eitaa logo
شراب و ابریشم...
7.8هزار دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
1.1هزار ویدیو
70 فایل
تنفس در هوای واژه‌ها اینجا هر چه که هست دستنوشته‌های شخصی من است، لطفا فقط با نام خودم و لینک کانالم نشر بدهید. ملیحه سادات مهدوی| @mehmane_quran مدیر و بنیانگذار مؤسسه شراب و ابریشم شاگردقرآن ایده‌پرداز نویسنده سخنران مدرس دانشگاه مربی نوجوان مجری
مشاهده در ایتا
دانلود
. بنظر من غیر از آیت‌اله حکیم، کمتر کسی تونسته حقِ مقتل رو ادا کنه و اونجور که باید مقتل بخونه... ظهر عاشورا وقتِ تماشای مقتل‌خوانیِ آیت‌اله حکیمه. از اینجا ببینید: https://www.aparat.com/v/eunp5 .
شراب و ابریشم...
هر چی به سمت عصر می‌ریم، فشار حادثه بیشتر می‌شه. یکهو صد تومن دویست تومن واریز نکنید. همون پول رو خر
صدقه‌ی این ساعت فراموش نشه قلب صاحب‌الزمان قلب صاحب‌الزمان آه قلب صاحب‌الزمان.... .
. لاحولی... تکبیری... موجی از ملکوت صدایت... جسته و گریخته میان چِکاچِک شمشیرها به گوش می‌رسد... و دلِ خیمه‌گاه به شنیدن همین طنین، خوش است... بابا هنوز زنده است... رزمِ تن به لشکر، توان از تو می‌گیرد، لحظه‌ای توقف می‌کنی تا نفس تازه کنی، که ناگاه سنگی بر پیشانی‌ات می‌نشیند... سنگ، کسوف می‌کند! چهره‌ات غرقِ خون می‌شود. درنگ می‌کنی تا خون از چهره بگیری که یکباره تیر سه شعبه‌ی آغشته به زهری روشنیِ سینه‌ات را نشانه می‌رود... بِسم الله و بالله عَلی ملّة رَسول الله... سر به آسمان بلند می‌کنی و خدا را شاهد می‌گیری بر ستم‌پیشگی قومی که تو را می‌کشند تویی که پسرِ دخترِ پیامبری جز تو روی زمین نیست! ثمَّ أخَذَ السّهم فأخرَجه مِن وَراءِ ظَهره فأنبعثَ الدّمُ کأنّه میزاب! خون از تنت سرازیر می‌شود... ضعف، تمام وجودت را می‌گیرد... میانِ برق شمشیر و ضرب نیزه‌ها تو هنوز در پِیِ دستگیری از این نانجیبانی: باز موعظه‌شان می‌کنی و می‌ترسانی‌شان از اینکه قیامت در حالیکه خون تو بر گردن‌شان باشد در پیشگاه خدا حاضر شوند... از خودت می‌گویی و از اینکه فرزند بهترین خلق خدایی... لشکر اما هلهله می‌کند تا صدای هدایت تو را نشنود.. ضعف و ناتوانی بر تار و پود جانت ریشه دوانده... جنگ ِنا برابر توان از تو گرفته... وَ صاحَ شمر بأصحابه ما تنتظرون بالرّجل؟ شمر بر لشکر فریاد می‌زند چرا کار را یکسره نمی‌کنند؟! لشکر دیگربار بر تو هجوم می‌آورد... زرعه چنان ضربه‌ای بر دوشت می‌زند که... وَ کانَ قد أعیی فَجعلَ یَنوءُ وَ یکُبُْ توانی دیگر برایت نمی‌مانَد... از زمین بلند می‌شوی و باز می‌افتی... سنان پیش می‌آید: فَطعنه سنان فی تَرقُوَته. ثمَّ انتزعَ الرّمحَ فَطعَنه فی بَوانی صَدره ثمّ رَماه سنان ایضا بِسهم فوقع السّهمُ فی نحره... چگونه شد که آسمان بر زمین نیفتاد؟! چطور شد که کوه‌ها از جا کنده نشد؟! چگونه دشت زیر و رو نشد؟! بر زمین افتادی... باز برخاستی... باز بر زمین افتادی ... باز برخاستی... محاسن را به خونِ سر و رو خضاب کردی... هکذا ألقی الله مُخضّباً بِدمی مَغصوباً علیّ حقی... و خواستی خدا را در حالی ملاقات کنی که سر و رویت خضاب باشد از خون... شیبٌ خَضیب... خدٌّ تریب... گرگ‌ها دوره‌ات کردند... تکه تکه روی زمین افتاده بودی... اما هنوز از تو ترس داشتند... هنوز نفس‌هایت یاد حیدر را زنده می‌کرد... ترس و بغض... فقال عمربن سعد: أنزَل وَیحَک إلی الحسین فأرحَه... عمر سعد فریاد زد وای بر شما کارش را تمام کنید... فَضرَبه بالسّیف فی حلقه الشّریف و هو یقول: و الله إنّی لأجتزُّ رأسکَ وَ أعلَم أنّک إبن رسول الله وَ خَیرُ الناس أباً وَ اُمّاً نانجیبی پیش آمد... شمشیر را بالا برد... و نعره می‌زد به خدا می‌کشمت و می‌دانم تو فرزند رسول خدایی و پدر و مادرت بهترین خلقند! . . یک‌باره... قیامت به پاشد... آسمان سیاه شد... زمین سخت لرزید... دشت سرخ شد... هلهله برپا شد... صدای لشکر به تکبیر بلند شد... . پسرِ پیغمبری به دست امتش ذبح شد...... . حالا باید اسب‌ها را نعل تازه بزنند... . آه حسین... . ✍ملیحه سادات مهدوی نگارش یافته با تکیه به مستندات ارشاد شیخ مفید و لهوف سیدبن طاووس https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a .
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باز هم روزِ دهم ساعت سه، ساعت سَر ساعت وقت ملاقات سری با مادر ساعت رفتن جان از بدن یک خواهر چون خداحافظی پیرهنی با پیکر ساعت سینه مولا شده سنگین ناگاه ریخت عبدلله از آغوش اباعبدالله ساعت غارت خیمه شده آماده شوید دین ندارید شما، لااقل آزاده شوید بکشیدش سپس آماده منظور شوید او نَفَس می کشد از اهل حرم دور شوید شعر و اجرا: عالیجنابِ شاعرها سید حمیدرضا برقعی کربلای معلا_ ورودی حرم مطهر @sharaboabrisham
هدایت شده از KHAMENEI.IR
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📢 ، در ساعت شهادت سیدالشهدا؛ 📹 قُتل الحسین علیه‌السلام... 👆 مرثیه‌ی آذری حضرت آیت‌الله خامنه‌ای 🖥 Farsi.Khamenei.ir
شراب و ابریشم...
. دیدم خیلیها می‌پرسند لازم دونستم بگم قبل از عاشورا اصلا جنگ نبوده. جنگ صبح عاشورا شروع شده و تا ح
☝️☝️ متاسفانه گوشیم خاموش شد و نتونستم مقتل بنی‌هاشم رو در ساعت خود واقعه بنویسم، لیکن امروز تلاش کردم ساعت به ساعت عاشورا رو با بیان ساده بنویسم که مشخص بشه در روز عاشورا چه اتفاقاتی رقم خورده. شروعش اینجاست. نوشته به نوشته بیاین پایین و بخونید. خیلی پیام دادید و برای این نوشته‌ها تشکر کردید، اجر و ثوابی اگه توش بود، نذر سلامتی رهبرم تقدیم به بانو خدیجه‌ی کبری .
شراب و ابریشم...
. لاحولی... تکبیری... موجی از ملکوت صدایت... جسته و گریخته میان چِکاچِک شمشیرها به گوش می‌رسد... و د
. یکباره دشت لرزید... و صدایی مهیب سمت خیمه‌گاه شدت گرفت... کوبیده شدن سم اسبان بر سینه‌ی دشت، آمیخته با نعره و هلهله و فریاد... لشکر، قصد حرم کرده بود! و تو هراسناک، سوی خیمه‌ی زین‌العابدین شتاب گرفتی پرده را بالا زدی و با اضطراب پرسیدی: چه کنیم؟! سجاد اضطراب نگاهت را به یک کلام پاسخ گفت: علَیکنَّ بِالفَرار... و اهل حرم با اشارت تو از خیمه‌گاه بیرون ریختند... هر کدام به سمت و سویی... شیهه‌ی اسب‌ها، نعره و فریاد حرامی‌ها، آتش و غارت... حرم، خیمه به خیمه زیر آتش و سم اسبان می‌سوخت... و رعب و وحشت بر دل کودکان می‌ریخت... . . . غارت خیمه‌گاه که آرام گرفت تو ماندی و حرمی سوخته و اهل‌بیتی پراکنده! پیش از آتش ریختن بر سر خیمه‌ها، فقط قتلگاه، سرخ بود! اما حالا دشت به گلزار شبیه‌تر شده بود! دشت پر شده بود از پاره‌های تن رسول خدا...! بچه‌ها از شدت ترس با تمام توانشان گریخته بودند و فقط خدا می‌دانست راه به کجا برده‌اند! تمامِ دشت را از پِیِ طفلان زیر پا گذاشتی... چقدر دشت وسیع شده بود... چقدر آمار بچه‌ها کم شده بود... بچه‌ها را یک به یک پیدا کردی... از کنار بوته‌های خار... از گوشه‌ی چادرهای سوخته... از نزدیکی‌های قتلگاه... از سمتِ مدینه... از سویِ نجف... از زیر سمِ اسبان... از گوشه و کنار دشتی به وسعت ِدرد... طفلانی مجروح و مضطرب با جگرهایی خون شده از وحشت... کاش مصیبت به همین‌جا ختم می‌شد... اما اینجا تازه آغاز مصیبت بود.. تازه آغاز اسارت... حالا تو مانده بودی و یک کاروان اسیر... اشتران برهنه و بی جهاز... آفتاب داغ مسیر... گرسنگی و تشنگی طفلان... تازیانه و شلاق و غل و زنجیر... کوچه به کوچه هلهله و شادی مردمان... ترس و اضطراب و بی‌پناهی طفلان... آه، عمه... ✍ملیحه سادات مهدوی ساعتی‌پس‌ازساعتِ‌سه... https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
. آه زینب... دنیا از طلوع امروز تا قیامِ قیامت به تو سپرده شد بانو... .... از اولین تیری که از سپاهِ ابن‌سعد، سمتِ سپاهِ اباعبدالله آمد و شد اعلانِ رسمیِ جنگ... زینب عهده‌دارِ عالَم شد! .