرابکاری که چند سال پیش خودم تو مرکبم یا همون ماشینم به وجود آوردم نمی تونم سرعتم رو بیشتر کنم و فعلا باید دنبال تعمیر ماشینم باشم تا بتونم سرعت بگیرم. هر کسی باید دنبال این چیزا باشه تا خودش بفهمه. حالا فکر کن من خودم به این درک نمی رسیدم تو میومدی همچین حرفی بهم می زدی، فکر می کنی من باورم می شد؟ —نه دیگه، شاید به این حرف من می خندیدی. مثل خود من که الان بعضی حرفات برام خیلی عجیبه. علی وارد آشپزخانه شد و یک تکه کلم از داخل پیاله برداشت و داخل دهانش انداخت. —یه ساعته چی می گید شما دوتا جاری؟ نرگس خندید و از جایش بلند شد. —هیچی داریم بر علیه شوهرامون کودتا می کنیم. علی خندید. —یه شیمیدان با یه دکترای جامعه شناسی کودتا کنن چه شود! ما از هستی ساقط می شیم که. بعد نگاهم کرد. —قیافه ی تلما که اصلا شبیه یه مبارز نیست. فکر کنم اونم مثل من گشنه س. لبخند کجی زدم و خواستم موضوع رو عوض کنم. —آره خیلی. نرگس جان سفره رو بندازیم؟ چند روز بعد از آن ماجرا هلما زنگ زد و مرا برای مراسم ختم انعامی که برای مادرش گرفته بود دعوت کرد. ولی من بهانه آوردم و نرفتم. چند ساعت بعد ساره پیام داد و نوشت: —سلام هلما ناراحت شده که بهش گفتی نمی تونی بیای. برایش نوشتم. —سلام. ساره من از خونه ی هلما می ترسم. به خاطر اون دفعه که اومدیم بهم ریخته بود. بالاخره معلوم شد کی اون کارا رو کرده بود؟ شکلک خنده گذاشت و نوشت. —آره بابا، کار خود میثم بوده، خواسته هلما رو بترسونه که هلما فکر کنه جن تو خونه شه. قبلنم از این کارا کرده. حالا تو بیا من خودم همه چی رو برات تعریف می کنم. شکلک تعجب گذاشتم. —به هلما بگو وقتی جونش تو خطره دست از سر اونا برداره دیگه! اونا آدمای خطرناکی هستن. حالا که این رو گفتی که اصلا نمیام، می ترسم. حتی اصرار ساره هم نتوانست راضی ام کند که به خانه ی هلما بروم. لیلافتحی‌پور .•°``°•.¸.•°``°•                               •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
۲۸ بهمن ۱۴۰۲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۸ بهمن ۱۴۰۲
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 بگرد نگاه کن پارت430 ظرف غذای علی را برداشتم و راه افتادم. از مترو که پیاده شدم مثل دفعه ی پیش راهم را کج کردم و از خیابان بالا آمدم. همان خیابانی که دفعه ی پیش هلما آن جا بود. از دور نگاهم را اطراف آن درخت و بوته ی شمشادها چرخاندم خوشبختانه کسی نبود. نفس راحتی کشیدم و به راهم ادامه دادم. همان طور که نگاهم را در اطراف میرچرخاندم چشمم به نیمکتی افتاد که روبروی خیابان در فضای سبز قرار داشت. هلما رویش نشسته بود و مرا نگاه می کرد. با چشم های گرد شده به طرفش رفتم. همان طور که از سرما دست هایش را به هم می مالید از جایش بلند شد. نزدیکش که شدم سلام کرد و من به جای جواب پرسیدم: —توی این سرما این جا چی کار می کنی؟! خطوط چشم هایش جمع شدند. —خودتم که تو این سرما این جایی. نگاهم را به ظرف غذا و وسایلی که در دستم بود دادم. —یه سری تابلوی جواهر دوزی بود باید می اوردم، خودم توی ویترین می چیدم. سرش را تکان داد. با این که ماسک زده بود ولی از گوشه ی ماسکش کمی از زخم صورتش مشخص بود. —خیلی وقته نشستی این جا؟ —آره، می خواستم ببینمت. گنگ نگاهش کردم. —اگه کارم داشتی خب تلفن می زدی. —نه، فقط خواستم ببینمت. دعوتت کردم نیومدی فکر کردم شاید هنوز از دستم دلخوری، برای همین گفتم هم رفع دلتنگی کنم هم بابت اون روز دوباره ازت عذر خواهی کنم. حرفش مرا تحت تاثیر قرار داد و شرمنده شدم. با من و من گفتم: —ببخشید، دیروز نتونستم بیام. موضوع دلخوری نیست وقتش رو نداشتم. واسه رفع دلتنگی می گفتی یه جا قرار می ذاشتیم‌. من و لعیا همیشه تو سکوی مترو قرار می ذاریم همدیگه رو می بینیم خب توام میومدی. نگاهش را به راهی که آمده بودم داد. —آره دیروز که اومده بود خونه مون می گفت. دیگه نخواستم جلوی اون عذر خواهی کنم. چشمکی زدم و پرسیدم: —حالا از کجا می دونستی من از این جا میام؟ شاید از خیابون پایینی می رفتم. کیفش را روی دوشش جابه جا کرد. —مطمئن بودم از این جا میای، چون منم اگه جای تو بودم از همین جا میومدم. خواستم خداحافظی کنم که با من هم قدم شد. —منم تا کنار ماشینم باهات میام. آخه ماشینم رو یه کم جلوتر پارک کردم. مکثی کردم. —ببخشید تعارفت نمی کنم بیای مغازه. می ری خونه یا بیمارستان؟ —می رم خونه، از دیشب تا حالا بیمارستان بودم. چندتا مریض بد حال آورده بودن. چند تا از بچه ها هم نیومده بودن، مجبور شدم شب بمونم. هینی کشیدم. —پس الان داغونی که! —آره، برم برسم خونه دیگه افتادم. خیلی خسته ام. به ماشینش رسیده بودیم به طرفش برگشتم. —ممنون که با این همه خستگیت واسه عذر خواهی تا این جا اومدی. باور کن اصلا راضی به زحمتت نبودم. ماسکش را پایین کشید و لبخند زد. —نمی خواستم دلخوری بینمون باشه. خلاصه حلال کن! با این کرونا که هر روز کلی آدم رو می کشه از کجا معلوم که من فردا زنده باشم. دیدن کامل زخم صورتش دلم را سوزاند. —شماها که واکسن زدید کرونا نمی گیرید. —نه بابا، من هنوز نزدم. البته نوبت بعدی سن ما رو اعلام می کنن. با تعجب نگاهش کردم. —خب شماها که تو بیمارستان کار می کنید... دستش را در هوا تکان داد. —نه بابا هنوز نزدم. آخرین مشتری که از مغازه بیرون رفت. نگاهی به ساعت انداختم. نزدیک ساعت هشت شب بود. رو به علی گفتم: —میشه امروز زودتر تعطیل کنیم؟ دلم یه پیاده روی دوتایی میخواد. علی خندید. اون وقت ماشین رو چی کار کنیم؟ رو کوله مون که نمی تونیم ببریم. یعنی من هنوز اون قدر قدرتش رو ندارم. لبخند زدم. خب بریم خونه ماشین رو بذاریم بعد. فکری کرد و گفت: — الان که دیر وقته، من که پام برسه خونه از خستگی افتادم. نمی شه بذاری واسه جمعه؟ با زنگ گوشی ام از کیفم خارجش کردم. رو به علی گفتم: —ساره ست. همین که جواب دادم صدای گریه ساره اولین چیزی بود که به گوشم رسید. لیلافتحی‌پور .•°``°•.¸.•°``°•                              •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
۲۸ بهمن ۱۴۰۲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۸ بهمن ۱۴۰۲