🌱 #پارت16
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 19 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
مادر افتان و خیزان خودش را به من رساند و با همۀ وجودش در آغوشم گرفت. با احساس سنگینی وزنش روی قفسۀ سینهام، درد به قوت قبل برگشت؛ اما با تمام وجود و با طیب خاطر تحمل کردم تا عطر تنش از مرز لباس و سلولهایم عبور کند و به قلبم برسد. من بیش از همۀ آن دستگاههایی که به بدنم متصل بود، بیش از همۀ داروهایی که با قطرهقطرۀ سرم در رگم جاری میشدند، به این زن و عطر تنش نیاز داشتم.
مادر پر سر و صدا گریه میکرد؛ اما من آنقدر ناتوان شده بودم که حتی نمیتوانستم بغض خانهکرده در گلویم را بشکنم. صبر کردم تا مادر آرام بگیرد. وقتی هقهقهایش تبدیل به سکسکه شد، سنگینیاش را از روی تنم برداشت و مثل تشنهای که به آب رسیده باشد، به صورتم خیره شد.
نگاهش ابتدا عشق داشت، دلتنگی داشت، امید داشت؛ اما نمیدانم در چهرهام چه دید که چشمهایش پر از درد شد و ناامیدی، مثل علف هرزی رونده، همۀ نگاهش را تسخیر کرد.
دوباره اشک از چشمۀ چشمانش جوشید. دستهایش را قاب صورتم کرد و این بار با شک و تردید، از پشت پردۀ اشک، صورتم را کاوید. وقتی از آن چیزی که من نمیدیدم و او میدید مطمئن شد، رنگش پرید و به سپیدی دیوارهای پشت سرش شد. تمام بغض حنجرهاش شد آهی جانسوز و گفت:
ـ مهتابم؟ مهتاب قشنگم؟ صورتت چی شده مامانجان؟ لبت چرا اینطوری شده؟ تو رو خدا با من از این شوخیها نکن. یهو دیدی سکته کردم، افتادم رو دستتونها.
حرفهایش و آن اضطراب آشکار توی نگاهش، مرا هم ترساند. مگر در صورتم چه دیده بود که اینطور پریشان شده بود؟ نگاهم را توی اتاق چرخاندم تا آینهای پیدا کنم؛ بلکه بتوانم خودم را تماشا کنم، اما آینهای در اتاق نبود. مادر داشت زار میزد و به زمین و زمان بد و بیراه میگفت. بین هر دو جملهاش هم وحید را نفرین میکرد. وقتی مادر اینطور از وحید رو برگردانده بود، پس یعنی اوضاع خیلی خرابتر از آن چیزی بود که من تصور میکردم؛ زیرا در این مدتی که از آشنایی من و وحید میگذشت، او چنان خودش را در قلب مادر جا کرده بود که اگر برای او عزیزتر از برادرم نبود، بیشک در همان حد عزیز بود.
دیگر گریههای مادر دلم را ریش نمیکرد. همۀ حواسم رفته بود پی صورتم. دلم میخواست زودتر خودم را توی آینه ببینم و بدانم چه بلایی بر سرم آمده که مادر حتی خدا را کافر شده. همۀ توانم را جمع کردم تا از مادر بخواهم برایم آینهای تهیه کند؛ اما هر چه تلاش کردم، لبهایم تکان نخوردند و کلماتی که از گلویم خارج شده بودند، به دیوار سنگی لبهایم خوردند و به اصواتی نامفهوم بدل شدند.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
«به کجا چنین شتابان...!»
پر کشیدی...؟
بغض رسوب کرده در گلو
حسرت به دل مانده...!
خار در چشم پادوان شیطان
با خون خود
پروراندی پیکر صد چاک انقلاب را
ثمره اش عقدی نا گسستنی
اتحاد رنگ ها و زبان ها و نژادها
تشنه ی انتقامند با بغض و کینه موشک ها
بانگ خروش شان شخم و شالیزار کند دیار خصم را
پهپاد ها بسیجی وار به تن کنند جلسقه ی انتحاری را
غرش کنان سر دهند،فریاد خون خواهیت را
کنند چاک چاک اژدران سینه چاک
سینه ی جت ها و ناو های شوریده بخت
را
بر زمین اگر افتاد ،علم از دست علم گیرد
بازوان صالحی دگر برافراشت آنرا
به کجا...؟!
