eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
940 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
289 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
❌🇮🇷 دوستان امیدتون به ایران چقدره؟ ارسال آثارتون ایمان و رو مشخص میکنه!! 🇮🇷❌ متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻: 📞 09200757039 💬 @Shavaladpubadmin
"زنگ کلاس" چرا بچه ها خوابند؟ نگاهشون کن انگار نه انگار اینجا کلاسه سحر بیدار شو؛نرگس با تو ام هستم شما چرا اینطوری میکنید الان به خانم معلم میگم سر کلاس خوابید عه خانم معلم هم مثل شماها که خوابه. چه خبره؟ سمیه تو باز کنار پنجره نشستی؟ نگفتم اونجا جای منه بزار خانم معلم بیدار بشه به حسابت میرسم ولی نه این بار اشکال نداره؛ اصن برای همیشه اونجا بمون منم بغل دست هستی شکمو میشینم راستی هستی کو؟ عه تو چرا لباسات خاکیه؟ اگه مامانت بفهمه امروز خبری از ناهار نیستا وای از سرت هم که خون داره میاد. باز با نرگس دعوا کردی؟ اگر دستم بهش برسه...... ولی نه. شما که زنگ تفریح با هم آشتی کردین‌!!!! چه خبره اینجا؟ این روان نویس فاطمه نیست؟ پس چرا افتاده زمین؟؟ فاطی گذاشتم رو میز خانم معلم برش دار چرا اینجا تاریکه؟ چرا چراغ ها روشن نمیشه وایییی چرا سقف اینطور شده زلزله شده!!!؟؟ حالااا چیکار کنم!! هول نشو زینب؛ مگه یادت رفته خانم مدیر سر صف صبگاه چی میگفت؟؟ بهترین پناهگاه زیر میزه بدو برو عه شمایید خانم بیدار شدین؟ نیایین جلو زلزله شده -نه عزیزم زلزله نشده فقط داریم می ریم پیش خدا پیش خدا؟ ولی شما می گفتین باید خدا بخواد.... -الان خدا خواسته. خدا مانو خیلی دوست داره - خانم اجازه؟ اونجا که میخواهیم بریم همونجایی هست که آدم های خوب و مهربون پیش خدا حضور دارند؟ -بله عزیزم از همه مهمتر میان به استقبالمون وای بچه ها شماهم که هستین. خانم معلم گفت الان میریم پیش خدا. داریم از خوشحالی بال در میارم. وای واقعا دارم بال در میارم!!! آره زینب تازه خانم معلم گفته اونجا کلی خوراکی های خوشمزه و رنگارنگ هستش به به😋 ای شکمو😂 .وای من دارم پرواز میکنم.... نویسنده: =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدا “ خویشاوندان باران” … فراتی ها را می شناسم آب بهانه ی خویشاوندی ما با این قبیله بوده است اهل زمین نیستند مهر خاک شلمچه بر دوش دارند اما در حسینیه ی محله ی قلهک قرار نماز می گذارند. می گویند برایتان مدرسه ای سیار آورده ایم بچه های جنگ میانه ی تقویمی که هنوز ورق نخورده است ابرهای بهاری شان را از چشم هایشان بیرون‌ می‌کشند. من داستان تنگه ی ابوغریب را تدریس می کنم موشک های ناخوانده پشت پنجره ی کلاس می نشینند و دانش آموزان من لاله لاله می شکفند شمعدانی ها به خون سبزی که از ساقه هایشان جاری شده است خیره می شوند. فرات را می توانم ببینم در چشم های پدرانی که لاله های زمستانی شان را به آسمان می برند و مادرانی که هجای آخر لالایی شان را پشت دیوار مدرسه جا می گذارند. فراتی های اهل همین نزدیکی را صلا می دهم: مشک های بیشتری برای رسیدن به علقمه ی ایران نیاز داریم دشمن پشت خلیج نشسته است تا سرمه ی نگاه فرشتگان زیر باران موشک ها سیاهی آسمان را بپوشاند مبادا برف آخر اسفند روسیاه شود. در آستانه ی لبخند کودکانی که سروهایی برای شناسایی مرزها میانه دود و تلاطم و آتش و اسپند با خود آورده اند همراه کلماتم روی شانه های لرزان درختان مبعوث می شوم و قمقمه ی خاکی من در ایوان خانه ی خورشید جا می ماند. فراتی ها دست به کار شده اند و دامن حسینیه بدل به گلزاری از فرشتگانی شده است که گیسوانشان را باد سوگوار زمستانی با خود برای خداوند برده است . کوچه در غنای جنوبی بهارنارنج، غرق شده است و خویشاوندان من با باران صبح به خلیج زده اند. شعر: اسفند ۱۴۰۴ =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
