#المراقبه
#هیئت_نوشت
دم راه پله شلوغ است، هر چه بالا وپایین می دوم تا بچه ها را مدیریت کنم فایده ندارد!
نه پیش والدینشان می نشینند ونه در اتاق بازی ، سرگرم می شوند، راه پله را کرده اند مقر بازی !
تا حالا که هیئت شروع شده ده بار موکتهای پله را صاف و صوف کرده ام!
وسط این رفت و آمد مردم و بازی بچه ها، محمد طاهای نُه ماهه چهار دست وپا مشغول بالا رفتن از پله است!
مادرش هم پشت سرش مراقبش است !
آهسته درِ گوش مادرش می گویم : الآن بچه له میشه، میشه اینو از اینجا ورداری ؟!
با خنده می گوید: ای وای حاج خانوم! این اولین بار است که از پله بالا میره، دلم ضعف کرده !!
با بهت و تعجب نگاهش می کنم!
یادم می افتد که ما هم وقتی یه پله صعود می کنیم ، خدا چقدر خوشحال می شود!
شاید ما هم مثل محمدطاها ، که بفکر مادرش نیست، ما هم بفکر خدا نیستیم ،ولی خداوند برای تربیت و رشد ما ، برنامه ریزیهای زیادی کرده است!
حیف که برای ما ، خوشحال کردن مردم خیلی ارزشمندتر از خوشحال کردن خداست!
همان خدایی که همراه اول و آخر ماست!
«هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن»
#طرید
@shamimemalakut
#المراقبه
#هیئت_نوشت
می دانم شیوه خوبی نبوده است، ولی ما در مورد بچه ها در کودکی، خیلی سختگیر بوده ایم. اگر جایی می رفتیم اجازه نداشتند از پیش ما بلند شوند و آنطرف تر بروند!
حالا این بچه ها در هیئت، بلایی به سرمان آورده اند که اون سرش ناپیداست. هر چی اسباب بازی فراهم کرده ایم، قطعاتش در راه پله و حیاط ویلان است، شیشه میز را که خیلی قطور است، شکسته اند، دست یکی هم بخیه خورده است، شربت و کیک را در حال گرگم به هوا می خورند، یکی از بچه ها چنان در راه پله شیرجه رفت که کلیه سمت چپم سکته کرد!
سخنران هم چند بار به والدین تذکر داده که مراقب بچه هایتان باشید ، ولی آنها انگار اصلا بچه ندارند و همه ی چهل نفر وروجک ، بچه ی ما هستند!
ولی خدا می داند نه در ظاهر و نه در باطن، کلمه ای گله و شکایت را بلغور نکردیم، پای امام حسین و هیئتش وسط است ، شوخی که نیست!
یاد سعید افتادم که هیچ وقت لباسهایش را جمع نمی کند و همه لباسهایش مثل گلهای رنگارنگ باغچه، پراکنده است! ولی می رود دیگ هیئت آقای سلیمانی را می سابد، پای امام حسین و هیئتش وسط است، شوخی که نیست !
#طرید
@shamimemalakut
#المراقبه
#هیئت_نوشت
با اینکه سه ماه از مرگ لعیای جوان، می گذرد، اما هنوز از شوک رفتن او، بیرون نیامده ایم که هیچ ، تازه الآن هم بدتر شده است!!
چون چند سال بود که لعیا برای هیئت شربت یا شیرینی می آورد و خودش هم شربت را درست می کرد و با سلیقه در لیوانها می ریخت. داخل سالن هم نمی آمد همان جا کنار راه پله می نشست!
تمام مدت هیئت جایش خیلی خالی بود ! مدام فکر می کردم اگر سرم را برگردانم ، لعیا مشغول ریختن شربت و پذیرایی است!
بودن او در هیئت، باعث شده بود هر شب برایش فاتحه بفرستیم!
یاد مادرم می افتم . در مجلس آل یاسین، مدام دوستانش یادش می کنند، در ایام اعتکاف مدام یادش می کنند، در مشاهد مشرفه مدام یادش می کنند و برایش فاتحه می فرستند!
یادمان باشد دور و بر مجالس اهل بیت زیاد بچرخیم، تا بعد از مرگ زیاد یادمان کنند!
#طرید
@shamimemalakut
#المراقبه
#هیئت_نوشت
هیئت که تمام می شود، مراسم خداحافظی زیاد طول می کشد، همه دور و برمان جمع می شوند، انتقاد وپیشنهاد و سوال دارند.
خانم جوان غریبه ای دست بچه ای را گرفته و یکی هم بغلش دارد، از بس با بچه هایش کلنجار رفته، روسریش هم کج و کوله شده ، از دور من را نگاه می کند، احساس می کنم حرفی دارد ولی خانم های آشنا مجال نمی دهند!
بزور خودم را از میان آنها کنار می کشم و پیش او رفته و می گویم : امری باشه؟
آهسته می گوید: مخارج شام هر شب چقدر است؟!
با تعجب می پرسم : چطور ؟!
بدون هیچ ادعایی، آهسته درِ گوشم می گوید : هزینه ی شام یک شب گردن ما!
مات و مبهوت نگاهش کردم، اصلا بهش نمی آمد! در حالی که بچه ها گیج و منگش کرده بودند، شماره تلفن گرفت و رفت.
فردا صبح پول را به حساب مطبخ واریز کرده بود و دیگر هم او را ندیدیم!
پای امام حسین و هیئتش وسط است، شوخی که نیست !
#طرید
@shamimemalakut
#المراقبه
#هیئت_نوشت
شبها یا شربت می دهیم و یا مردم نذر کرده اند، شیر می آورند، به هر حال از چایی خبری نیست. راستش دیگه نمی تونستیم بساط چایی را هم جور کنیم.
حاج خانمی موقع رفتن می پرسد: پس چایی نمی دهید؟
می گویم: شرمنده ایم!
با ناراحتی می گوید: روضه است وچایی اش !
راست می گوید.
خیلی سال پیش، روز عاشورا رفتیم قزوین تکیه آسیدجمال. موقع رفتن به تکیه، میزبان گفت: دو تا چیز یادت نره! اولا به همه جا میدی ، بعدش هم حتما چایی تکیه را می خوری!
ما هم که چشم بسته قبول کردیم. اولِ مراسم جا زیاد بود، هر چی به ظهر نزدیک شدیم، جا بقدری تنگ شد که مچاله شده بودیم ولی قرار بود حرفی نزنیم. یه کمی بعد یک استکان چایی بدستم دادند که از بس لوچ بود، به انگشتانم چسبید! ظاهرا حتی این استکان را در تشت وسط تکیه هم نَشُسته بودند و دست چندم بود که چایی می ریختند! نیت کردم و چایی را خوردم!
راستش هیچ دوست ندارم در مورد بهداشت این چیزها صحبت کنم، دوست دارم اینجا مثل عوام باشم!
در خاطرات امام خمینی ره، نوشته اند شب بارانی مثل همیشه عازم حرم امیرالمومنین ع شدند. خانواده گفتند : شما که عوام نیستید، از همین جا هم سلام به حضرت بدهید قبول است! آقا فرموده بودند: من در این مورد مثل عوام هستم و باید حرم بروم!
گاهی وقتها نجات در عوام بودن است!
#طرید
@shamimemalakut