ای ساربان در بغض و بهت و آه ما...!
از« مردمان»افتادی و از چشم اما نه...!
در کنج خانه ی پر درد دل!
نقش و نگار تو چه خالی ست...
باز می کنیم عقده ی دیدارت
به امید روزهای «رجعت» آمدنت...!!!
✍شاعر؛ #محسن_سامی🥀
=================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓 پنجشنبه // 20// فروردین // 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #چهلم_رهبرشهید
-----------------------
📚**چالش کوتاه:**
🥀 چهل روز از رفتن و شهادت *امام سید علی خامنهای (ره)* گذشته؛ رهبری که نبودنش مثل سایهای سرد روی کشور افتاده. مردم میگویند هنوز صدای قدمهای آرامش در گوش کوچهها مانده.
بنویسید درباره:
لحظهای که کسی برای اولینبار بعد از چهلم، جای خالی او را حس میکند — یک نگاه، یک صدا، یک نشانه کوچک.
دلنوشته، روایت، یک جمله تاثیرگذار از ایشان و ....
نمونه متن ادبی:
امشب که چراغهای میدان یکییکی خاموش میشد، باد صفحهی آخر دفترش را ورق زد. انگار میخواست بگوید: «روشنا رفته، اما حرفهایش هنوز بیدارند.»
📢 مهمترین جمله رهبر شهید انقلاب در سال ۱۴۰۴ را شما انتخاب کنید
✅ آثار خود را برای ادمین ارسال کنید تا پس از بررسی در گروه و کانال نویسندگان شاولد منتشر شود.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای شما هستیم.🌿✨
انتشارات شاولد📚
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📣 اطلاعیه مهم برای نویسندگان عزیز:
توجه!⚠️توجه!⚠️
🥰 از استقبال فوقالعاده شما برای حضور در کتاب «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد» صمیمانه سپاسگزاریم. آثار ارزشمند و نگاههای متفاوتی که درباره اهمیت تنگه هرمز برای ما ارسال شد، واقعاً قابل توجه و الهامبخش بود. 🌊✍️
🧐 به اطلاع میرسانیم آخرین مهلت ارسال اثر و تنظیم قرارداد برای حضور در کتاب، تا شنبه ٢٢ فروردین 1405 ساعت ۱۲ شب خواهد بود.
🤗 به دلیل محدود بودن ظرفیت کتاب، پس از این زمان امکان پذیرش آثار جدید وجود نخواهد داشت.
🥳 از همراهی و اعتماد شما نویسندگان عزیز که با قلم خود به اهمیت این شاهراه حیاتی جهان پرداختید، صمیمانه قدردانی میکنیم.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای شما هستیم.🌿✨
انتشارات شاولد📚
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
چهل روز گذشته،
اما شهر هنوز در سکوتی میلرزد که به فقدان شبیه نیست؛
به «کمشدنِ پشتِ یک ملت» شبیه است.
انگار پایهای از زیر سقف آرامِ خانه بیرون کشیدهاند
و همهچیز، با آنکه فرو نریخته،
اندکی خمیدهتر شده.
غروب امروز، کنار حسینیهی بزرگ،
پیرمردی بیصدا روی همان پلههایی ایستاده بود
که سالها مردی آرام با عبای تیرهاش از آن بالا میرفت
و نگاهش، مثل چراغی ثابت در دل طوفان،
دلها را جمع میکرد.
پیرمرد زیر لب گفت:
«این پلهها هنوز با نبودنش کنار نیامدهاند…
شهر هم همینطور.»
پرچمهای مشکی در باد سنگین بودند،
نه مثل پارچه،
مثل واژههایی که هنوز گفته نشدهاند.
مردم عبور میکردند، آهستهتر از همیشه،
بیآنکه نامی بر زبان بیاورند—
اما همه میدانستند سوگ از کدام خانه برخاسته است.
در دلها جملهای میچرخید،
جملهای که سالها شنیده شده بود
ولی معنایش را انگار برای همین روزها گذاشته بود:
«اگر روزی من نبودم، نگاه نکنید چه کم شده؛ نگاه کنید چه بر شانهی شما افزوده شده است.»
