🌹🌱
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_صدوبیستوهفتم
در حیاط را بستم.
تا به آن موقع شب در خانه تنها نبودم.
زیر لب آیه الکرسی خواندم و با کلید در اتاق را باز کردم.
چراغ گردسوز را روشن کردم و لباس هایم را عوض کردم.
رختخواب پهن کردم و قرآن را برداشتم و مشغول تلاوت شدم.
می خواستم تا آمدن احمد بیدار بمانم.
هم می ترسیدم هم دلم نمی خواست وقتی او می آید خواب باشم اما هر چه منتظر ماندم خبری از احمد نشد.
تا اذان صبح بیدار ماندم اما نیامد.
بعد از نماز چای دم کردم و به اتاق بردم تا اگر آمد چای بنوشد و خستگی اش در برود.
کم کم چشم هایم سنگین شد و خوابم برد.
نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم.
با خودم گفتم حتما برگشته ولی برای این که من بیدار نشوم به اتاق نیامده است.
به مطبخ، مهمانخانه، انباری و زیر زمین حتی حمام سر زدم اما هیچ نشانه ای از این که او آمده باشد و بعد رفته باشد نبود.
نهار ساده ای آماده کردم و منتظرش ماندم تا بیاید اما شب شد و باز هم نیامد.
حرکت عقربه های ساعت که نیمه شب را نشان می داد بر اضطراب و ترسم می افزود.
مدام آیه الکرسی و صلوات می فرستادم که اتفاق بدی برای احمد نیفتاده باشد.
از ترس در اتاق را قفل کرده بودم و پرده را هم کشیده بودم.
گاهی از ترس زیر ملحفه می خزیدم ولی به جای آرامش بر ترسم افزوده می شد.
از ترس به گریه افتاده بودم.
چرا احمد نمی آمد؟
چرا کسی نمی آمد خبری از او بدهد؟
اگر می دانست نمی آید چرا از برادرش خواست مرا به خانه بیاورد؟
کاش به خانه برادرش رفته بودم.
دو شبانه روز بود که از احمد خبری نبود و من در خانه تنها بودم.
کارم گریه و دعا شده بود.
گریه از ترس و دعا برای رسیدن احمد و یا حد اقل یک خبر از او.
از طرفی دلم می خواست از خانه بیرون بروم و از احمد خبری بگیرم،
از طرف دیگر می ترسیدم بروم و احمد از راه برسد و نگران و یا عصبانی شود که چرا من در خانه نیستم.
نزدیک ظهر بود که در خانه کوبیده شد.
سریع چادر پوشیدم و پشت در رفتم.
با صدایی لرزان پرسیدم کیست؟
آقاجان بود.
در را که باز کردم از دیدن صورت سرخ و ورم کرده ام بهت زده شد.
چند لحظه ای ماتش برد و بعد قدمی به داخل گذاشت و پرسید:
چی شده بابا؟
در را که بست خودم را در آغوشش انداختم و با صدای بلند زیر گریه زدم.
آقا جان محکم مرا بغل گرفت و سرم را به سینه اش فشرد.
آغوش مهربان و مردانه اش مرهمی شد برای تمام ترس های این دو روزم.
هرچند مثل قبل با آقاجان راحت نبودم و کمی از او خجالت می کشیدم ولی به این آغوش و به بازوهای مردانه ای که دورم پیچیده بود و حس امنیت به من می داد نیاز داشتم تا آرام شوم.
آقاجان مبهوت و در سکوت موهایم را که از زیر چادر و چارقد عقب رفته ام بیرون زده بود را نوازش می کرد.
گریه ام که آرام شد آهسته پرسید:
چی شده بابا؟
خودم را از آغوشش جدا کردم.
اشکم را پاک کردم و با هق هق گریه گفتم:
احمد ... احمد ... دو روزه خونه نیومده ...
_برای چی بابا؟
چیزی شده؟
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
🆔️ @shamim_news_karkevand