⚠️توجه! توجه!⚠️👆🏻 🍂📚جشنواره زمستانه چاپ کتاب! فقط تا آخر👈🏻 « اسفند ماه » فرصت باقیست! ❌ بعد از عید افزایش قیمت خواهیم داشت!❌ 📘📕📙📗📒کتاب چندنویسندگی📘📕📙📗📒 📦 انتخاب بین 5، ۱۰ یا ۲۰ نسخه؟ 💥 فقط با ۱.200 میلیون تومان کمترین قیمت ✅ مجوز رسمی ارشاد و خانه کتاب ✨ ژانرهای قابل پذیرش: داستان، رمان، خاطره، روایت، داستان کوتاه، کودک، طنز، شعر... 🎉 این فرصت استثنائی رو از دست نده! 📩 برای دریافت جزئیات، فقط یه پیام بده یا کامنت بذار:👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔷 روز جهانی قدس گرامی باد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – بیست و سوم اسفند1404 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= موقعیتی که در آن گرفتار شده بودم، خیلی مرا نمی‌ترساند. می‌دانستم اشتباهی پیش آمده. از آن گذشته مطمئن بودم به زودی خبر دستگیری من به پدرم خواهد رسید و او اجازه نخواهد داد حتی یک شب در بازداشت به سر ببرم. بعد از برخوردهای آزاردهنده خانواده وحید، وضعیت او هم در درجه دوم اهمیت قرار گرفته بود اما یک اسم، در مرکز پرگار ذهنم نشسته بود و همه فکرم حول محور آن می‌چرخید. سرنوشت دختری به نام لاله از خودم هم مهم‌تر شده بود. لاله‌ای که مرده بود. آن هم نه به مرگ طبیعی. لاله‌ای که به قتل رسیده بود و در باغچه خانه من، میان لاله‌های سپیدم دفن شده بود. لاله‌ای که من به اتهام قتلش اینجا بودم. در حالی‌که در طول زندگی‌ام حتی یک بار هم او را ندیده بودم. این آخری را چندان قبول نداشتم. دلم گواهی می‌داد که لاله برایم غریبه نیست اما عقلم نهیب می‌زد و زبانم را از هر گونه اقرار به آشنایی برحذر می‌داشت. وقتی شیرینی چای در جانم نشست، جرأت به خرج دادم و سؤالی را که ساعتها بود خوره روحم شده بود، پرسیدم: _ لاله کیه جناب سروان؟ سروان به صندلی تکیه داد. با دقت براندازم کرد و گفت: _ وقتی چاقو رو تو قلبش فرو می‌کردی، ازش نپرسیدی کیه؟ دستم ناخودآگاه پیش رفت و روی قلبم مشت شد. به شنیده‌هایم شک داشتم. با همان دست مشت شده به خودم اشاره کردم و پرسیدم: _ با من هستید جناب سروان؟ سروان چنان روی میز کوبید که از جا پریدم. با لحنی عصبی به اتاق اشاره کرد و تشر آمد: _ مگه به جز من و شما کس دیگه‌ای هم اینجا هست؟ دوباره زمستان بر دلم حاکم شد و بدنم به رعشه افتاد. اشک در چشمم می‌جوشید اما قبل از باریدن یخ می‌بست. با زبانی که به شدت سنگین شده بود، نالیدم: _ من ... من ... کسی رو نکشتم ... من ... من ... اصلا اون دختر رو نمی‌شناسم ... نمی‌دونم چطوری سر از باغچه من درآورده ... دیروز ... دیروز که داشتیم لاله‌ها رو تو باغچه می‌کاشتیم، کسی اونجا نبود ... به خدا راست میگم ... می‌تونید از مش‌قربون بپرسید. اون کل باغچه رو شخم زده بود ... سروان پوزخندی زد. کشوی میز را باز کرد و چند نایلون وکیوم شده بیرون کشید و انداخت روی میز. نگاه خیسم پی نایلونها رفت. به نظر خالی نمی‌آمدند. سروان با آرامشی اعصاب‌خرد کن گفت: _ بس کن خانم! این حرف‌ها فایده نداره. همه چیز اثبات شده است. طاقتم طاق شد و فریاد زدم: _ چی اثبات شده؟ نکنه ... یادتون رفته من خودم زنگ زدم به شما؟ من چشمم رو روی بهترین شب زندگیم بستم ... شوهرم رو دودستی تقدیم شما کردم تا یه وقت ... یه وقت خون اون دختر پایمال نشه. اون وقت شما ... خیلی راحت و از روی هوا به من تهمت قتل می‌زنید؟ سروان یکی از نایلونها را برداشت و مقابل صورتم تکان داد و گفت: _ نمونه دی‌ان‌ای قاتل که زیر ناخنهای مقتول پیدا شده، با دی‌ان‌ای شما مطابقت داره خانم. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
فایل صوتی دکتر علیرضا مرتضوی متخصص روانشناسی کودک و نوجوان *موضوع: راه های تعادل روان در شرایط اضطرابی* کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
AudioLab6326779087989579521_403913096619843.mp3
زمان: حجم: 4.1M
* در زمان حملات هوایی چه کنیم؟* گفتگو با معصومه حاتمی روانشناس و مرور راهکارهایی برای دور کردن فضای التهاب از خانه و نقش مادران در این زمینه. کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
434287535625412354_403926926932075.mp3
زمان: حجم: 2.9M
فایل صوتی دکتر علیرضا مرتضوی متخصص روانشناسی کودک و نوجوان موضوع:خوانش و تحلیل بخشی از کتاب سیلی واقعیت نوشته راس هریس مناسب حال و هوای امروز اولیا و دانش آموزان کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub