امروز شهر اکبرآباد هستم، نوستالژی بچگیهایم، تابستانهای بچگی اینجا عشق میکردیم، آسمان پرستاره شبهایش، خوابیدن پای تلمبه زمین کشاورزی و صدای باد در ذرتها، صدای جیرجیرکها، کوهنوردیهای عید، دشت رفتن، پشت کامیون داییام سیزدهبدر رفتن و ...
اینجا همیشه قشنگ است اما عیدها یک تکه از بهشت است. بالا دستت کوه و دشت سرسبز، پاییندستت، دشت سبز و باغ و زمینهای کشاورزی.👌😊
@sharhe_hal
یک برنامه جدید رفقا در تهران، سر زدن به مغازهها و گفتگو با مغازهدارها است.
شاید باور نکنید ولی بالای ۹۵ درصد، بازخوردهای خیلی خوب داریم، آن ۵ درصد هم صرفا برخورد سرد بود و هیچ گزارشی از بیاحترامی نداشتیم؛ اما دقیقا چه میکردیم که این بازخورد خیلی خوب را داشتیم؟!
اول از همه دو روایت را سر لوحه کارمان قرار دادیم. از امام باقر علیه السلام:
«اِعْرِفِ اَلْمَوَدَّةَ لَكَ فِي قَلْبِ أَخِيكَ بِمَا لَهُ فِي قَلْبِكَ»
بشناس محبت و دوستی به خودت در قلب مخاطبت را با محبت و دوستی که از او در قلب تو است.
و امیرالمؤمنین علیه السلام:
«أَشْعِرْ قَلْبَكَ اَلرَّحْمَةَ لِرَعِيَّتِكَ وَ اَلْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اَلتَّعَطُّفَ عَلَيْهِمْ وَ اَلْإِحْسَانَ إِلَيْهِمْ»
قلب خودت را سرشار از رحمت و محبت و مهربانی و نیکی به مردم قرار بده.
لزوما در گفتگو کلیشهای و بر اساس الگوی ثابت حرف نمیزدیم و دل را به خدا سپرده بودیم، تحمیلی در چسپاندن عکس یا گرفتن عکس یا پذیرفتن حرف و .... نداشتیم، کاملا محترمانه و بر اساس کرامت.
یک سهم در جنگ به مخاطب میدادیم که حضورش در صحنه خدمت دهی اجتماعی و جریان عادی امور زندگی مردم در جنگ بود و تشکر میکردیم.
پوستر تعارف میکردیم، از اوضاع بازار میپرسیدیم، از اینکه مشکلی در قضایای جنگ برایشان پیش آمده یا نه؟! و کمکی میخواهند یا نه، پوستر میخواهند یا نه و...
رفقا در چند مورد پذیراییهای مفصلی هم شدند، یک موردش یک ظرف حلیم معجون بزرگ آوردند و رفقا دلی از عزا درآوردند.😉😊
@sharhe_hal
شرح حال
یک برنامه جدید رفقا در تهران، سر زدن به مغازهها و گفتگو با مغازهدارها است. شاید باور نکنید ولی بال
یک سری در برنامه گفتگو با مغازهدارها من هم فقط به عنوان راننده و همفکری درمورد گفتگوها با رفقا همراه شدم، به عنوان راوی برای آنان که از این زمان و مکان فاصله دارند، میخواستم همه فضاها را تجربه کنم، دوستان هر دور که گفتگویی میکردند، بعد میآمدند در ماشین صحبت میکردیم.
از میان دوستان، خوش سخن و خوشتیپ ترین آنها را گذاشته بودیم برای گفتگو، دوستان اصرار داشتند که شما هم بیا در برنامه گفتگو شرکت کن اما من قبول نکردم، چون لباس مناسب نداشتم، در این فضا برای ارتباطگیری لازم بود خیلی ترتمیز و خوشتیپ باشی و من هم که لباس کار داشتم.
ما به عنوان شیعه اهل بیت مأموریم به خوش تیپی و آراستگی در بین مردم، امام صادق علیهالسلام به ما دستور دادهاند که: «كُونُوا لَنَا زَيْناً وَ لاَ تَكُونُوا عَلَيْنَا شَيْناً قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ اِحْفَظُوا أَلْسِنَتَكُمْ وَ كُفُّوهَا عَنِ اَلْفُضُولِ وَ قُبْحِ اَلْقَوْلِ» برای ما زینت باشید نه مایه زشتی، با مردم زیبا سخن بگویید و زبانتان را حفظ کنید و از زیادی در سخن و حرفهای زشت بپرهیزید.
در آن فضا اگر به عنوان بچه مذهبی اما غیر خوشتیپ وارد تعامل با مخاطب میشدی، مایه زینت برای اهل بیت نبودی، مخاطب جذب که نمیشد، پس هم میزد.
دیدهام برخی رفقا تریپ شهدا بازی و زهد که میافتند خیلی در بند آراستگی نیستند، به آنها معمولا میگویم: دقت کنید جوراب بپوشید، موهایتان را مرتب کنید و... تا از بیرون که کسی شما را میبیند لذت ببرد.
@sharhe_hal
یکی از رفقامون که برای گفتگو میرفت، معلم ریاضی و اهل شیراز بود، علاقه زیادی به فوتبال و موسیقی داشت، البته چون مذهبی و تم آرام جالبی داشت، موسیقیهای حلال و آرام را دنبال میکرد، از چاوشی برام میگفت، از مجید انتظامی، نام یه سری دیگه هم میآورد ولی من نمیشناختم.😄
میگفت: چرا مذهبیها فیلمهای سینمایی انقلابی را دنبال نمیکنند؟! میگفت: حاجی مجنون را دیدی؟! فلان را دیدی؟! چرا حمایت نمیکنید؟! گفتم قبلا که بچهها نبودند وقت میشد و اهل سینما بودیم ولی حالا دیگه نمیرسم اما مواردی بلیطهایشان را برای حمایت خریدهام.
اهل کتاب و رمان هم بود و دغدغه مصرف محصولات فرهنگی برای چرخش حلقه تولید، توزیع و مصرف را داشت.
میگفت گاهی برای یک کنسرت از شیراز میآیم تهران و فضای طرفداران موسیقی را توضیح میداد که چقدر زیادند، میگفت: چرا موقع کنسرتها خانمهایی که در ورودی سالن برای تذکر حجاب میگذارند، چادرشون چروک هست یا بد حجاب میکنند و وجه خوبی در تعامل در جمع نداشتهاند و...
عمده حرفهایش درست بود، ما باید فیلمهای خوب و انقلابی را حمایت کنیم، ظاهر آراسته و ادبیات زیبا داشته باشیم، تکمیل حلقههای مصرف محصولات فرهنگی را وظیفه خود بدانیم.
این رفیقمان مجرد هم بود، فوتبال و زن گرفتن، حلقه وصل گفتگوهایش بود.
به مغازهدارها میگفت: حالا با این وضعیت زن بگیرم؟! عمدتا میگفتند: نه!😂
@sharhe_hal
شرح حال
با اینکه یک هفته از اصابت موشک در آن نزدیکی گذشته بود و تیمهای جهادی آمده و رفته بودند و شهرداری هم
یادتون تصویر آن رفیقمون که در حال جارو زدن گذاشته بودم.
اینم تصویرش هنگام خواب هست.😉
یه اکیپ شش نفره خاص بودن، دوست داشتن برگشتن قم برن عضو بسیج هم بشن، بهشون میگفتم اخراجیها، همش باهم شوخی میکردند و میخندیدند، هیچ کاری نبود که بهش نه بگن، نه تکبری و نه توقعی.👌
یک بازه کار نظامی انجام دادن، یک بازه هم آوار برداری، آخرش هم فرستادیمشون آشپزخانه.
یک کلمه نق زدن، این کار را میکنم یا نمیکنم، نکردند.
@sharhe_hal