دوست داشتنت بدیهیترین اتفاقِ ممکن بود،
بدیهیتر از نفس کشیدن،
و طبیعیتر از تمامِ فعل و انفعالاتِ یک آدمِ زنده!
آنقدر بی آغاز و آنقدر همیشگی که هیچ یک از ما نمیتواند ادعا کند دقیقا از کجای زندگیش دوست داشتنِ تو را شروع کرده!
یا هیچ کس یادش نمیآید یک جایی از زندگیش دوست داشتن تو را زمین گذاشته باشد...
راه میرفتیم، حرف میزدیم، بلند میشدیم، مینشستیم و تو را دوست میداشتیم...
به همین سادگی، به همین بی آلایشی دوست داشتنت قاطیِ تمامِ روزمرگیهایمان بود...
قصهی ما قصهی آن مسلمانیست که مسیحی شد و تا چراغها را روشن کردند بی اختیار صلوات فرستاد...
حالا ما هر ادعایی هم بکنیم یک جایی بی اختیار یک "حسین" از ما کَنده میشود!
دوست داشتنِ تو را مرگ هم از ما نمیتواند بگیرد...
اصلا خاکِ ما را با حُبِ تو گِل کردهاند...
بچههای ما از دامنِ مادر با ذکر تو بلند میشوند...
ما تو را دوست داریم خیلی طبیعی، قاطیِ تمامِ شب و روزهایمان!
قاطیِ تمامِ نفسهایمان!
هر وقت جوابِ چرا نَفَس میکشی پیدا شد جوابِ چرا حسین را دوست داری هم پیدا خواهد شد...
✍ملیحه سادات مهدوی
@sharaboabrisham
شراب و ابریشم...
به یاد بابای یتیمبچههای کوفه، بریم چند تا از این دلبرا رو به دخترکای عراقی هدیه بدیم
شب آخری بریم بینالحرمین به نیابت از سه سالهی ارباب، دل چند تا دختربچه رو شاد کنیم، بلکه دعا کنند و نجف و کربلا باز روزیِ ما شد انشاالله...
.
زمان:
حجم:
147.6K
در ستایش لحظه...
صداهای محیط
محیطی که همه آرزو دارن اینجا باشند...
صداهایی که دلتنگش خواهم شد
زمان:
حجم:
125K
دلم تنگ میشود برای این نواها، نغمهها، عشقها...
آقای اباعبدالله
شراب و ابریشم...
من اگر روضهخوان بودم برای روضهی شب هفتم، اولش دو تا کلمه را شرح میدادم. دو تا کلمهی ساده که نه ف
☝️برای دوباره خواندن
در لحظهی وداع با اباعبدالله...
.
من یک کوالای درون دارم که همیشه و در هر شرایطی خواب رو بر هر چیزی ترجیح داده و میده.
حتی شده قرارهای مهم کاری رو بخاطر خواب کنسل کردم، مهمونیها و دورهمیهای درجه یک و خیلی موقعیتهای خوب دیگه رو به فنا دادم، چون خوابم میاومده و حاضر نشدم خوابم رو با هیچی تو دنیا عوض کنم.
شبهای سختترین امتحانهای تخصصی دانشگاه اگه خوابم میگرفت، به راحتی میخوابیدم و هیچ فکر امتحان رو نمیکردم و برام در لحظه فقط خوابم مهم بود!
من امپراطور خوابهای طولانی و ممتدم.
بقدری خواب برام اولویته که همیشه یکی از وحشتهام این بوده نکنه این خواب زمان ظهور امام زمان وبالم بشه و من رو از رسیدن به امام بازداره! یعنی قصهی بندهی خواب بودن تا این حد در من جدیه!
ولی الان یک هفتهاس که اینجام و خواب ندارم!
کوالای همیشهخواب؛ تبدیل شده به بیدار شبزندهدار که دل از هیچ حرمی نمیکَنه!
دارم از بیخوابی میمیرم و در عین حال نمیخوام که بخوابم!
نمیخوام آخرین ساعتها رو از کف بدم
میخوام تا چشمهام جون دارن، تماشا کنم...
.