و حالا، درست در چهلمِ او،
ملت ایستاده است میان فقدانی بزرگ
و باری که باید به دوش بکشد؛
باری که رفتنش، سنگینترش کرده
و ماندنِ ما را امتحان میگیرد.
#آریانا_شمسی
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دلنوشتهای به رهبر شهیدم
آقاجان، سلام.
باورم نمیشود که چهل روز است در این دنیا هنوز نفس میکشم، در حالی که شما آسمانی شدهاید! چه جانسخت شدهام! من که در دعاهایم آرزوی کم شدن عمر خودم را برای ماندن بیشتر شما داشتم! چقدر مظلومانه ما را ترک کردید! رهبرم، چه بیتکلف با همراهی خانواده، این سفر آخرت را به سوی معبود طی کردید.
افسوس! افسوس که رفتن شما سخت است؛ اما خوشحالم که شهادتتان باعث روسیاهی دروغگویان شد. نامردان! چه تهمتها که نزدند. آنها رسوا شدند، چرا که شما نه در تونلهای اعماق زمین بودید و نه در خارج از ایران در امنیت؛ بلکه در میان شهر و همراه عزیزانتان عروج کردید.
آقاجان، هنوز هم رفتن شما را باور نمیکنم؛ چرا که شما هستید و تا ابد در قلب و تاریخ ما میمانید. رهبرا! شما همیشه نزد خدا آبرو داشتید و حالا که خریدارتان خداست، حتماً دستتان بازتر است؛ پس ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید و دست پدرانهتان را بر سر فرزندان شهدا و ملت ایران همچنان مستدام بدارید.
من اطمینان دارم که با نبودن شما پرچم اسلام بر زمین نیفتاده است؛ این پرچم هماکنون در دستان مبارک امام عصر (عج) است. ما غصه داریم، اما به خداوند توکل میکنیم که در آیات قرآن کریم آورده است: «عَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ». این مصیبت شاید ظهور منجی را تعجیل کند.
چند روز اول فکر میکردیم بعد از نماز جماعت شعار را چطور بدهیم؟! هر بار دعای سلامتی شما را میخواندیم؛ حالا چه دعایی باید میکردیم؟ هر روز و با هر اتفاقی منتظر سخنرانی شما بودیم؛ سال نو، منتظر تبریک سال نو و شعار هر سال؛ حالا چه کار باید میکردیم؟! ولی «وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا» عینیت یافت و خداوند ثمرۀ عمر شما، فرزند برومندتان را برای ما حفظ کرد!
میدانم که خدا به خاطر دلهای شکستۀ شیعیان ایران و تمام مسلمانان جهان، این تقدیر را رقم زد و بهزودی ظهور منجی را سرعت میدهد. پس ما هم برای این تعجیل، به توصیۀ شما، همه با هم سورۀ فتح میخوانیم و امیدمان را از دست نمیدهیم و به آخرین نکات ارشادی شما، رهبر عزیزمان، عمل میکنیم که همان حفظ اتحاد است؛ از اوامر فرزندتان، رهبر جوانمان، اطاعت کرده و با هم برای فرج مولا دعا میکنیم: «اللَّهُمَّ عَجِّل لِوَلِیِّکَ الفَرَج».
نویسنده: #زهرا_زرگران
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اربعینِ آفتاب در شبستانِ یتیمی
امروز چهل روز است که زمین، سنگینیِ داغی را تاب میآورد که کمرِ آسمان را شکسته است. چهل روز است که واژهی «پدر» در گلوی ایران یخ بسته و ما در آوارِ سوگِ کسی نشستهایم که لبخندش، اماننامهی دلهای لرزانمان بود. امروز وقتی نسیم، گوشهی چادرم را تکان داد، بویِ غریبی به مشامم رسید؛ بویِ نجیبِ عبایی که دیگر نیست تا پناهگاهِ بیکسیهایمان باشد. جگرم آتش گرفت وقتی دیدم خورشید باز هم طلوع کرده، اما آن چشمهای نافذ که آیینهی حق بودند، در غبارِ مزار پنهان شدهاند.
آقا جان! چهل روز است که خانهی ما بویِ روضههای باز میدهد. انگار هر شب، فرشتهها در گوشهی این وطن، مراسمِ شامِ غریبان میگیرند. کیست که نداند ما نه یک رهبر، که جانِ شیرین را در آغوش خاک سپردیم؟ چهل روز است که وقتی میخواهم بگویم «آقا»، بغض راهِ نفسم را میبندد و هقهق، جای کلام را میگیرد. ای ستونِ خیمهی غیرت! بیتو، جادهها چقدر هولناک و شبها چقدر بیرحم شدهاند.
یادم میآید در همان روزهای پرالتهابِ ۱۴۰۴، با صلابتی که لرزه بر تنِ شب میانداخت، فرمودید: «در مسیرِ رسیدن به قله، خستگی معنا ندارد؛ ما با خونِ خویش، راهِ ظهور را جارو خواهیم کرد.» حالا تو با همان خون، راه را شستهای و ما در حسرتِ یک بارِ دیگر شنیدنِ طنینِ صدایت، چلهنشینِ ماتم شدهایم.
#مریم_فرامرزی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سوگ دو پدر
آن سالها برای من خیلی مهم بود
مشغول دادن امتحانات دیپلم
بودم سال ۶۸
و یک خبر همه چیز را دگرگون کرد
خبر در گذشت پدر وطن و رهبر
معنوی همه ما ،هیچکاری از دستمان
نمیآمد بجز گریه کردن و غصه خوردن
صلابت امام خمینی آنقدر بود که همه
در رفتنش ناراحت و پریشان بودند
کارمان شده بود دیدن تصویر عاشقان
او که گردش چون پروانه میچرخیدند
و با او وداع میکردند
و چهل روز کشور در سوگ فرو رفت
یادم بعد از باز شدن مدارس وقتی
به دبیرستان رفتم خود را در آغوش
دبیر مورد علاقه ام خانم جعفری رها
کردم و با هم گریستیم...
و حالا چهلمین روز از دست دادن
دوباره پدر وطن است رهبری که
سالها جای امام خمینی را برایمان
پر کرد شجاعت بی نظیری داشت
و صلابت و درایت ایشان کشتی
وطن را در طوفانهای سخت ،ناخدا بود
ولی دشمنی کینه توز در اولین روز
جنگ ،کشور را در عزای او نشاند
در این جنگ شهدای زیادی دادیم
و پرچمدار شهدا امام عزیزمان بود
که شهادتش برکت دیگری برای
ایجاد وحدت و انسجام بین همه
ملت بود
تاریخ این سرزمین مردان وزنان
و قهرمانان
زیادی در دل خود دارد
که نامشان بعنوان پرچمداران
صلابت و افتخار چون ستارگان در
آسمان خواهد درخشید برای همیشه 🇮🇷
#فریبا_کریمی ( سرباز وطن )
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
رهبرم نیستی تا ببینی جان فدایان تو این شبها چه میکنند !
تو به ما آموختی که چقدر میتوانیم قدرتمند باشیم ؛ تو ما را از سستی و رخوت نجات دادی
کاش بودی تا رزمندگان دلیرت را میدیدی که به انتقام خون پاکت پای لانچر مردانه ایستاده اند .
کاش خواری و زبونی دشمنانت را میدیدی
رهبرم میدانم تو هم صدای کفتارها و زوزه ی گرگان را در آن شبهای سرد دی ماه شنیدی
میدانستم نحسی اش ما را خواهد گرفت
افسوس که چرا همان شبها به پوزشان نکوبیدیم!
کاش بودی تا میدیدی که ما داریم جبران میکنیم بی وفایی مان را .
میخواهم بگویم ما هم آنجا بودیم
رزم ،رزمِ عقاب و شیر بود
حمل پرچم و خون بود
دشمن ما کدخدای بی تدبیر بود و به خیالش پیروز بود اما طبلش طبل حاجی فیروز بود
دنیا صدا و تصویر بود دردم خیانت و تزویر بود
باز تکرار داغ حیدر کرّار و
تکرار پیکر اربا اربای سردار بود
حجت آخرت مشت دست سالم
شاید به رسم وداع تو بود
ما هم آنجا بودیم
شعارها حول مثلی لا یبایع مثله
از خروش و جوش خون ها بود
روز سر در آوردن لاله ها
روز باز نیامدن ناو گروه دنا بود
روز فخر سجیل و خرمشهر و فتاح و زور حاج قاسم و قدر و عماد بود .
#فاطمه_عبداللهی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub