به نام خدای قشنگم
طوفان و امید
قلبم میلرزد.. هر لحظه یه خبر بد، یک تصویر دلخراش. جنگ، مثل یک هیولای وحشی، داره سرزمینم رو میبلعد. اشک توی چشمام جمع میشود، ولی اجازه نمیدهم ناامیدی ریشه بکنه.
این خاک، خونیه که پدران و مادران ما برای دفاع ازش ریختند. این سرزمین، میراثیه که باید به نسلهای بعد تحویل بدهیم. نمیتوانیم تسلیم بشویم!
غم از دست دادن عزیزان، سنگینیِ آوارگی، ترس از آینده... همه اینها رو حس میکنم. ولی یه صدایی توی دلم فریاد میزنه: "ایران، تسلیم نمیشه!"
ما ملت ایران، قویتر از این حرفاییم که یک طوفان ما رو از پا دربیارد. ما با عشق، با ایمان، با امید، دوباره از نو میسازیم.
اشکهام رو پاک میکنم و با تمام وجودم فریاد میزنم: "ایران، سربلند میشود!"
این یک آرزو نیست، یک باورِ عمیقه. یک باور به قدرت عشق، به قدرت امید، به قدرت ایران.
#آریا_محمدی یازده ساله دانش آموز خبرنگار پانا
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
به نام خدای قشنگم طوفان و امید قلبم میلرزد.. هر لحظه یه خبر بد، یک تصویر دلخراش. جنگ، مثل یک هیو
🥰🥹👈🏻 چقدر قشنگ نوشته این نوجوان عزیز ایرانمون🇮🇷🙏🏻
گذر از آتش
ایرانی که اکنون می بینید ایرانی متشخص که از سایر کشورها متمایز است
از هجوم پیشینیان
از هجوم یونانیان سربلند بیرون آمده
از هجوم تورانیان
از هجوم عمریان
از تهاجم مغول ها
از حمله ی عثمانیان
از هجوم افغان ها
از هجوم روس ها
از هجوم انگلیسی ها
از هجوم بعثی ها
از هجوم صهیونیست ها
از هجوم پسینیان
از هجوم...
با یاری خدا و همکاری و همیاری همه ی هم میهنان از هجوم زمستان هزار و چهار صد و چهار سربلند بیرون خواهد آمد.
نویسنده:#حسینعلی_ساسانی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
❌🇮🇷 دوستان امیدتون به ایران چقدره؟ ارسال آثارتون ایمان و #امیدایران رو مشخص میکنه!! 🇮🇷❌
متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻:
📞 09200757039
💬 @Shavaladpubadmin
"زنگ کلاس"
چرا بچه ها خوابند؟
نگاهشون کن انگار نه انگار اینجا کلاسه
سحر بیدار شو؛نرگس با تو ام هستم شما چرا اینطوری میکنید
الان به خانم معلم میگم سر کلاس خوابید
عه خانم معلم هم مثل شماها که خوابه.
چه خبره؟
سمیه تو باز کنار پنجره نشستی؟
نگفتم اونجا جای منه بزار خانم معلم بیدار بشه به حسابت میرسم
ولی نه این بار اشکال نداره؛ اصن برای همیشه اونجا بمون منم بغل دست هستی شکمو میشینم
راستی هستی کو؟
عه تو چرا لباسات خاکیه؟ اگه مامانت بفهمه امروز خبری از ناهار نیستا
وای از سرت هم که خون داره میاد. باز با نرگس دعوا کردی؟ اگر دستم بهش برسه......
ولی نه. شما که زنگ تفریح با هم آشتی کردین!!!!
چه خبره اینجا؟
این روان نویس فاطمه نیست؟ پس چرا افتاده زمین؟؟
فاطی گذاشتم رو میز خانم معلم برش دار
چرا اینجا تاریکه؟
چرا چراغ ها روشن نمیشه
وایییی
چرا سقف اینطور شده
زلزله شده!!!؟؟
حالااا چیکار کنم!!
هول نشو زینب؛ مگه یادت رفته خانم مدیر سر صف صبگاه چی میگفت؟؟
بهترین پناهگاه زیر میزه بدو برو
عه شمایید خانم بیدار شدین؟ نیایین جلو زلزله شده
-نه عزیزم زلزله نشده فقط داریم می ریم پیش خدا
پیش خدا؟ ولی شما می گفتین باید خدا بخواد....
-الان خدا خواسته. خدا مانو خیلی دوست داره
- خانم اجازه؟ اونجا که میخواهیم بریم همونجایی هست که آدم های خوب و مهربون پیش خدا حضور دارند؟
-بله عزیزم از همه مهمتر میان به استقبالمون
وای بچه ها شماهم که هستین. خانم معلم گفت الان میریم پیش خدا. داریم از خوشحالی بال در میارم. وای واقعا دارم بال در میارم!!!
آره زینب تازه خانم معلم گفته اونجا کلی خوراکی های خوشمزه و رنگارنگ هستش به به😋
ای شکمو😂
.وای من دارم پرواز میکنم....
نویسنده:#مرتضی_افتخاری_نیا
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدا
“ خویشاوندان باران”
…
فراتی ها را می شناسم
آب
بهانه ی خویشاوندی ما با این قبیله بوده است
اهل زمین نیستند
مهر خاک شلمچه بر دوش دارند
اما در حسینیه ی محله ی قلهک
قرار نماز می گذارند.
می گویند
برایتان مدرسه ای سیار آورده ایم
بچه های جنگ
میانه ی تقویمی که هنوز ورق نخورده است
ابرهای بهاری شان را
از چشم هایشان بیرون میکشند.
من داستان تنگه ی ابوغریب را تدریس می کنم
موشک های ناخوانده
پشت پنجره ی کلاس می نشینند
و دانش آموزان من
لاله لاله می شکفند
شمعدانی ها
به خون سبزی که از ساقه هایشان جاری شده است
خیره می شوند.
فرات را می توانم ببینم
در چشم های پدرانی که لاله های زمستانی شان را
به آسمان می برند
و مادرانی که هجای آخر لالایی شان را
پشت دیوار مدرسه جا می گذارند.
فراتی های اهل همین نزدیکی را صلا می دهم:
مشک های بیشتری برای رسیدن به علقمه ی ایران نیاز داریم
دشمن پشت خلیج نشسته است
تا سرمه ی نگاه فرشتگان
زیر باران موشک ها
سیاهی آسمان را بپوشاند
مبادا برف آخر اسفند روسیاه شود.
در آستانه ی لبخند کودکانی که سروهایی برای شناسایی مرزها
میانه دود و تلاطم و آتش و اسپند
با خود آورده اند
همراه کلماتم
روی شانه های لرزان درختان مبعوث می شوم
و قمقمه ی خاکی من
در ایوان خانه ی خورشید جا می ماند.
فراتی ها دست به کار شده اند
و دامن حسینیه
بدل به گلزاری از فرشتگانی شده است
که گیسوانشان را
باد سوگوار زمستانی
با خود
برای خداوند برده است .
کوچه در غنای جنوبی بهارنارنج، غرق شده است
و خویشاوندان من
با باران صبح
به خلیج زده اند.
شعر:#محمد_حسین_صفری
اسفند ۱۴۰۴
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
⚠️توجه! توجه!⚠️👆🏻
🍂📚جشنواره زمستانه چاپ کتاب! فقط تا آخر👈🏻 « اسفند ماه » فرصت باقیست!
❌ بعد از عید افزایش قیمت خواهیم داشت!❌
📘📕📙📗📒کتاب چندنویسندگی📘📕📙📗📒
📦 انتخاب بین 5، ۱۰ یا ۲۰ نسخه؟
💥 فقط با ۱.200 میلیون تومان کمترین قیمت
✅ مجوز رسمی ارشاد و خانه کتاب
✨ ژانرهای قابل پذیرش: داستان، رمان، خاطره، روایت، داستان کوتاه، کودک، طنز، شعر...
🎉 این فرصت استثنائی رو از دست نده!
📩 برای دریافت جزئیات، فقط یه پیام بده یا کامنت بذار:👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت10
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – بیست و سوم اسفند1404
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
موقعیتی که در آن گرفتار شده بودم، خیلی مرا نمیترساند.
میدانستم اشتباهی پیش آمده. از آن گذشته مطمئن بودم به زودی خبر دستگیری من به پدرم خواهد رسید و او اجازه نخواهد داد حتی یک شب در بازداشت به سر ببرم.
بعد از برخوردهای آزاردهنده خانواده وحید، وضعیت او هم در درجه دوم اهمیت قرار گرفته بود اما یک اسم، در مرکز پرگار ذهنم نشسته بود و همه فکرم حول محور آن میچرخید.
سرنوشت دختری به نام لاله از خودم هم مهمتر شده بود.
لالهای که مرده بود. آن هم نه به مرگ طبیعی. لالهای که به قتل رسیده بود و در باغچه خانه من، میان لالههای سپیدم دفن شده بود.
لالهای که من به اتهام قتلش اینجا بودم. در حالیکه در طول زندگیام حتی یک بار هم او را ندیده بودم.
این آخری را چندان قبول نداشتم. دلم گواهی میداد که لاله برایم غریبه نیست اما عقلم نهیب میزد و زبانم را از هر گونه اقرار به آشنایی برحذر میداشت.
وقتی شیرینی چای در جانم نشست، جرأت به خرج دادم و سؤالی را که ساعتها بود خوره روحم شده بود، پرسیدم:
_ لاله کیه جناب سروان؟
سروان به صندلی تکیه داد. با دقت براندازم کرد و گفت:
_ وقتی چاقو رو تو قلبش فرو میکردی، ازش نپرسیدی کیه؟
دستم ناخودآگاه پیش رفت و روی قلبم مشت شد. به شنیدههایم شک داشتم. با همان دست مشت شده به خودم اشاره کردم و پرسیدم:
_ با من هستید جناب سروان؟
سروان چنان روی میز کوبید که از جا پریدم. با لحنی عصبی به اتاق اشاره کرد و تشر آمد:
_ مگه به جز من و شما کس دیگهای هم اینجا هست؟
دوباره زمستان بر دلم حاکم شد و بدنم به رعشه افتاد.
اشک در چشمم میجوشید اما قبل از باریدن یخ میبست. با زبانی که به شدت سنگین شده بود، نالیدم:
_ من ... من ... کسی رو نکشتم ... من ... من ... اصلا اون دختر رو نمیشناسم ... نمیدونم چطوری سر از باغچه من درآورده ... دیروز ... دیروز که داشتیم لالهها رو تو باغچه میکاشتیم، کسی اونجا نبود ... به خدا راست میگم ... میتونید از مشقربون بپرسید. اون کل باغچه رو شخم زده بود ...
سروان پوزخندی زد.
کشوی میز را باز کرد و چند نایلون وکیوم شده بیرون کشید و انداخت روی میز. نگاه خیسم پی نایلونها رفت. به نظر خالی نمیآمدند. سروان با آرامشی اعصابخرد کن گفت:
_ بس کن خانم! این حرفها فایده نداره. همه چیز اثبات شده است.
طاقتم طاق شد و فریاد زدم:
_ چی اثبات شده؟ نکنه ... یادتون رفته من خودم زنگ زدم به شما؟ من چشمم رو روی بهترین شب زندگیم بستم ... شوهرم رو دودستی تقدیم شما کردم تا یه وقت ... یه وقت خون اون دختر پایمال نشه. اون وقت شما ... خیلی راحت و از روی هوا به من تهمت قتل میزنید؟
سروان یکی از نایلونها را برداشت و مقابل صورتم تکان داد و گفت:
_ نمونه دیانای قاتل که زیر ناخنهای مقتول پیدا شده، با دیانای شما مطابقت داره خانم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub